#ساغر_پارت_171

_حال کدومشم؟ خاله ریز؟ مادر فولاد زره ؟ یا شمر؟
عطای موزی جلوی مامانش و فامیلای خودش قبل از اینکه برادرش حرفی بزنه گفت
_شما تاج سری
مامان مولود لبخند رضایت روی لبش نشست ، با چشم و ابرویی که برای عطا اومدم گفتم
_همون دیگه ، میدونی یلدا جون میذاره منو رو سرش که جلوی چشمش نباشم!!
یلدا از خنده چادرشو جلوی لبش گرفت و مامان مولود هم دستشو روی شونه ام گذاشت ، عارف همون جمله رو برا هزارمین بار تکرار کرد و عطا هم با یه خرده دلخوری که اونم از معصومیت صورتش سوء استفاده میکرد ، نگاهم کرد
_دستت درد نکنه ، من اینجوریم؟
جلوی قوم و طایفه اش خودش و مظلوم میکرد ، این بنده خداهام عقلشون به چشمشون فکر میکردن من تو خونه عربده کشی راه میندازم .
_خدا صبرت بده
مامان مولود گونه ام و بـ ـوسید و قربون صدقه ام رفت ،
_پاشم واسه دخترم اسپند دود کنم ، از بس که بانمکه
مامان مولود و کمک کردم تا بتونه بلند بشه ، ازش تشکرم کردم ، آب میوه ی تازه ای برای یلدا گرفته بودم
_عارف خان ، مرد محترم ، پاشو برای خانومت آب میوه بیار
مثل برق از جاش بلند شد و در حالی که نیم خیز شده بود با "بله قربان و چشم " گویان از پذیرایی رفت ، یلدا که فقط میخندید اما عطا هاج و واج مونده بود که چی شده عارف اینهمه از من میترسه
_چیکارش کردی خان داداشمو!!
تیزی دندون هام و نشونش دادم تا حساب کار دستش بیاد و بازوش و نقاشی نکنم!! اما یلدا جای من گفت
_اینقدر از عارف به زور مشت و لگد کار کشیده که من و مامان مولود متحر موندیم ، خونه رو کرده بود دست گل ، حیاط و تمیز کرده بود ...ظرف ها که برق میزد.خدا خیرت بده ساغر...چند وقت بالاسرش باشی اینم سر به راه میشه
با تاکیید خیال یلدارو راحت میکنم
_درستش میکنم.
شام دیگه اونجا نموندیم ، اونقدر خسته و کوفته بودم که احتیاج به بیست و چهار ساعت خواب عمیق داشتم.
به محض اینکه خونه رسیدیم یه خرده از غذای دیروز و برای عطا داغ کردم و به سمت حموم رفتم
_پس خودت چی؟
_اشتها ندارم
دوش حموم و باز کردم و چند دقیقه ای زیر دوش نشستم ، واقعا اگه یکی شبیه عارف نصیبم میشد حتما تا الان خل و چل میشدم ، خدا رو صد هزار مرتبه شکر باز عطا نصیبم شد...خوبشون عطاست...هرچند ...عربده کشیش هنوز رو اعصابمه و تا تلافی نکنم بی خیال نمیشم.
لباس هام و پوشیدم و روی تخـ ـت ولو شدم ، عطا زیر لب چیزی میخوند که توی اتاق اومد و گفت " عافیت باشه " لباس هاشو برداشت و به سمت حموم رفت
_میخوای دوش بگیری؟
سرشو تکون داد و گفت
_آره...
این همه میگن آب کمه ، تو مصرفش صرفه جویی کنید اونوقت این آقا به جای اینکه با من بیاد حموم تا حداقل ، تو مصرف آب صرفه جویی کنیم ، درست گذاشت بعد من بره تا حرصم بده.
نفسم و به بیرون پرتاب میکنم و به خودم میگم
هی ساغر...تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود...

@romangram_com