#ساغر_پارت_164
_کی رفتی؟
از آشپزخونه به سمت اتاق خواب رفتم ، اما عطا هم پشت سرم درست قدم برمیداشت چون تا درو خواستم ببندم مانع شد
_امروز ظهر ، مثلا چقدر هم از دیدن من خوشحال شدن
لباس های تا شده رو از روی تخـ ـت برداشتم و هرکدوم و یکی یکی توی کشوها گذاشتم
_خوب بودن؟!
_تا قبل اینکه منو ببینند آره ماشالا ، بودی و میدیدی مامان مولودت چجوری از عروسش و پسره گندش پذیرایی میکرد ، اونوقت دو ماه و یه هفته اس وقت نکردن مارو دعوت کنند خونه اشون...
تیشرت و شلوارشو از کشو بیرون کشیدم و با یه لبـ ـاس زیـ ـر سمتش پرت کردم
_میپوشی یا بیام تنت کنم؟
خم شد و لباس هارو از روی زمین برداشت ، حسابی تو فکر رفته بود ، با حرص و چشم غره از کنارش رد شدم و همزمان حوله رو از تنش جدا کردم ،
_یلدا بارداره نباید ناراحتش میکردی ..
روی میز لوازم آرایشم خیلی نامرتب بود ، با عجله رژ و سایه ام یه گوشه گذاشتم و سراغ عطر و اسپری ام رفتم
_خیالت راحت ، عارف که مثل تو نیست ، خوب بلده چطور از دل یلدا دربیاره و مثل پروانه دورش بچرخه ، کاش منم شانس اون و داشتم .شوهر که فرمانبر مادرشوهرم که کلفت!!
_ساغررر...
صدای فریاد عطا مو به تنم سیخ کرد ، با وحشت از توی آینه به صورت ارغوانیش خیره شدم.
_عطا؟! سر من داد زدیl
تیشرتشو پرت کرد روی زمین و پشت به من روی تخـ ـت نشست.سرشو بین دست هاش گرفته بود ، از ترسم نمیتونستم قدم از قدم بردارم و از اتاق بیرون برم.پاهام میلرزیدن و دست هام مشت شده بودن ، صدای فریاد عطا و ساغر گفتنش توی سرم اکو میشد ، باورم نمیشد عطا هم بتونه داد بزنه ،اونم سر من !!
_برو بیرون ساغر
مثل چی از اتاق پریدم بیرون و درو پشت سرم بستم.تازه تونستم نفس بکشم ...ولی همونجا پشت در روی زمین وا رفتم و نشستم.
گوشم و چـ ـسبونده بودم به در اتاق ، میترسیدم سکته کنه ، منکه خوب میدونستم عطا چقدر بیشتر از عارف مامان مولود و دوست داره و جونش به جون اون بنده ، چرا موقع حرف زدن حواسم نبود و از دهنم در رفت ...همچینم اشتباه نگفتم ، خب فقط یه کلفت میتونه اونجوری دلا و راست بشه ، باز
با اینکه از دستشون دلخور بودم ظرفای نهار که هی عارف گفت میشورم و نشست ،و نمیرفتم بشورم .خونه اشون و جارو زدم لباس های عارفم اتو کردم ...تازه کرم دست مامان مولودم زدم ، دیدم چشماش خسته اس دستشم بـ ـوس کردم ، بعد آقا عطا تو واسه یه حرفی مه من از دهنم در رفت سر من داد میزنی و از اتاق پرتم میکنی بیرون!؟ دستت درد نکنه...تو که منو میشناسی زبونم تلخه و الکی هارت و پورت میکنم ، چجوری تونستی باور کنی که من مامانت و بشورم و بندازم رو بند ، من مامان مولود و اندازه مامان مونسم دوست دارم ، دلم نمیخواد خار تو پاش بره چون میدونم جز خودم شوهرمم دیوونه میشه ، اونوقت بیام باهاش بدرفتاری کنم؟؟
نخیر عطا خان ، اونی که باید سرش داد میزدی من نبودم ...داداش مبارکت بود که به خاطر فوتبال دیدنش چند بار مامان مولود بلند کرد تا بره براش چایی و درد و کوفت بیاره ، تازه نمیخواست واسه یلدا بره خرید تا مامان مولود رفت چادر سر کنه دوییدم رفتم خرید هارو کردم پولشم هرچی گفتن نگرفتم.اونوقت تو سر من داد میزنی؟ منکه با توپ پر رفته بودم تا همشون و بشورم بندازم رو بند ولی وقتی دیدم مامان مولود رنگ به رخ نداره و خسته اس زبونم کوتاه شد...
داشتم خفه میشدم ، همینکه اولین قطره اشکم سر خورد و افتاد تازه یه نفس عمیق کشیدم و شدت گریه ام بیشتر شد.
از جلوی در اتاق به حموم پناه بردم ، دوش و باز کردم و تا تونستم گریه کردم و توی دلم هزار بار به عطا بد و بیراه گفتم و هر هزار تاشو پس گرفتم.طول کشید تا بیرون بیام ، یعنی تا آخرین قطره اشکی که مونده بود تو دلم بیرون نیومد.در
اتاق باز بود و خبری از عطا نبود ، یواشکی و با ترس سرم و داخل اتاق بردم ...کتش که روی آویز بود و ندیدم ، ترس اینکه از خونه رفته باشه شارژم کرد برای دوباره گریه کردن.چند بار صداش زدم خبری ازش نبود ، توی آشپزخونه و بالکن و دستشویی ام نگاه کردم .به گوشیشم که زنگ زدم جواب نمیداد...
وسط پذیرایی خونه چهار زانو نشستم و اینبار خودم لعنت فرستادم ، کاری کردم که شوهرم خسته و کوفته قهر کنه از خونه بره ...
آخه واسه چی رفتی؟ کجا رفتی؟ تو که سرمایی هستی الان یه باد به اون کله ات بخوره یه هفته خونه نشین شدی ...آخ ساغر که کاش لال میشدی و دهن به دهن نمیکردی...حالا مامان مولود دم به دقیقه به عارف و زنش سرویس بده خب چه اشکال داره ..مگه مامان مونست دور و ور پسرای به قول خودش ولیعهدش نمیگرده؟ مگه همیشه تو خونه ی خودتم تو نفر آخر نبودی؟؟ چرا اینکارو کردی؟؟
اونقدر گریه کردم که دیگه نمیتونستم پلک هام و باز نگه دارم ، یک ساعت و نیم از رفتن عطا میگذشت و من یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به در...
تا اینکه آیفون خونه رو زدن.با چه ذوقی و چه غلط کردمی دوییدم سمت آیفون...عطا بود!
یه نگاه تو آینه انداختم نوک بینیم و دور چشمم قرمزِ قرمز شده بود ، سریع به صورتم آب زدم و دوییدم سمت در ، اما تا درو باز کردم مامان مولود پشت در بود .
_ای وای ، شمایی؟
لبخند مامان مولود با دیدن صورتم که کاملا مشخص بود چند ساعتی و زار زده از هم وا رفت.
@romangram_com