#ساغر_پارت_165
_خاک بر سرم ...مادر گریه کردی؟
عطا همراهش نبود ، سریع دستی به صورتم کشیدم و تعارف زدم
_بفرمایید...عطا کو مامان جون؟
با ناراحتی چشم ازم برنمیداشت ، چادرشو روی شونه اش انداخت ،
_گفت میخواد شام و از بیرون بگیره ، تا تو برنج بذاری اونم اومده.
با اون تاپ باز و مسخره ای که تنم بود بیشتر از چشمای گریونم خجالت زده ام کرد.
_من برم لباسم و عوض کنم تا آبروم نرفته
قبل از اینکه از کنارش رد بشم دستمو گرفت.سرم و پایین انداختم ، دست هاشو دو طرف صورتم گرفت و سرم و آروم بلند کرد ، خیلی زود چشم هام پر اشک شد
_چرا گریه کردی؟! با عطا دعوات شده؟!
بغض داشت خفه ام میکرد ، هی لـ ـبمو گاز گرفتم تا نگم ولی تا دیدم مامان مولودم به گریه افتاد خودم و توی بغـ ـلش انداختم.
_غلط کردم مامان مولود ، به خدا یهو از دهنم در رفت ، اصلا وقتی دیدم شما هی تو خونه داری کار میکنی ناراحت شدم ، به خدا من کلفتیتو میکنم ، از دهنم در رفت بهت گفتم کلفت...غلط کردم مامان مولود.
میون گریه هام به غلط کردن که افتادم .مامان مولود و ول نمیکردم و دوستی خودم و بهش چـ ـسبونده بودم.اشک اونم درآورده بودم ،
_اینجوری گریه نکن خانوم کوچیک ، چشمای خوشگلت بی رنگ و رو میشه مادر ، جونِ مولود اینطوری گریه نکن
دستشو روی سرم کشید ، چند بار روی موهام و بـ ـوسید و قربون صدقه ام رفت
_پس تو به عطا گفته بودی که بچه ام اومد دنبال مادرش.
روی مبل نشستم ، برام یه لیوان آب آورد و دستشو به صورتم کشید تا اشک هام و پاک کنه.
_بخور دورت بگردم ، بخور فدات بشم ، بچه ام بهت چی گفته که اینجوری به خودت میلرزی؟؟ مولود نیستم اگه تو دهنش فلفل نریزم ، بیخود کرده که به عروسم تو گفته ،
_سرم داد زد فقط...بعدم گفت برو گم شو از اتاق بیرون!
با لبـ ـهای ورچیده شده نگاهش میکردم که سیلی به صورتش زد
_خاک بر سرم .به تو گفت گم شو؟ چقدر این بچه بی ادب شده.خوبه والا دلم خوش بود پسرم نااهل و بد دهن نشده.ای مولود ، چه کردی با این تربیتت!!
یه جوری بغض کرد و با ناراحتی نگاهم کرد که خیلی زود مجبور شدم راستشو بگم.ارزش نداشت به خاطر مظلوم نمایی مامان مولود و حرص بدم
_دروغ گفتم .فقط گفت ساغر برو بیرون!
یه لحظه حس کردم مامان مولود خنده اش گرفته ، ولی جلوی خودش و گرفت و دستشو که تسبیح سبز رنگ لای انگشتاش بود جلوی دهنش گرفت.
_فکرشم نمیکردم عطا صداش از یه حدی بالاتر بره .به خدا اینو دیگه راست میگم .یه طوری سرم داد زد هر شیش هزار و هفتصد گرم بدنم لرزید
اینبار به خنده افتاد و صورتم و غرق بـ ـوسه کرد ، به جای پسرش اون ازم معذرت خواست
_بمیرم برات عروس جان .هنوز مونده این مرد هارو بشناسی.همه کاری و خوب بلدن ، اصلا تو ذاتشون خدا گذاشته ، ولی خیلی هاشون جهاد میکنند و جلوی خودشون و میگیرن خیلی هاشونم بنده ی شیطون میشند و تسلیم
سرم روی سیـ ـنه اش گذاشتم ، چشم هام میسوخت و ولم میکردی همونجا تو بغـ ـلش ساعت ها میخوابیدم
_من ازت معذرت میخوام دخترم ، امشبم باید عطا از دلت دربیاره وگرنه من دیگه مادرش نیستم.
همینطور که تو بغـ ـلش بودم یه فکر بکری به سرم زد
_میگم مامان جون .من شرط واسه بخشیدنش دارم !
پای چشم هام دست میکشه و تر بودن پلک هام و میگیره
@romangram_com