#ساغر_پارت_183
_پس لو ندین ها ، میرم کیک و میگیرم ، کادو هم همینطور
نزدیک در که رسید ، صداش زدم
_عارف...گُل...همونی و بخر که یلدا خانوم دوست داره
در و باز کرد و پرسید
_ساغر چی دوست داره؟
مکث کردم و با تاخیر گفتم
_مریم!!
خنده ی عارف ، به اخم کوتاهی تبدیل شد و فقط سری تکون داد و درو بست.
حواس جمعی ِ ساغر ، واقعا شرایط سخت و شاید تلخ خونه ی مامان مولود و عوض کرده بود ، باید قبول میکردم که درباره ی ساغر اشتباه فکر میکردم...میدونستم زبونش با دلش یه رنگ نیست اما اینهمه محبتی که خالصانه برای من و خانواده ام داشت ، تحسین برانگیز بود.
شاید حتی عارف هم در مورد ساغر مطمئن نبود ، اما حالا...کیه که ندونه زن ِ من ، بهترین همسر دنیاست...
توی مسیر وقتی بهم گفت با شیرینی فروشی هماهنگ کرده و قراره یه عکسی ببره ، تعجب کردم ، میگفت به دلم افتاده یلدا و عارف دوباره به تیپ و تاپ هم زدن ، ما باید این گوشه کنارها دستشون و بگیریم و نذاریم بینشون فاصله بیفته.
در و باز کردم و با یالله گفتن داخل خونه شدم.
فصل سوم
***************************
گیج خواب بودم ولی تایپ ِ پایان نامه های دانشجویی که تازه دستم رسیده بود ، مونده بود.
تلوزیون و خاموش کردم و سمت آشپزخونه رفتم ،
ساغر همه ی ظرف هارو شسته بود ، دستمالی برداشتم و خشکشون کردم و سرجاشون گذاشتم ، دو سه ماهی میشد که با درخواست وامم موافقت نکرده بودند و پولی هم که از سهراب قرض گرفته بودم و بهش پس دادم ،
ساغر وقت های بیشتر بیکاریشو به یلدا و مامان مولود سر میزد ، خستگی و دلخوریشم برای من میاورد! چند بار بهش گفتم لازم نیست هر روز بهشون سر بزنه اما به حرفم گوش نمیداد ، نتیجه اشم میشد بهونه گیری ها و پیله کردن هاش به همه چی ، حتی ترک دیوار!
آخرین بشقاب و توی کابینت گذاشتم و خورده نون هایی که روی کابینت مونده بود و با دست جمع کردم و پشت پنجره ریختم.
هوای خنک ِ پاییز ، توی صورتم خورد ، نفس عمیقی کشیدم و پنجره رو بستم.
بی سرو صدا پامو توی اتاق گذاشتم تا ساغر و بیدار نکنم ، شب و با گریه خوابیده بود!
دعوای آخرمون دلیلش نرسیدن ِ من به مهمونی خونه سامان و همسرش بود ، به ساغر گفته بودم زودتر از من بره ، سنگینی ِ کار و ترافیک آخر شب ، درست ساعت یازده منو دم خونه ی سامان رسوند.
فقط در حد یه چایی خوردن ، موندیم و باهم برگشتیم.
ساغر تمام مسیر و سکوت کرد و من سعی کردم با توضیح و قبول اشتباه ، از دلش دربیارم ولی بی فایده بود ، بزرگترین مشکل ما همین بود ، وقتی سر موضوعی باهم مخالفت میکردیم یا دعوامون میشد ، موضوع های دیگه ام پاشون و وسط میذاشتن و یهو که به خودمون می اومدیم ، میدیدم ما حتی از دوران نامزدی هم کدورت توی دلهامون هست!
لحاف و لای پاهاش گذاشته بود ...هوا کم سرد نبود ، برای همین از توی کمد لحافی برداشتم و روش انداختم ، موهای خرمایی رنگش ، روی صورتش پخش و پلا شده بود ، دستی به زیر بینیش کشید و به پهلوی دیگه شد.
دکمه ی پاور کامپیوتر و زدم و با بالا اومدن صفحه، عکس خودم و ساغر روی تصویر اومد ، درگیری ذهنی ِ این روزهای من بیشتر از قبل شده بود ، عوض شدن ِ پستم توی شرکت ، کارهای جدیدی که سرم ریخته شده بود ، منو تا نزدیک های ساعت هشت و نه نگه میداشت و وقتی ام برمیگشتم خونه ، سر هیچ و پوش با ساغر بحثمون میشد.
حرف امشبش ، بدجور بهمم ریخت ، از ازدواج با من پشیمون بود؟ چرا؟ فقط برای اینکه با خواسته اش مخالفت میکردم؟ نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت تمام این تلاش های ساغر برای خانواده ام به این دلیل بود که با خواسته ی دلش راه بیام و دست از این پافشاری بردارم ، هرچند که کمک های ساغر ، بار ذهنی ِ منو از خونه و خانواده ام کم میکرد ولی از یه طرفم ، برخوردهای آخرشبش و وقتی خونه میرسیدم ، حسابی حالم و از اون چیزی که بود بدتر میکرد.
فایل مربوط به پایان نامه هارو باز کردم ، خط آخرشو خوندم تا مطمئن بشم تا کجا تایپشون کردم ، ولی خط آخر...خط ِ آخر ِ پایان نامه بود!!
آرنج دستم و روی تکیه گاه صندلی گذاشتم و به پهلو نشستم ، ساغر و نگاه کردم که غرق خواب بود...
کاش میدونست جای این کمک کردن ها،تنها مهربونیش برای من کافی بود!
تن ظریفش زیر پتوی مسافرتی که روش انداخته بودم ، تکون خورد ، خواستنش جزئی از وجودم شده بود ، با همه ی این مشکلات و نگرانی ها ، اگر ساغر مراعات ِ حال ِ من و خودش میکرد دنیا برام گلستون میشد.
@romangram_com