#ساغر_پارت_187

_ببخشید ذهنم درگیر ایناست.
بیشتر ازاین نمیتونستم وقت بذارم و توضیح بدم که چقدر اوضاع کاری و روحیم خرابه!
فایل فروش و باز کردم و فونتش و تا میشد درشت کردم ، عدد های هفت رقمی رو از اول باید چک میکردم و چک لیست یک روز بیشتر از 2000 فروش بود!
هر بار هر خطی رو چک میکردم و موس رو پایینتر میاوردم ، پشت سرهم پلک میزدم تا تاری دیدم ، برطرف بشه.
_چایی...
سرایدار لیوان و از سینی بلند میکرد که سر سری گفتم
_نه ممنون
_چرا؟ تازه دم ِ عطا خان ، این چایی و دخترم از شهرستان برام ...
وسط حرفش اومدم
_من وقت ندارم ...شرمنده!
نگاه خیره ام به سکوت وادارش کرد ، معذب ، چشمی گفت و سمت میز سهراب رفت.
وارد کردن عدد ها توی ماشین حساب و چک کردن هزار و یک باره ی هرکدوم اونقدر وقت ازم گرفت که تا چشم روی هم گذاشتم ، ساعت اداری تموم شده بود و به اضافه کاری رسیده بودم.
گوشی موبایلم و باز کردم و برای ساغر نوشتم "عزیزم دیرتر میام"
منتظر جوابش نموندم و دوباره مشغول شدم ، آخرین برگه ی ماه ِ پیش رو روی میز گذاشتم و تازه متوجه صندلی خالی ِ سهراب شدم ، کی خداحافظی کرده بود کی رفته بود؟
کش و قوسی به کمرم دادم و برای چند لحظه ای از پشت میزم بلند شدم ، توی اتاقم هیچکس نبود ، اما اتاق های کناری صدای حرف زدن می اومد ، پنجره رو باز کردم و سوزِ پاییز ، به صورتم خورد ، نفس عمیقی کشیدم و چشم هام و بستم ، دوست داشتم یه لیوان چایی داغ و شیرینی ِ تازه بخورم!
به خیالم پوزخندی زدم و چشم هامو باز کردم ، ترافیکی که توی خیابون ِ اصلی بود ،و چراغ های روشن ِ ماشین ها و ساختمون ها ، یه امیدی میداد ،یه امیدی که تو تنها نیستی...
پنجره رو باز گذاشتم تا باد ِ خنکی که میوزید ، داخل اتاق بپیچه...آخرین برگه رو به کنار مانیتور چسبوندم و شماره هارو چک کردم
گاهی از دست این عدد و ارقام، دلم میخواست سر به بیابون بگذارم ، یا بعضی شب ها که از اداره بیرون می اومدم ، دلم میخواست به جای زدن ِ کارت خروج ، یه دستگاهی بود تا سرم و بذارم داخلش و یه گوش پاک کن بزرگ از این گوشم بره داخل و هرچی عدد و ارقامه با خودش پاک کنه و از اون گوش بریزه بیرون.
کارم که تموم شد ، نگاهی به ساعت گوشه ی مانیتور انداختم ، نه و ربع شده بود.قبل تر ها ، با وجود نیازی که بود سعی میکردم خیلی اضافه کار نمونم ، یه حسی داشتم که دلم میخواست زودتر برگردم خونه پیش ساغر ، ولی...نمیدونم رفتارهای این چند ماه اخیر ساغر ، یا کارهای بیش از حد معمول ِ اداره ، باعث شده بود عجله ای برای رفتن به خونه نداشته باشم و ترجیح بدم ، فقط برای شام خوردن و دوش گرفتن و اگر خدا خواست یه گپ ِ دوستانه با ساغر ، بخوابم!!
به بدجنسی و بی انصافی خودم تاسف خوردم و با حرص کیفم و توی دستم جابجا کردم .
نگاهی به خودم انداختم ، آیینه ی کثیف آسانسور که جای رژ لب و خط چشم بهش بود ، خستگی و نامرتبیم و بیشتر به رخ میکشید.
دستی به موهام کشیدم و یقه ی لباس و کتم رو مرتب کردم.
با وجود ترافیکی که بود بعید میدونستم زودتر از ده شب برسم.
همونم شد ، وقتی پله های خونه رو بالا میرفتم ، ساعت مچیم ، ده و نیم و نشون میداد.
با صدای خنده هایی که تا بیرون خونه می اومد ، افکار منفیم و یکجا جمع کردم و سعی کردم پشت در بذارم!
زنگ در و زدم و چند لحظه بعد ساغر با صورت درهم و اخمی که روی پیشونی داشت درو باز کرد.
_چه عجب!! غذام سوخت!
اون افکار منفی که تا الان جمع و جورشون کرده بودم تا بذارم کنار ، یهو سرک کشیدن روی پیشونیم!
_تفریح نبودم که ...سرکار بودم
ابروهاش بالا رفت و صورت ِ آرایش کرده اش رنگ عوض کرد ، توقع داشت مثل همیشه باشم ؟ با همه ی این خستگی؟
کفش هام و درآوردم و توی جاکفشی گذاشتم ، داخل خونه که شدم بوی خوش ِ غذا مشامم و پر کرد.

@romangram_com