#ساغر_پارت_163
یلدا هم آستین لباسش و به سختی تنش کرد و گفت
_سلام دختری ، چقدر کم پیدایی تو ، دلم برات تنگ شده بود
به هردو با لبخند نگاه میکردم که مامان مولود منو به آغـ ـوش کشید.
سلام و احوالپرسی که تموم شد چادرم و توی کمد گذاشتم و کنار یلدا نشستم، با اینکه تازه وارد چهار ماهگی شده بود ولی به ظاهر و اینطور که نشون میداد خیلی سختش بود.
_دکتر بهم استراحت مطلق داده
نمیگفت هم با این سرویسی که مامان مولود و عارف بیست و چهار ساعته بهش میدادن مشخص بود.
وقتی برگشتم خونه یه کوره آتیش بودم ، همون اولم از شانس گندم انگشت پام خورد به میز و هر بد و بیراهی که بلد بودم باره میز فلک زده کردم .میوه هایی که خریده بودم و توی سینک ریختم ، یه خرده نمک به آب اضافه کردم و روی کابینت نشستم ، مشام قوی داشتم ، اونقدر خونه مامان مولود حرص خوردم و عرق کردم که بو گرفتم.تصمیم گرفتم برم حموم ولی خیلی زود پشیمون شدم .عطا لیاقت نداشت!
چهارمین لیوان آب سرد و که میخورم تازه حس میکنم جیگرم آروم گرفته ، مردم از بس جلوی اونا تو خودم ریختم و زبون به جیگر گرفتم ، اون دنیا خدا بیخ گلوم و سر این جیگر ننگیره شانس آوردم.
با اینکه میخواستم شام درست کنم اما با دیدن مامان مولود و طیر و طایفه عطا کوفتم واسش نمیذارم.تا اومدنش روی تخـ ـت دراز میکشم و خوابم میبره.
تا وقتی رفت توی حموم و صدای دوش حموم و شنیدم از روی تخـ ـت بیدار نشدم.چند دقیقه که گذشت از رو تخـ ـت پایین اومدم .سرم از درد داشت منفجر میشد ، رفتم تو آشپزخونه تا ژلوفن بخورم و آروم تر بشم اما چرا باید به جای دارویی طبیعی از دارویی مصنوعی استفاده میکردم؟؟ نه اینکه این حرص و جوش ها به خاطر عطا نبود؟! باید سر خودش تلافی میکردم ، چرا شیکم عزیزم و بکنم مخزن داروهای آرامبخش وقتی که میتونم جیغ و دادهامو سر عطا خالی کنم؟
از حموم که بیرون اومد با حوله ای که دور کمـ ـرش پیچیده بود سری به آشپزخونه زد
_به عیال گرام..چطوری خانوم؟
خودم و به مرتب کردن بشقاب های شسته شده مشغول نشون دادم .
_سلام
قبل از اینکه پاشو توی آشپزخونه بذاره صدام در میاد
_شام نداریما
خندید و از پشت بغـ ـلم کرد ، تا چونه اش و گذاشت روی شونه ام با آرنج به سیـ ـنه اش ضربه ی آروم زدم
_ولم کن حوصله ندارم
حالا درسته از دست خودش و خانواده اش حرصی بودم ولی دیگه حقش این نبود منو با این بوی عرق بغـ ـل کنه!
_عزیزم شام با من ...چی دوست داری درست کنم؟
ازش فاصله گرفتم و به سمت کابینت بالای یخچال رفتم ، قدم که نمیرسید با هزار زور و زحمت شصت و هفت کیلو رو کشوندم روی کابینت کناری، ولی هرچی دستم و دراز کردم به دستگیره کابینت نرسید .
_بذار کمکت کنم خاله ریزه
عطا با یه دست دراز کردن و یه کم روی پنجه بلند شدن در کابینت و باز کرد.
_برو لباس بپوش سرما میخوری حوصله مریض داری ندارم
کمکم کرد تا ازروی کابینت بیام پایین
_خب میرم خونه مامانم!!
آخ که خوب کبریت کشیدی مرد...
_خونه مامانت!! به همین خیال باش ، امروز رفتم سه تاشون و شستم و پهن کردم رو بند فردا میتونی خشک شده اشون و بری از روی بند برداری عطا خان!!
با اینکه صورتش رنگ به رنگ شد و به سرخی میزد ولی خودشو کنترل کرد ،
_کی رفته بودی؟!
لحنش عوض شد ،با حرص دندون هام و روی هم فشار دادم.الحق که خوب حال عارف و گرفتم .تا اونا باشند بفهمن عروس کوچیکه زبون تند و تیزی داره
@romangram_com