#ساغر_پارت_160

خیلی از سفره چیدنمون نمیگذشت که مهتا شروع کرد به خاروندن خودش ، وقتی بهش گفتم که متوجه اشتباهش شدم و حرفی نزدم از دستم عصبانی شد ، حقم داشت ، ولی خب عوضش بهم ثابت شد که سهراب حواسش کاملا جمعِ مهتاست.
بعد از خوردن نهار به گوش دادن حرف مهمون ها پرداختم ، تعریف و تمجیدی که از دستپختم میشد تمومی نداشت و الحق که راست بود.
ظرف هارو آقایون جمع کردن و خانوم ها شستند ، برای اینکه راحت باشیم سه تایی به اتاق رفتیم.وضعیت مهتا بعد از خوردن نوشابه و سس سالاد ماکارونی کاملا بهم ریخته شده بود ، خوردن قرص هام بی نتیجه بود چون تا کورتون تزریق نمیشد وضعیت بهبود پیدا نمیکرد.
_عطا من و مهتا میریم درمونگاه!
هر سه سرهاشون به سمتمون چرخید
_ برای چی؟ اتفاقی افتاده؟
بند کیفم و روی شونه ام انداختم
_کهیر زده ، میترسم تو گلوشم بزنه خفه شه بمیره !!
ردیف کردن این چند تا کلمه کنار هم باعث شد سامان بزنه زیر خنده
_دختر عمه جان ، تا ساغر و داری نیازی به دشمن نداری. میخوای من باهاتون بیام؟
مهتا صورتش و خاروند و با ناراحتی از وضعیت پیش اومده گفت
_نه لازم نیست .
_ولی بهتره یه مرد همراهتون باشه!
یک کلام از سهراب شنیدم و بٌل گرفتم
_پس پاشو خودت و تکون بده با ما بیا
از بالای چشم هاش به من و مهتا نگاه میکرد که عطا دست رو شونه ی سهراب گذاشت و گفت
_راست میگه داداش ، شما برو من به مهمونام برسم
سهراب نگاه گذرایی به عطا انداخت و تقریبا به زور دنبال ما راه افتاد.فاصله ی درمانگاه تا خونه یک ربع پیاده بود ، من و مهتا جلوتر از سهراب راه میرفتیم.بنده خدا تمام صورتش سرخ شده بود ، از این اتفاق میشد فهمید که مهتا هم با دیدن سهراب عقلشو از دست میده وگرنه آدمی که اینقدر حساسیت داره باید حواسش و بیشتر جمع کنه !
توی درمونگاه منتظر نشسته بودیم که برای استفاده از سرویس بهداشتی ازشون جدا شدم .اینقدر طول دادم که مطمئن بودم اسمش و صدا زدن و با سهراب داخل مطب رفته.
منتظر هر دوشون توی سالن انتظار نشسته بودم که وقتی بیرون اومدن سهراب و دیدم که به سمت دیگه ای رفت.
_چی شد؟
کنارم نشست و نالید
_دارم خفه میشم ساغر ، خفه شی ایشالا
بابت دعای خیرش خندیدم.
_سهراب رفت دارو بگیره؟
با سر جوابم و داد
_این داداشت دیوانه است ، جلوی دکتر به من میگه میوه میبینی برق از سه فازت میپره
طرف داداشم و گرفتم
_حق داره والا ، چشمت کور بود ندیدی کیوی برمیداشتی؟
از گوشه چشم بهم نگاه کرد و زیر لب حرفی زد.سهراب با عجله سمتمون اومد
_پاشو گرفتم

@romangram_com