#ساغر_پارت_190

سریع وسط حرفش ، قاشق و روی میز گذاشتم
_نگو به خاطر من که از روز اول بهت گفتم راضی نیستم! ولی گوش ندادی ، دلت خواست با کارکردنت تو اون خونه ، طور ِ دیگه ای ، مثل یلدا به چشم بیای ، میدونم یه دلیل دیگه اشم مهربونی خودته اما بزرگترین دلیلش همونه که گفتم!
چشم های درشت ِ مشکیش پر از اشک شد ، نفس عمیقی کشید و قاشق و چنگالشو کنار بشقابش گذاشت
_دستت درد نکنه ، هفت ماهه دارم میرم و میام...بعد...بعد تو...
تکیه دادم به صندلی و به چشم هاش خیره شدم که هرلحظه ممکن بود بباره...بهتر بود با معذرت خواهی ، تلخی ِ حرفم و کم میکردم.مهربونی ِ ساغر به دلیلی که آورده بودم ، میچربید.
_معذرت میخوام ، حرفم درست نبود ، درست بودا ، منتهی نه اونقدری که من...
بلند شد از روی صندلی و دستمال کاغذیشو پرت کرد توی صورتم.
_هی دارم هیچی نمیگم هی بدترش میکنی؟ من خلم که برای یه به چشم اومدن ناقابل ، صبح تا غروب عین یه کارگر برای مادرت و پسرش و زنش کار کنم؟ جای دست درد نکنته؟ پرو...بی چشم و رو...
پلک هام و روی هم فشار دادم و به این فکر کردم که چقدر صدای ساغر تیز و بلنده!!
_بسه ساغر ...معذرت میخوام ، تو یه ذره ام به فکر این نبودی که با کمک کردنت به چشم بیای ، اشتباه از من بود...تو خیلی خوبی
کفری شد و بلند تر جیغ کشید
_عطا ، یه بلایی سر خودم میارما ، منو مسخره میکنی؟
آرنج دست هام و روی میز گذاشتم و به ساعتی نگاه کردم که از وقت ِ اومدنم به سرعت جلو میرفت...یازده و چهل و چهار...
غذاهای نیم خورده امون و توی یه ظرف ریختم و لیوان هارو برداشتم ، داخل آشپزخونه که شدم پشت سرم اومد.
_من احمقم که به خاطر تو و آرامشت ، چسبیدم به مامان مونس ، من خرم که دلم خوش بود شوهرم با خودش میگه ، دم این زن گرم که حواسش به مادرم هست ، نمیدونستم آقا با خودش دو دو تا چهارتا میکنه که اکر زنم ، بیست و چهارساعته داره به خانواده ام سرویس میده برای اینه که ، تو چشم باشه.
به احتمال زیاد از اینکه فکر ساغر و به زبون آورده بودم شاکی شده بود ، وگرنه همین چند وقت پیش وسط دعواها ، گفت که اگر همین رفت و آمدشم نباشه دیگه بقیه یادشون میره عروس دیگه ای به اسم ساغر دارن و به کل فراموش میشم.
برای جمع کردن بقیه ظرف ها از کنارش رد شدم ، دیس برنج و ظرف خورشتم برداشتم.تکیه داده بود به کابینت و قفسه ی سینه اش از عصبانیت بالا و پایین میشد
_خدا وقتی شانس و قسمت میکرد ، منه خر و ابله نمیدونم کدوم گوری بودم که تو نصیبم شدی.
در جواب حرفش نگاه کوتاهی به صورت ِ سرخش انداختم و مابقی برنج های دست نخورده رو توی قابلامه خالی کردم.
_حالا که اینطور شد ، بچه دار میشیم ، سر یه سالم دومی و حامله میشم ،
به حرفش پوزخندی زدم و بشقاب خورشت و برداشتم
_اذیت میشی خانوم ، اونوقت دیگه نمیتونی همین هیکل و نگه داری ،
همین یه جمله ای که گفتم کافی بود تا چشم هاش درشت بشه و بحث دیگه ای رو باز کنه
_اِ ، هیکلم و دوست نداری؟ میترسی چاق تر از این بشم و خرس بمونم ..همینو بگو ، واسه همینکه نمیذاشتی بچه دار بشیم ، میترسی هیکلم از اینی که هست بدتر بشه؟
نگاهی به سقف ترک خورده ی آشپزخونه انداختم و نفسم و به بیرون پرتاب کردم.
_ساغر...دلم میخواد همین الان سرم و بکوبم به این دیوار
با حرص خندید و دست به کمر شد
_جرئتشو نداری!
نگاهمو از چشم های پر حرصش گرفتم و به کابینت نیمه بازی که رو به روم بود ، خیره شدم...
خیلی زود ، رد ِ خون روی سفیدیش حک شد!!
*****

@romangram_com