#ساغر_پارت_172

قبل از اینکه عطا از حموم بیاد خودم و به خواب میزنم و به پچ پچ های بعد حمومش هم بی توجهی نشون میدم ، حقش بود ، هرچند باز هم اینکار آرومم نکرد.
صبح صبحونه اش و که دادم برای یلدا و مامان مولود نون تازه خریدم و پیش اون ها رفتم ، یلدا باید یه آزمایش میداد و به جای مامان مولود بهتر بود من همراهیش میکردم.
وقتی برگشتیم خونه نزدیک عصر بود ، عارف اومده بود و از حق نگذریم خونه کاملا مرتب به نظر میرسید ، ظرف کثیف توی سینک نبود و لباس های کثیف هم توی ماشین بودند.لباس های اتو شده اش هم توی کمدش به مرتبی چیده شده بودند.
حتما از ریخت و قیافه و ذاتم اونقدر بدش میاد که خیلی زود به حرف هام گوش داد تا هر روز مجبور نشه منو ببینه و تحمل کنه.
برام مهم نیست...چون اینکارو به خاطر مامان مولود و یلدا انجام دادم.
قبل از اینکه از خونه بیرون برم ، یلدارو قسم میدم به اینکه تا عارف کارهارو انجام نداد ، بهم خبر بده.
دیگه وقتی پای بچه توی شکمشو میکشم وسط خیالم راحت تر میشه .
شب عطا زودتر اومد خونه ، شام و که خوردیم مشغول پختن شیرینی جدیدی شد که توی اینترنت آموزشش و دیده بود ،
چهارزانو روی کابینت نشسته بودم و بهش نگاه میکردم ...دقیق و با حوصله کارهاشو انجام میداد ، همیشه برای همه کاری همینطور بود...
_پستم توی شرکت عوض شده ، کارهامم بیشتر
_حقوقت چی؟
خندید و گفت
_اون یکم بیشتر!!
با این حساب اگه یکم دیگه دندون روی جیگر میذاشتم ، عطا پول رو پول میذاشت و میتونستیم بچه دار بشیم.
_اونوقت با برنامه ریزی شما ما کی میتونیم بچه دار بشیم؟
_ دو سال دیگه
_منم که نظرم مهم نیست...وظیفمه زاییدن ، فقط تو باید امر کنی کی و کجا !! اسلام همینو گفته دیگه ، زن که حق رای نداره
آخ ساغر...آفرین ...شیر مادرت حلالت...دست گذاشتی رو نقطه ی حساس
_بحث اسلام نیست عزیزم ، شما امر میکنی ، حق رای هم داری ، من زمان آمادگی خودم و گفتم
_نه دیگه عزیزم...چه کتاب خدا چه قانون اینجا همه به نفع شماست ، تو بخوای من باید بگم چشم ، تو نخوای منم باید دهنم و گل بگیرم ...تا بوده همین بوده
_دست از کار میکشه و به سمتم میاد
_اینطور نیست ساغر ،
_اومدیم و من دو سال دیگه آمادگی نداشتم اونوقت چی؟ میری دادگاه یه درخواست طلاق میدی چرا؟ چون زنت نمیتونه بچه بیاره ، قاضی دادگاهم نیم ساعت بغـ ـلت میکنه و بهت دلگرمی میده که تو مردی ، خود خدا پشتته چه برسه به من ، بدو برو طلاقش بده یا برو سرش هوو بیار که واست بچه پس بندازه ...برو عمو جون ...بدو تا خشک نشده!!
حس میکنم عصبانیش کردم ، پلک هاشو روی هم فشار میده و به سمت میز میره ، ساکته اما میدونم تو سرش پر حرفه ، نمیخواد دهن به دهنم بذاره وگرنه خوب بلده جوابمو بده.
_تو هنوز وقت داری برای خودت باشی...تفریح کنی استراحت کنی...با بچه اسیر میشی...تو هنوزم خودت بچه ای!!
آخ که همین حرف میشه یه سیخونکی که فرو میکنه توی تنم
_من بچه ام؟؟ من؟؟ پس چرا اومدی سراغم؟ میبردی من و مهد کودک نه توی اتاق خوابت!!
با حرص از روی کابینت پایین اومدم ، در اتاق و پشت سرم محکم بستم و برای تسلط به اعصابم چند بار نفس عمیق کشیدم..
این مرد میخواد منو بکشه...
میخواد منو زنده به گور کنه...
خدا به دادم برس...!!

@romangram_com