#ساغر_پارت_159
دندون قروچه ای کردم و به سمت آشپزخونه راه افتادم ، سامان با خنده گفت
_عطا مادرفولاد زره اومد ، از پنجره فرار کن
تا رسیدم توی آشپزخونه عطای بیچاره نیم خیز شد و خیلی سریع گفت
_کار بدی کردم؟
اصلا وقتی اینقدر مظلوم میشد و ازم میترسید دلم به حالش میسوخت.یه نیم نگاهی به بیرون آشپزخونه کردم و رفتم سمتش، البته با اخم ، کم کم داشت از حالت نیم خیزی در می اومد و کمـ ـر صاف میکرد که دستم و دور گردنش حـ ـلقه کردم و گونه اش و محکم بـ ـوسیدم، صدای خنده اش که بلند شد منهم به خنده افتادم.
_ببین عزیزم.کارت اصلا اشکالی نداره ولی جلوی سهراب خواهش میکنم رسم مرد سالاری و پیاده کن .باشه عشقم؟
سرش و با حالت با نمکی بالا و پایین کرد و گفت
_زن!! میوه ها رو بردار بیار
عشق میکنم وقتی اینجوری دستور میده و میدونم ته دلش از حرفش صد در صد پشیمونه.
بشقاب میوه رو برداشتم و پشت سرش راه افتادم.سهراب و دیدم که داشت با اخم به مهتا و خنده هاش نگاه میکرد.بیچاره داداشم! اگه این غرور و نداشت تا حالا دوباره با مهتا آشتی کرده بود و همه چی ختم به خیر شده بود ولی حالا چی...
_مهتا جان میوه بردار
همینطور که با نرگس در حال حرف زدن بود یه برگ کیوی برداشت و خورد، یواشکی زدم زیر خنده ، حتما تا چند دقیقه دیگه صورتش پر کهیر میشد و سوژه جدیدی برای خندیدن پیدا میکردم.
دوباره بهش میوه تعارف کردم و چون باز با نرگس صحبت میکرد حواسش به نوع انتخاب میوه اش نداشت.برای خودم میخندیدم و به صورتش دقیق نگاه میکردم که برای بار سوم تعارف کردم اما قبل اینکه بشقاب میوه رو سمتش بگیرم سهراب اون دست ِ درازشو دراز کرد و تمام کیوی های باقی مونده رو از توی بشقاب برداشت و توی دهنش چپوند!
با صدای بلند جیغ زدم و پشت بندش خندیدم.روی مبل تقریبا ولو شده بودم و همه با تعجب نگاهم میکردن، سامان ضربه سبکی به سرم زد
_خواهرم دیوونه شده
رو کرد به عطا که با لبخند نگاهم میکرد
_ببین این خونه حاج بابا سالم بودا ،چیکار کردی باهاش؟ هان؟
عطا تیکه ای سیب گاز زد و با خنده خواست حرفی بزنه که سهراب گفت
_این از اول چر و چت بود حالا پسر مردم و بدبخت کردیم پرو نشو
آخ که نمیتونم حسمو از لگدی که سامان به سهراب زد توصیف کنم، همون لگدم خواست به عطا بزنه که از تعرف سهراب نیشش باز شده بود ولی عطا سریع جای خالی داد و لگد سامان به مبل خورد.
_خیلی دلش بخواد خواهر به این دل زنده ای و شادی نصیبش شده ، تو کل فامیلشون و بگرده دختر مثل خواهر من پیدا نمیکنه.
میفهمیدم که سامان کاملا داره جدی صحبت میکنه و مثل من از حرف سهراب ناراحت شده.
عطا نگاهم کرد و با تکون دادن سر حرف سامان و تایید کرد
_حق با سامان ِ ...تو فامیل اصلا شبیه ساغر نداشتیم!!
سامان در حالی که تخمه رو چسبیده به لبش نگه داشته بود نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_مثل اینکه تو فامیل خیلی گشته ها!
عطا سریع موضع خودش و عوض کرد و گفت
_نه ، من یه بار رفتم خواستگاری اونم خواستگاری ساغر جان بوده.
نرگس به بحث خاتمه داد و رو به سامان با خنده گفت
_آقا عطا رو اذیت نکن.
چپ چپ به سهراب نگاه میکردم و مهتا هم با اخم هرازگاهی بهش نگاه میکرد ، تا اینکه برای آماده کردن نهار به آشپزخونه رفتیم.
@romangram_com