#ساغر_پارت_168
_حق داری مادر ، از شما دوتا خیالم راحته واسه همین بهتون کمتر سر میزنم ، ولی عارف یه سر داره و هزار سودا ، فکر نمیکنه که دکتر به یلدا استراحت مطلق داده یعنی چی ، یلدا هم کم بچگی نمیکنه مادر ، رژیم غذاییشو که رعایت نمیکنه ، قرص هاشم تا من یادش نندازم نمیخوره ، باور کن عطا بچم اگه تو رو نداشت که من تا الان دق کرده بودم از دلشوره ...
عطا "خدا نکنه " ای گفت و مامان مولود ادامه داد...
_امروز دیدی عارف و؟ بچمه ها ...نمیخوام غیبتش کنم ، تو روشم هر روز میگم .خونه رو مرتب نمیکنه اتاق خودش و یلدا اگه من دست بهش نزنم میشه بازار شام ، شام و نهارم که اگه یلدا درست نکنه پا نمیشه دوتا تخم مرغ بندازه ، دلم ور نمیداره مادر ، خودم هر روز یه غذایی درست میکنم .میگم بچه ام میره سرکار قوت داشته باشه ،
امروز که تو اومدی ، زحمت این یه هفته دست به خونه نزدن افتادن گردن تو ، ولی اگه تو دست به کار نمیشدی باید خودم خونه رو مرتب میکردم .مردم از خجالت وقتی دیدم داری لباس های عارف و اتو میکنی.با اینکه وضع یلدارو میبینه ولی سرش غر میزنه چرا لباس هامو اتو نمیکنی.منم که مادر بلد نیستم .چند بار دستمو سوزوندم.
نگاهم رفت پی دست های چروکش...کرم آلفا داشتم! یادم باشه آخر شب به دستاش بزنم.
_من هرکاری کردم وظیفم بود ، از فردا میام خونه اتون عارف حریف من نمیشه ، دوبار که گنده بارش کنم پامیشه کمک میکنه .فقط شما اون میون حرفی نزن خواهشا.بذار من از پس عارف بربیام.ساغر نیستم اگه مجبورش نکنم هر روز خونه رو آب و جارو کنه.ناراحت نشیا ولی بچه هاتو خوب تربیت نکردی. ..همین عطا ...یه نمونه اش
خواستم یه مثال بعنوان بی تربیتی و بی نزاکتی عطا بزنم ولی هیچی به ذهنم نرسید...
_منکه کاری نکردم خانوم ،
با حرص شال و انداختم روی پاش و بافتنی هارو از روی زمین برداشتم
_کاری نکردی ...فقط یه طوری عربده زدی گوشت تنم آب شد ! خودتو واسه یه هفته رو مبل خوابیدن آماده کن!!
دست گذاشتم روی نقطه ضعفش ، چشم هاشو گرد کرد و با سر به حضور مامان مولود اشاره کرد.
_واسه من چشماتو گرد میکنی؟
صدای ریز خندیدن های مامان مولود و میشنیدم
_پسر جان ، اشتباه کردی باید تقاصشم پس بدی ...هر شرطی داره قبول کن تا ببخشتت
آخ قربون دهنت مامان مولود ، یه ماچ آبدار بهت بدهکار میمونم.
عطا خندید و میوه های پوست کنده شده رو جلوی مامان مولود گرفت
_امر امر ِ شماست
یه دونه سیب برداشت و رو به عطا گفت
_امر امرِ خانوم ِ خونست.من جای تو بودم به حرفش گوش میدادم
عطا به ناچار سری تکون داد و چشمی گفت .سر میز شام یه کلام باهاش حرف نزدم ، حتی وقتی مخاطب قرارم میداد بهش توجهی نشون نمیدادم .اما کلی با مامان مولود حرف نگفته داشتم ...شب عطارو از اتاق بیرون کردم و به جاش با مامان مولود روی تخـ ـت خوابیدیم.
خیلی چشمام گرم نشده بود که صدای پیامک گوشیم بلند شد ، برای اینکه مامان مولود و بیدار نکنه خیلی زود بازش کردم
_بابت امشب معذرت میخوام ، شرمندگیش موند برای من ...جبران میکنم
براش نوشتم
_وقتی جبران میشه که شرطم و قبول کنی ،
یکم طول کشید ،به خاطر اینکه وسط اس ام اس های عاشقونه امون پاشد رفت دستشویی و صدای درو شنیدم!
_تا سال دیگه ما نمیتونیم بچه دار شیم!
همه ی انرژی و ذوقی که بابت به کرسی نشوندن حرفم داشتم یهو و یکجا فروکش کرد ، عطا راضی نمیشد...
*
صبح از حرصم که بعد نماز خوابیدم و عطا مجبور شد تنهایی صبحونه بخوره .بعد از ظهر با مامان مولود راهی خونه اش شدیم .تو راه چند تا خریدم انجام دادم .تصمیم گرفتم چند مدل غذا درست کنم و بذارم تو فریزر تا روزهایی که وقت نمیکنند همون و داغ کنه و بخورند.
یلدا خواب بود و عارف هنوز خونه نیومده بود ، بشقاب های شام دیشبشون و نشستم ، حیاط و جارو زدم و شستم .
منتظر عارف تا ساعت 5 موندم،
@romangram_com