#ساغر_پارت_167

عینکشو روی بینیش گذاشت و آروم گفت
_بذار عطا پوست کنه
یه تای ابرومو بالا انداختم و مقتدارنه به مبل تکیه دادم.عطا باسینی چایی پیشمون اومد.مامان مولود دستور داد تا برامون میوه پوست بکنه ، نمیدونم چرا یه لحظه دلم به حالش سوخت! یعنی برای جفتشون ناراحت بودم..
عطایی که خسته کوفته اومد خونه و من همه چیو زهرمارش کردم و مامان مولودی که با اون مچ دست درب و داغونش داره بافتنی میبافه.
_بدن من شما خسته شدین.
سریع از دستش میله هارو بیرون میکشم و با سرعت شروع به بافتن میکنم.موقع عصبانیت یه هولی تو جونم می افتاد که کارهامو با سرعت بیشتری انجام میدادم.الانم همون حال و داشتم .
_ماشالا ، مادر جون چقدر خوب بلدی
_زنم هنرمنده !
"ه" جمله اش کامل تلفظ نشده بود که زل زدم توی چشم هاش ، کاملا زبونش بند اومد و دست پاشو گم کرد.حیف که بهم قول داده بودیم دیگرون از دعوامون باخبر نشند وگرنه جلوی مادرش یه حالی ازش میگرفتم که یه هفته خونه پیداش نشه!
خونه پیداش نشه؟! خاک بر سرت ساغر خونه نیاد که بره یه زن دیگه بگیره؟ نه...هرکی باید شب خونه خودش باشه ...اصلا دعواها ماله قبل اتاق خوابه ، مخصوصا قبل رختخواب...
_قابل شمارو نداره.
اونقدر تو فکرم که متوجه نمیشم عطا به بسته ی کادو پیچ شده رو جلوی مامان مولود گرفته و هنوز یکی بی صاحب تو دستش مونده.با سرعت به کارم ادامه میدم که مامان مولود کادو رو از دست عطا میگیره و پیـ ـشونیش و میبـ ـوسه
_راضی به زحمت نبودم مادر ، امروز تو و عروسم شرمنده ام کردین.کی بشه جبران کنم.
منتظرم تا صاحب بسته ی بعدی رو ببینم.ای وای خودمم که
_اینم مال خانوم خوشگل خودم.
با اینکه دل تو دلم نیست تا از محتویات توی بسته باخبر بشم ولی خودم بی ذوق نشون میدم
_دستم بنده ، بذار رو میز
گوشه ی لب مامان مولود که میخنده خایلم راحت میشه از برخورد خودم با پسرش ناراحت نشده ، آخه فکر کردم حالا بعد چند وقت اومده خونمون ناراحتش نکنم.ولی به گمونم مامان مولودم تو گروه خودمه!
عطابا لبخند کنارم میشینه و کادو رو باز میکنه ، زل زدم به کاغذ کادو و دل تو دلم نیست ، با دیدن روسری زرشکی طلایی که مطمئن بودم خیلی گرونه یه جیغ کوتاه میکشم و بافتنی و وسط زمین و هوا رها میکنم.
_وای عطا ، این همونه که چند وقت پیش چشمم دنبالش بود.
اونقدر محو روسری و ذوق داشتنش میشم که صورت عطا رو آبدار و محکم ماچ میکنم
_عاشقتم مرد من
اما همینکه صورت متعجب عطا و قرمزی گونه اشو میبینم یاد موقعیتی میفتم که چند لحظه پیش داشتم! اول اینکه مامان مولود اینجا نشسته بود و من اینطوری عطارو ماچ کردم ، دوم اینکه من قرار بود واسه این مرد شرط و شروط بذارم واسه آشتی کردن نه اینکه بپرم بغـ ـلش و ...
صدای خنده های مامان مولود که بلند میشه با خجالت سرم و پایین میندازم.
_ای دختر جان ، توام دله قهر کردن نداری ، وقتی عاشقی که نمیتونی مردتو تنها بذاری.
گل به خودی زدی ساغر ، ای بترکی تو که زود خودت و لو دادی....سرم و بلند نمیکنم ولی زیر چشمی عطارو میبینم که بهم خیره شده و داره با لبخند نگاهم میکنه.
_ببخشید
...:
مامان مولود ، یه لحظه یادم رفت شما اینجایی..اینقدر ماشالا خونه ی این پسرت میری میای دیگه آدم جلوتون احساس غریبگی نمیکنه!!
الکی گفتم ، یعنی یه جوری نرم تیکه رو انداختم که از بس به ما سر نمیزنی الانم که هستی فکر میکنم نیستی!
ممان مولود زرنگ تر از این حرفا بود .دستشو روی پام گذاشت و با محبت ذاتیش گفت

@romangram_com