#ساغر_پارت_192

_نه ، فقط بذارش توی یخچال
چراغ خواب کنار تخت و خاموش کردم
_گذاشتم.
زیر لحاف خزید و پشت بهش ، دراز کشیدم.
دیشب و که خوابم نبرده بود و امشبم اینطور که نبض شقیقه هام میزد ، قرار به بی خوابی بود.
نیم نگاهی به ساعت روی میز انداختم ، دو ساعت از وقتی که روی تخت دراز کشیده بودم میگذشت و من پلک روی هم نذاشته بودم.
با صدای فین فین ساغر ، که از وقتی خوابیده بودیم هرازگاهی می اومد ، چرخیدم به سمتش و نیم خیز شدم.
نفسشو توی سینه اش حبس کرد ، حتی قطره اشکی که بین پلک های خیسش اسیر شده بود ، بی حرکت موند ، نور مهتاب روی صورتش افتاده بود و من پوسته ی دست رو میدیدم.
خم شدم و روی انگشت اشاره اش ب*و*سه ای زدم.دستش لرزید ، اما نفس نکشید.
روی انگشت دومش ب*و*سه ای زدم ، اشکش سُرید...انگشت سوم و چهارم عکس العملی جز گریه نداشت.
بغلش کردم و دستم و دور تنش پیچیدم.التهاب ِ این دو هفته فاصله ، شاید مارو به این روز انداخته بود ، چه تنبیه احمقانه ای برای هردومون انتخاب کرده بودم.
سرم و لا به لای موهاش فرو بردم، عطر موهای خرماییش و به ریه هام فرستادم.نه یک بار...نه دوبار...من که میمردم برای هر نفسش ، چرا فاصله انداختم بینمون؟
گریه میکرد ...بی صدا...شاید به خاطر حرفی که شب قبل گفته بودم...که ساغر حرف نزن...
گونه اش و ب*و*سیدم اما سرشو از روی سینه ام عقب نکشید ، شاید قفل سکوتش با ب*و*سیدن لب ها باز میشد اما ...نمیذاشت..پیشونیش و به سینه ام فشار میداد تا سرشو عقب نکشم.
روی بازوش ب*و*سه ای زدم "دلت شکست؟" جوابم و نداد ،
پشت قلبش و نوازش کردم و لب هام و به گوشش چسبوندم"ترسوندمت؟"
ب*و*سه ای به لاله ی گوشش زدم "ببخشید"
یکم عقب کشیدم شونه ام تا ببینم صورتشو ولی...دلش نمیخواست چشممون بهم بیفته.
انگشت هامو لا به لای موهاش بردم و با سرسختی ، موهاشو کشیدم ،ناله ای کرد و سرش عقب اومد.
چونه اش و نگه داشتم ، جایی از صورتش دور نمونده بود از مسیر اشک ...پلک هاشو محکم روی هم فشار میداد و میلرزید...نه فقط چونه اش ، نه فقط لب هاش ، نه فقط شونه های ظریفش...
قرار بود نذارم آب توی دلش تکون بخوره؟!!
_ساغر...
دست هاش مشت شده اش روی سینه اش جمع کرد ، پاهاشو مثل جنین نزدیک ِ شکمش آورد.
پره های بینیش کیپ هم میشد وقتی نفس میکشید.
چیکار کرده بودم ؟! من...هیچوقت درست و به لحظه تصمیم نگرفته بودم...
روی چشم هاشو ب*و*سیدم ، سرشو جمع کرد سمت ِ زانوش ، عصبانی شدم و اینبار موهاشو محکم تر کشیدم.
دستشو روی دستم گذاشت و چشم هاشو باز کرد ، چقدر اشک پشت پلک هاش جمع کرده بود نیم وجبی...
لبش رو ب*و*سیدم ، طولانی ،با التهاب ِ دو هفته ای که تنبیه بودیم ، با اشتیاق تنی که از این فاصله گرفتن جز اضطراب و تشویش لحظه ای آرامش ندیده بود...
هر دوی ما به این بی خوابی طولانی احتیاج داشتیم...
بیست شاخه گل مریم خریدم...یادم نیست آخرین باری که این گل و خریدم کی بود ، فقط یادم میاد که با خودم عهد کرده بودم دیگه سمت این گل نرم!
منتظر موندم تا گلفروش تزئین ساده ای انجام بده ، عطر خوبه گلفروشی ، حالمو جا میاورد ، خستگی ساعت های مداوم کاری و چشم هایی که به نظر نیاز داشتند دیگه از پشت شیشه همه جارو تماشا کنند ، اذیتم میکرد ، نگاهی به ساعتم انداختم ، نه نشده بود که از گلفروشی نزدیک خونه بیرون اومدم ، شب و مهمون ِ خونه ی پدر و مادر ساغر بودیم ، بهم گفته بود تا دنبالش نرم خودش تنهایی نمیره ، حقم داشت ، دفعه پیش خیلی بد شد وقتی به مهمونی نرفتم و فقط ساغر و برگردوندم.

@romangram_com