#ساغر_پارت_170

_من اونقدر بیکارم که سرم درد میکنه واسه دعوا و قمه کشی !! از فردا هروز میام اینجا ، دو روز یه بار باید خودت ، شنیدی؟ خودت خونه رو جارو کنی و گرد گیری ، ظرفای شام و نهار با خودته ، وای به حالت بفهمم مامان مولود آشغال برده دم در ، میرم از مغازه سر کوچه میپرسم ، کافیه بگه مامان مولود رفته خرید ، عارف ، به خداوندی خدا قیمه قیمه ات میکنم!!
اونقدر با دهن باز و بی صدا خندید که ضعف کرد و نشست کف آشپزخونه .
_وای خدا ، دلم درد گرفت ، این عطا عجب انتخاب زبره ای کرده ، خیلی جوکی ساغر ،
دست هامو به کمـ ـرم گرفتم .
_من هیچکدوم از حرفام شوخی نبود خوش خنده
یکم فکر کرد...
_یعنی خدایی من همه کاراو بکنم؟
با تاکیید سرم و بالا و پایین کردم.
_اونوقت که میخواستی ولیعهد دار بشی باید فکر این روزارم میکردی.
_عطاهم دیشب همین حرفارو زد ولی بارو کن با نرمی و محبت نه با چاقو و دعوا
_عطا مدل خودشه منم مدل خودم ، پاشو ظرفارو بشور
دستشو به بالای کابینت میگیره و بلند میشه ، هنوز مشخصه که آمادست واسه خندیدن و منفجر شدن.به گمونم راه سختی برای آدم کردن عارف نداشته باشم.این احمق تر و ساده تر از عطاست...اون مارمولک دو پا رو بگی که منو اسیر خودش کرده.
همینطور که داره ظرفارو میشوره به سمت قابلامه خورشت خم میشه و یه نفس عمیق میکشه
_آخ جون ، فسنجون.
_شام و نهار و من آماده میذارم تو فریزر و یخچال ، فقط عصرا که میای خونه گرمشون میکنی.فهمیدی؟
مثل پسر بچه های حرف گوش کن سرشو بالا و پایین کرد و با مظلوم نمایی تمام ظرف هارو شست
_بذار مامانم بیدار شه ، بهش میگم رو پسرش چاقو کشیدی
از اینکه سر به سرم میذاره خوشم میاد ، سن و سالش به سهراب میخوره ، ولی اینچقدر خوش خنده و سرخوشه ، سهراب چقدر بداخلاق و گنده دماغ.
دلش خوش بود مامنش طرفش و میگیره ، دیشب خوب پختمش...با اینکه باز مامان مولود دلش نمی اومد پسرش خسته و کوفته وایسه پای سینگ و ظرف بشوره ولی اینقدر حرص خوردم و باهاش بحث کردم که واسه بستن در دهن منم که شده راضی شد.
عطا به خونه ی مامان مولودش زنگ زده بود و گفته بود یه سر میاد اینجا ، برای همینم تا اومدن عطا خونه ی مامان مولود موندم ،
همینکه عطا پاشو توی خونه گذاشت عارف یک ریز گفت "خدا بهت صبر بده "
اونقدر این جمله رو بیدون هیچ پسوند و پیشوندی تکرار میکرد که همه به خنده افتاده بودند و فقط من مثل لبو شده بودم.
سینی و چایی و برداشتم و برای هممون چایی ریختم ، عطا شیرینی خریده بود ، قبل از اینکه برم توی پذیرایی دوتا شیرینی خامه ای هارو یواشکی گوشه لپ هام گذاشتم و خردم .
خوشم نمی اومد از چیزی که اون خریده جلوی چشم هاش بخورم !! پرو میشد ...
چایی هارو که تعارف کردم عارف دوباره شروع کرد
_خدا صبرت بده ،خدا هممون و صبر بده ، بیچاره داداشم
مامان مولود که میدید دارم حرص میخورم هی رو به عارف میگفت
_نگو بچه ام و بده امروز وادارت کرده مثل یه مرده واقعی پشت زنت باشی؟
کنار مامان مولود نشستم و عارف از قصد و با ادا و اطوار یه متر ازم فاصله گرفت
_مادر فولاد زره است ، خدا شاهده به روح بابام فکر کردم خاله ریزه قسمتمون شده ، نگو این خود شمره !!
عطا به خوش نمکی بردارش میخندید که با حرص دندون ها مو برای عارف تیز کردم

@romangram_com