#ساغر_پارت_189

لحن صداش از اون خنده های سرخوش ، دوباره ناراحت شد و غم زده.
صابون و کف دستم ریختم و به موهام چنگ زدم
_امروز جواب پیاممو ندادی ، سر نمازم گریه کردم ، ولی نفرین نکردما ، خب میدونم تو سرت شلوغ بود ، کار داشتی ، دیگه زمان این بچه بازی ها گذشته...
لیف صابون و به تنم کشیدم و آروم به در زد
_اوایل نامزدی و ازدواجمون ، این بحث ها و قهرها بود ، ولی تو بیشتر دوسم داشتی...
سعی کردم لرزش صداشو نادیده بگیرم
_خب من به یلدا حسودیم میشه ، اگر بدونی عارف چجوری میشینه یه گوشه و نگاهش میکنه ، محبت از چشم هاش میریزه ، یا مامان مونس ، راه میره قربون صدقه ی یلدا میره ، خانواده ی خودشم که توی این چند باری که من دیدم ، دل تو دلشون نیست تا بچه به دنیا بیاد.خب چه اشکالی داره ما هم بچه دار بشیم.
جوابی ندادم و لیف و آویزون کردم.بدم نمی اومد از شر این ریش ِ نامرتب خلاص بشم .
دستی به آیینه ی بخار گرفته کشیدم تا صورتم و ببینم
_اگر قرار باشه به خاطر بچه ، دیگه دوسم نداشته باشی ، نمیخوامش!
انگار از جواب دادنم ناامید شد...
_من تو رو بیشتر از همه چی دوست دارم ولی فکر کنم که تو دیگه مثل روزای اول دوسم نداری
صدای گریه اش ، با روشن شدن ِ ماشین ریش تراش دیگه به گوشم نرسید.
**************************
حوله رو از دورکمرم باز کردم و شلوار راحتی که روی تخت برام گذاشته بود و پوشیدم و تی شرت ِ سفیدم و تنم کردم ، توی آیینه ی اتاق ،دستی به صورتم کشیدم ، فکر کردم گریه های ساغر حواسم و پرت کرده و حتما ، مثل همیشه صورتم و مرتب نکردم ، ولی اوضاع خوب بود.
نمیخواستم توی جنگی که بین عقل و احساسم به راه افتاده بود ، قرار بگیرم! گریه های ساغر ، میتونست منو از پا دربیاره ، راضی به اشک هاش نبودم ولی منو باید درک میکرد...از روز اول روی هیچ حرفش نه نیاوردم ، شاید مخالفت میکردم ولی سعی میکردم به هرطریقی شده بهش بفهمونم که تصمیمی که باهاش مخالفت کردم به ضرر جفتمون بوده.
این بار اما راضی نبودم از رضایتی که اعلام کردم!
عطر و زیر گلوم زدم و ساعت بیشتر اعصابمو خورد کرد...یازده و ربع شده بود.
_مزه اش چطوره؟
اهل دروغ گفتن نبودم...
_فوق العادست...مامان مولود اینجا بوده؟
خنده از روی لبش رفت
_نه به خدا ، یه سر اومد ولی اینو من قبلش بار گذاشته بودم.
قاشقم و پر کردم و قبل از خوردنش با خونسردی گفتم
_خب پس کار خودشه ، حواست نبوده یه چی توش ریخته ،
باناراحتی به صورتم نگاه کرد و در جواب سری تکون دادم که یعنی "چیه؟"
_امروز از یه دکتر زنان وقت گرفتم ، فردا میرم پیشش...تو از ته دلت راضی هستی دیگه؟
خودشم میدونست که رفتار ِ امشبم برای چی ِ
_نه!...اصلا راضی نیستم ولی دیگه حوصله ی دعوا و قهر های تورو ندارم ، توی محل کارم به اندازه ی کافی محیط خشک و سردشو تحمل میکنم ، خونه که میام فقط له له ِ آرامش میزنم.اگر با مادر شدنت ، اخلاقت مثل روز اول میشه ، مشکلی ندارم.
سعی میکرد خودشو کنترل کنه تا سرم جیغ نکشه ، لیوان آبشو دوبار پر کرد و سر کشید...اما من با آرامشی که تظاهر میکردم ، با اشتها غذا خوردم.
_اینهمه برای مادرت کار کردم و زن داداشت

@romangram_com