#ساغر_پارت_185

لقمه ی نون و پنیرشو گرفت و رفت روی کاناپه نشست
_ساغر؟؟
پشت بهم نشسته بود
_نمیام
پوفی کشیدم و لیوان چاییشو شیرین کردم و براش بردم
خم شدم تا لیوان و روی میز بذارم که نگاهش کردم و رو برگردوند ازم...پلک هاش پوف کرده بود
_این قهر و دوا نمیخواد تموم بشه؟
پا روی پا انداخت و تور لباس خوابش و روی پاهاش انداخت
_خودت گفتی دارم حوصله ات و سر میبرم ، پس بهتره خیلی باهم حرف نزنیم ،
دستی به پیشونیم کشیدم و برگشت پشت میز ، چند قلپ از چایی خوردم
بهتر بودکه این بحث و دعوا رو خاتمه میدادم ، من عاشق شیرینی ِ ساغر شده بودم ، نه تلخیش!
_چند وقتی هست که نظرم برگشته ساغر ، فقط این مدت چون همش داری پیش ِ مامان مونس و یلدا خانوم میری ، نمیخوام بیشتر اذیت بشی ، ایشالا اوضاع اون خونه که مرتب شد ماهم ...
آرنج دسنشو روی پشتی مبل گذاشت و به سمتم چرخید...
_جدی میگی عطا؟
با اینکه از صمیم ِ قلب راضی نبودم ، ولی...ترجیح میدادم این جنگ و دعوای مسخره ای که بینمون به راه افتاده هرچه زودتر تموم بشه ، من عاشق بچه بودم ، تمام مخالفتم به خاطر وضعیت ِ مالی و نداشتن خونه بود که با اوضاع پیش اومده توی شرکت ، حالا حالاها آرزوی خونه خریدن و باید از سرم بیرون میکردم.
از روی کاناپه بلند شد و در حالی که دست هاشو جلوی پاهاش قفل کرده بود آروم آروم و با خنده سمتم اومد
_عطا ، داری شوخی میکنی؟
با نارضایتی سری تکوندادم
_نه متاسفانه!! مجبورم کردی که موافقت کنم،دلم نمیخواد دو سالی که توی ذهنم برنامه ریخته بودم و با تلخی و جنگ و دعوا بگذرونم.قطعا بیشتر سختی ها روی دوش خودت میفته ، کمک کردنت به یلدا خانوم و مامان مونس ، ثابت کرد که از پس ِ سختی ها برمیای ، نمیدونم تصمیمی که گرفتم درسته یا غلط ولی همینکه تو خوشحال بشی ، بهم حس خوب میده.
صندلیم و یکم عقب دادم تا بلند بشم و برم اما سریع روی پاهام نشست و دستشو دور گردنم انداخت
صدای نفس های آرومش ، میتونست منو از تشویش ها دور کنه.
سرم و توی گودی گردنش فرو بردم و نفس عمیقی از تنش گرفتم
ریز ریز خندید و گونه ام و ب*و*سید ، انگار توی سرش تجسم میکرد روزهای بچه دار بودنمون و...یکم میخندید ، یکم چشم هاش برق میزد ، یکم بغض میکرد...
_بچه ی من و تو خوشگل میشه.
سعی کردم مثل خودش رویا ببافم توی سرم ، خدارو چه دیدی ، شاید رویا ها ترس واقعیت رو نداشته باشند.
_حتما همینطوره خانومم
لبم و ب*و*سید ، طولانی...من اما...توی سرم دو دو تا چهارتا میکردم که مبادا حساب و کتابی که کردم اشتباه بوده باشه و یه جای کار ، به مشکل بربخوریم.
_عطا...؟ عزیزم همراهی...
لبخند زدم و به کمر باریکش فشار آوردم تا بلند بشم
_باید برم سرکار ، از امروز سه ساعت اضافه کار میمونم ، جمعه هام باید برم ، میدونی که دوبل حساب میشه؟
چشم هاش که تازه رنگ خوشی گرفته بود ، بی نور شد

@romangram_com