#ساغر_پارت_191

دستمال های خونی رو توی سطل آشغال انداختم و سرم و زیر شیر ِ آب سرد بردم.
_دیگه دوسم نداری...تو کی از دیوونه بازی ها داشتی؟
دستشو از روی شونه ام برداشتم و زیر شیر آب سرد ، دنبال راهی برای نفس کشیدن گشتم.
_الهی ساغر بمیره که داره تو رو دیوونه میکنه.
راهی نبود...سرم و بیرون کشیدم و هرچی اکسیژن دور و اطرافم بود ، با نفس بلندم به ریه هام فرستادم.
از موهام آب و خون میچکید و فرش آشپزخونه صورتی شده بود!
فرش و بلند کردم و ساغر با گریه پاشو از روی فرش برداشت
_من میشورم عطا ، تو رو خدا تو استراحت کن.
فرش و داخل حموم بردم و خیسش کردم ،
پاچه های شلوارش و بالا زد و اومد توی حموم ، صورتش خیس اشک بود که سر راهم ایستاد
_تو برو ، من میشورم ،
نگاهش روی صورتم چرخید و مردمک چشم هاش روی زخمم قفل شد
_خونش چرا بند نمیاد قربونت برم؟
دستشو بالا آورد اما عقب کشیدم سرم و...
_برو بیرون ساغر ، خواهش میکنم دیگه حرف نزن! بذار یکم توی خونه سکوت باشه ، سرم درد میکنه!
چشم های مات و حیرت زده اش ، بی حرکت شد.
چونه اش لرزید و اشک هاش سُر خورد ، پیشونیش و طولانی ب*و*سیدم و دستی به پشت کمرش کشیدم.
_برو بیرون خانومم...برو...
تنش میلرزید و تنها بغل کردن بود که میتونست حال هردومون و خوب کنه ، ولی...این تنبیه برای جفتمون لازم بود.
منتظر موندم تا اینکه کنار رفت ، جلوی در حموم ، ایستاد تا فرش و شستم و از همون جعبه های کمک های اولیه ای که بود ، باندی برداشتم و دور سرم پیچیدم.
باید تا صبح با خودم حرف میزدم...
فردا هم اوضاع از همین قرار بود ، تمام حساب هایی که لیست کرده بودم و مجبور شدم دوباره چک کنم و جز اختلاف درصدی ِ جزئی هیچ مشکل دیگه ای نبود ، اینبار دیرتر از شب قبل برگشتم ، خونه سوت و کور بود ، ساغر روی مبل خوابش برده بود و زیر گاز روشن مونده بود.
اشتهایی به غذا نداشتم ، با اینکه بو و برنگ ِ حسابی داشت ، زیر غذاهارو خاموش کردم و سالاد و توی یخچال گذاشتم ،
یه لیوان آب خنک میتونست حالمو جا بیاره ، حتی حوصله دوش گرفتنم نداشتم.
لباس هامو عوض کردم و دست و صورتم و شستم ، شب هایی که دیر برمیگشتم نمازم و توی اداره میخوندم ،
بالای سر ساغر که ایستادم آستین لباس هامو بالا زدم ،همه ی حواسم به این بود که بفهمم خوابه یا داره ادای خواب بودن و درمیاره ، نفس هاش آروم و منظم بود ...
یه دستم و زیر زانوهاش بردم و دست ِ دیگه ام و زیر سرش ، بلندش کردم و نزدیک اتاق چشم هاشو باز کرد.
_عطا...ساعت چنده؟
متنفر بودم از عقربه هایی که این روزها برای لج درآری من تند و تند جلو میرفتند.
_نمیدونم ، میخوای شام بخوری؟
پلک های پوف کرده اش و خاروند و روی تخت گذاشتمش.

@romangram_com