#ساغر_پارت_184

کامپیوتر و خاموش کردم و کرم مرطوب کننده ی پوست و از روی میز آرایشش برداشتم.
پایین تخت کنارش نشستم،کف دستش و که از لحاف بیرون بود ، توی دستم گرفتم و با کرم نوازش دادم ، کمتر از دو ماه دیگه ، یلدا خانوم فارغ میشد ، این ماه های آخر ، برای دستشویی رفتن هم نیاز به کمک داشت ، عارف که مدام خونه نبود اما ساغر و مهتا خانوم ، وقت های نبودن ِ عارف به یلداخانوم کمک میکردند.
کف دست های خشکش و با کرم مرطوب کردم ، اخم روی پیشونیش نشست و از ترسم ، دست هام و بی حرکت کردم.
چند لحظه بعد که دوباره احساس کردم خوابش عمیق شده ، دستای خوش عطرش و رها کردم ،نگاهم روی صورت ِ مه گونش نشست ، تار موهاشو بوییدم ، نور چراغ خواب ، چشممو میزد ، خاموشش کردم و پایین تخت نشستم ، سرم داشت از درد منفجر میشد ،موهام و مشت کردم و ساغر تکونی خورد
به سمتش چرخیدم ، پلک هاش لرزید و چشم هاشو آروم باز کرد..نفسم تنگ شد! این چشم ها جادویی بودن بی شک!
_عطا...
لبخند زدم
_جانم
انگشت هاشو به چشم هاش کشید و نیم خیز شد
_جاییت درد میکنه؟
کوچولوی بی ملاحضه ی من...همیشه به هر طریقی که شده بود ، حتی با همین لباس خواب ها ، ضعف و نیازم و به روم میاورد.
_نه...بخواب
چشم هاشو بست و سرشو روی بالش گذاشت...نفس راحتی کشیدم.
صدای خواب و آلود و خمارش دراومد
_بی خواب شدی چون منو اذیت میکنی ، الان میخوام تا چشت درآد ، اینجوریم بهم زل نزن ، سنگینیش مور مورم میکنه.
بی صدا خندیدم و به چشم های بسته اش نگاه کردم که هنوز میدید!
پتو رو کنار زدم و خودم و به زور کنارش جا دادم
دست مشت شده اش و توی دستم گرفتم و جای نبض دستش و ب*و*سیدم.
_شب بخیر
جوابی نداد ، اما من دست از نوازشش برنداشتم ، قلبم میکوبید اما نمیخواستم این موقع اذیتش کنم.
_شب بخیر
زیر گلوم و ب*و*سید و سرش روی سینه ام جاخوش کرد.هنوز چند لحظه از این صحنه ی رویایی نگذشته بود که مشت ِ بی جونی به شکمم زد
_فکر نکن با این تپش قلبی که داری دلم به حالت میسوزه !
خنده ام مثل بمب منفجر شد و ساغر برای فرار از اتفاقی که حدسش و میزد ، طرف دیگه ی تخت ، پتو رو به دور خودش پیچید و حتی راهی برای نفس کشیدنش هم باقی نگذاشت.
با خنده ای که روی لبم بود ، پلک هام و بستم .شاید این تنبیه برای هردو ما لازم بود!
*********************
صبح زودتر از ساغر بیدار شدم ، بعد از دوش مختصری که هول هولی گرفتم صبحونه رو آماده کردم و مشغول شدم ، خواب و بیدار بود که از اتاق بیرون اومد ، دستی توی هوا تکون داد و موهای پریشون ِ روی شونه اش و کنار زد
_صبح حضرت عالی بخیر ،
صندلی و براش عقب کشیدم
_بشین عزیزم ، صبحونه رو باهم بخوریم
سعی کردم اول صبح با لحنی خوب و بدون دعوا سر صحبت رو باز کنم ، ولی ...

@romangram_com