#ساغر_پارت_161

به آمپول های توی کیسه نگاهی انداختم ، تصورش هم دردناک بود ،دنبال دو تاشون راه افتادم.بخش تزریق فقط دکتر مرد داشت و سهراب هم مثل همیشه بهمون پیله کرد
_میریم یه جای دیگه
مهتا با عصبانیت کیسه داروهارو از سهراب گرفت
_من همینجا میزنم
سهراب با حرص کیف مهتا رو گرفت و کشید
_بیخود
تو این مدتی که طلاق گرفته بودن نگران آمپول هایی که مهتا میخورده نبوده ؟؟وقت فکر کردن نبود ، منتهی نمیدونم چرا اون وسط گفتم
_بریم خونه عطا میزنه ، بلده!
هر دو با چشم های گرد شده بهم خیره شدن
_به جون ساغر میزنه ، اینقدم وارده اصلا نمیفهمی
سقلمبه ی مهتا تو پهلو خورد و جیغ کوتاهی زدم
_همینجا میزنم .
مهتا رفت داخل پذیرش و سهراب هم پشت سرش راه افتاد.از دور میدیدم که از کنار تخـ ـت مهتا جُم نخورد، مردک دیوانه به من میگه خل و چل ، یکی نیست به خودش بگه اوسکول اینهمه سال به امون خدا این دختر و ول کردی حالا یه شبه غیرتی ام میشی؟
بیرون که اومدن مهتا چهره ی آروم تری داشت و سهراب چهره ی داغون تر
_درد داشت؟
_بدک نبود
باهم راه افتادیم و کیف مهتا همچنان دست سهراب که پشت سر ما حرکت میکرد ، موند.
_واقعا بین همتون سهراب به عمه اش رفته!
یواشکی خندیدم
_مامان خدابیامرزت و میگی؟
_سهراب بدتر شده که بهتر نشده ، حداقل واسش زن میگرفتین
مهتا شمشیر و از رو بسته بود
_والا میخواستیم خودش نخواست
سهراب قدم هاش و تند تر کرد و درست کنار مهتا قرار گرفت ، من و مهتا هم با وجود خنده های یواشکیمون سعی کردیم دیگه آتیش سهراب و بیشتر از این شعله ور نکنیم.
یک ماهی میشد که کلاس ر*ق*ص میرفتم ، صبح ها خودم و توی باشگاه خفه میکردم و شب ها عطا رو مجبور میکردم بشینه و ر*ق*صی که یاد گرفتم و تماشا کنه و وای به حالش میشد وسط ر*ق*صیدن من خمیازه بکشه.
معلم ر*ق*صم بهم میگفت تو جزو نوابغ به حساب میای ، ر*ق*ص هرکی و میبینی میتونی خیلی زود همون کارو انجام بدی تشویقم کرد که بعد از پایان این دوره از کلاس ها ر*ق*ص زومبا رو ثبت نام کنم.
سر اسم این ر*ق*ص و خودش چقدر با عطا خندیدیم .ولی خداروشکر با اینکه هزینه کلاس ها کم هم نبود عطا مخالفتی نمیکرد، از یه طرفم حیف بود ، اینهمه ر*ق*ص تمرین میکردم و هنرهام و شکوفا میکردم ولی هرچی عروسی دعوت میشدیم مجوز ر*ق*صیدن نداشتیم و درآخر تمام ذوقم کور میشد.
تو این مدت رفت و آمدم به خونه ی مامان مولود خیلی کمتر شده بود، به واقع مامان مولودم سراغی ازم نمیگرفت ، نه اینکه کلا فراموشم کرده باشه ولی کمتر بهم زنگ میزد و خیلی کوتاه تر از قبل باهام صحبت میکرد حتی دوماهی میشد که خونه ی من و عطا هم نیومده بود و منهم هرچی سر عطا غر میزدم به روی خودش نمیاورد ، یا یه جایی طرف منو میگرفت یا یه جایی طرف مادر محترمش و
ولی از اونجایی که من اخلاق خودم و میدونستم ، حتما یه روزی و یه جایی جبران اینکارشونو میکردم ، بالاخره قرار نیست که من تا آخر عمر حامله نشم ، منم که حامله بشم بیست و چهار ساعت خودم و میندازم رو تخـ ـت اونم خونه ی مامانم اینا ، تا مامان مولود نتونه دم به دقیقه به پسرجانش و نوه اش سر بزنه ، حتما عذاب میکشید مثل منکه ناراحتم و از تو دارم خودم و میخورم.
_میگم عطا دقت کردی مامانت چقدر دوسمون داره!
یدم که لبش و کج کرد !

@romangram_com