#ساغر_پارت_186
_چرا خودت و اذیت میکنی؟ کم میخوریم ، کم میپوشیم ، الانم که وضعمون بد نیست ،
ایستادم و دستی به پشت گردنم کشیدم
_نمیشه ، آدم از فردای خودش خبر نداره ، شاید توام مثل یلدا خانوم احتیاج به مراقبت دائم داشته باشی ، باید پس اندازم زیاد باشه ، احتمال هرچیزی و باید داد!
سمت در خونه رفتم و پشت سرم اومد
_چرا نفوس بد میزنی؟ شاید هیچ مشکلی نباشه ، چرا عادت داری به من استرس بدی؟
به پیرهن کوتاه قرمزی که تن داشت و موهای آشفته ای که به دورش ریخته بود نگاه کردم ، ساغر هنوز بچه بود...حتی حالت حرف زدنش...راه رفتنش...اینطور نگاه کردنش...
خم شدم و لب هاشو ب*و*سیدم.
_نگران نباش ، هر مشکلی پیش بیاد من هستم ، نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره
لاله ی گوششو ب*و*سیدم و دستی به بازوی برهنه اش کشیدم
_مراقب خودت باش ، یادتم باشه از یه دکتر زنان وقت بگیری ،احیانا شاید نیاز باشه یه داروهایی یه قرص های تقویتی ، چیزی مصرف کنی ، نمیدونم...ولی حتما باید با یه دکتر مشورت کرد.
در و باز کردم و کفش های واکس خورده ی مشکیم و برداشتم و جلوی پام انداختم.یه لحظه یادم افتاد که این عادت ِ تازه از راه رسیده رو باید کنار بذارم ، نگاه به نرده های همسایه رو به رویی انداختم و خیالم راحت شد که خونه نیستند.
_ساغر..درباره ی تصمیممون به هیچکس چیزی نگو...هیچکس
سری تکون داد و در و بستم...چهره اش نشون میداد که حرفام ذهنش و درگیر کرده.
صبح بعد جلسه ای که با کارکنان برگزار شد ، برای فرستادن گزارش امور مالیاتی به دفتر مسئول حسابرسی رفتم ، یکی دو مورد از گزارش هارو علامت زده بود تا دوباره بررسی کنم.مسئول حسابدار جدید نیومده با من میونه ی خوبی نداشت و گزارشی نبود که براش ارسال کنم و دوباره درخواست چک نده.
_بهتره دوباره چک کنید ،
دندونهام و روی هم فشار دادم ، حتی نیم نگاهم به گزارش عددی آخر ننداخته بود
_خرید و فروش ، هر دو هزینه برابر شده ، پس مشکلی نیست
از پشت مانیتورش نگاهی بهم انداخت
_دفعه پیشم همینو میگفتی مرد ِ جوون ، ولی دیدی که ، اگر وساطت ِ دوستان نبود یه جریمه ی سنگین میشدی.
بلند شد و به در خروجی اشاره کرد
_منم الان کار دارم ، بفرمایید بیرون
برگه هارو گرفتم و با عصبانیتی که هنوز تحت کنترلم بود به اتاق برگشتم ، توی اتاق بیست متری ، پنج میز و صندلی بود و پشت هر میز مسئول های مربوط به بخش های مختلف قرار داشتند
کری خونی های قبل دربی و به راه انداخته بودند و سرو صدای بالایی به راه افتاده بود ، بی حوصله پشت میزم نشستم و به صفحه موبایلم نگاهی انداختم ، ساغر پیام داده بود "عاشقتم"
برعکس وقت هایش پیش نه جوابی دادم ، نه لبخندی زدم!
گوشی و انداختم توی کشو و مانیتور رو به روم و روشن کردم.بحث و کری خونی حسابی بالاگرفته بود و سهرابم سر به سر بقیه میذاشت ، بدم نمی اومد یه هدفون بزرگ و درست و حسابی میخریدم تا همچین وقتها ، بذارم روی گوشم و سرو صدای اطرافم و نشنوم.
_نظر تو چیه عطا؟
اصلا نفهمیده بودم بحثشون برای چی هست
_هان؟
سهراب که تکیه داده بود به میزش ، اخم کرد
_مرد حسابی پنج دقیقه اس دارم باهات حرف میزنم
تصنعی لبخند زدم و برگه رو نشونش دادم
@romangram_com