#ساغر_پارت_182
_تو پولم نداری اخلاقم نداری ! حداقل یکم به این زن محبت کن ، آدم حامله میشه از ریخت و قیافه میفته ، این بنده خداهم که همش حالش بده ،
نیم نگاهی به من انداخت و در حالی که چادرشو جلو میکشید خم شد سمت ِ عارف و دم گوشش چیزی گفت که عارف خندید
_خاله ریزه ، ما اینقدر سنم داریم که یاسمن توش گمه ، بگم دوست دارم حالش خوب میشه؟
عارف نمیدونست که یه دوست دارم ساده چه دردهایی رو که دوا نمیکنه!
ساغر کف دست هاشو به نشونه ی ارادت به سمت عارف تکون داد و گفت
_خاک تو سر من که میشینم با تو حرف میزنم ، بیچاره یلدا ، بیچاره مامان مولود که فکر میکنه پسر بزرگ کرده! دیو ِ دو سر از تو حواسش بیشتر جمه
عارف با خنده ، پشت سرشو به نرده ها چسبوند
_ساغر بیا در حق ِ من خواهری کن و یه جوری با یلدا حرف بزن که منو ببخشه
ساغر محکم پشت دست خودش زد و با حرص جوشید
_من غلط بکنم ، کم از دست سهراب و غرور مسخره اش حرص میخورم حالا حرص و جوش تورم بخورم.
دستاشو سمت آسمون دراز کرد و با التماس گفت
_خدا نجاتم بده
با اینکه خنده هامو پشت دستم که جلوی دهنم نگه داشته بودم ، پنهون کرده بودم ولی ساغر بی هوا با آرنجش کوبید به قفسه ی سینه ام.
_زهرمار ، جفتتون منو دق میدید!
عارف بلند بلند خندید و برای امنیت جسمش هم که شده ، از پله ها بلند شد
ساغر اما هنوز عصبانی بود
_عارف به مهتا گفتم آدرس از اون دوستش که مشاوره وقت بگیره تا بری باهاش حرف بزنی...میدونم شرایط توام سخته ، ولی باید بری پیش یه مشاور...این عطا تو زندگی ِ خودش مونده، نمیذاره من نفس بکشم.همچین فکرنکنی تو زندگیمون مظلومه ...باید باشی و ببینی که چطور به من دستور میده و حرف خودشو به کُرسی میشونه!
عارف مشت دستشو بالا آورد و گفت
_تکبیر مرد یعنی این
اگر دست های ساغر و نگرفته بودم حتما دمپایی هاشو سمت عارف پرت میکرد.
شوخی و خنده هامون با رفتن ساغر ، تموم شد...
_عارف ، ساغر درباره ی این مشاور به من نگفته بود ، ولی به نظرم خیلی خوبه اگر بری...جدی بگیرش...نه من میتونم به تو کمکی کنم نه ساغر...فکر کنم لازمه باتوجه به شرایط یلدا خانوم با یه آدم باتجربه حرف بزنی.
عارف به شونه های افتاده اش تکونی داد و گفت
_باشه...اگر شماها میگید من حرفی ندارم...میخوای الان برم یه کیک و یه کادو برای یلدا بخرم بیام؟
به حرفش خندیدم و روی شونه اش زدم
_ساغر سفارش کیک داده ، عکس تو و یلدام روش هست! فقط بی زحمت هم خودت برو حساب کن ، هم خودت برو از شیرینی فروشی محل تحویل بگیر
عارف با خوشحالی دستشو روی قلبش گذاشت
_من مخلص این خاله ریزه هستم.حواسش به همه چی هست.کادو هم خریده؟
اخمی بهش کردم
_نخیر...میخواست بخره از طرف تو ، ولی بعدش پشیمون شد ، گفت هرچی بخره ممکنه لو بره که سلیقه ی چبرچلاغ تو نیست!
هردمون با خنده از روی پله ها بلند شدیم و عارف در حالی که کفش هاشو پا میکرد گفت
@romangram_com