#ساغر_پارت_156

_حوصله حرف زدن ندارم.از اولم نباید تو رو انتخاب میکردم.یه خانومه روانشناس تو تلوزیون میگفت سن شوهراتون باید تو دهه ی سنی خودتون باشه.یعنی اگه تو متولد 74 هستی باید اون آقام تو همون دهه باشه.یا اگه 69 یی هستی اونم مثلا دیگه 60 باشه. من و تو حرف همو نمیفهمیم.
باز سر درد و دلش باز شده بود..کمِ کم امشبم باید تا خود ساعت یک بیدار میموندم و به ناله هاش گوش میدادم.کامپیوتر و خاموش کردم ، کنارش دراز کشیدم و پیـ ـشونیش و بـ ـوسیدم.
آدم باید یه نفر و داشته باشه که بـ ـوسش کنه ، بـ ـوسیدن خیلی از دردها رو التیام میده...
صبح زودتر از ساغر از خواب بیدار شدم.برای درست کردن املت چند تا گوجه فرنگی ِ خوب از توی یخچال برداشتم و رنده کردم.
شاید حق با ساغر بود ، تفاوت سنیمون باعث میشه که من درک خوب و کاملی ازش نداشته باشم.با اینکه همه ی تلاشم و توی این مدت کردم که مثل خودش شور و هیجانی به زندگیمون بدم اما باید قبول کنم که به اندازه ساغر نمیتونم.
ساغر با خیلی از دخترهای همسن خودش متفاوته و این تفاوت از اول هم چشم منو گرفت.به خصوص که با خودم متفاوت بود منی که خیلی کم حرف و ساکت بودم با خوش صحبتی ساغر و طرز برخوردش مجذوب شدم.
مامان مولودم بهم تذکر داده بود که توی زندگی مثل دوران مجردی توی خودم نباشم .دست خودم نبود.این مدت به خاطر کار های زیاد دفتر و پایان نامه هایی که دستم بود خیلی ساکت تر از قبل شدم.یه وقتایی دوست داشتم پا به پای ساغر حرف بزنم و فیلم ببینم و مهمونی برم اما خستگی زیاد از صورتم پیدا بود و ساغر متوجه میشد.
هر بار که موعد چکم میرسه بیشتر سرم به کار گرم میشه و وقت بیشتری میذارم .خب تمام اینا باعث میشد ساغر و کمتر ببینم.
زیر گاز و روشن کردم ...سعی کردم بدون سر و صدا کارم و پیش ببرم.دیشب به اندازه ی کافی بد خوابش کرده بودم
_صبح بخیر!
سرم و بلند کردم و با خنده جوابش و دادم
_سلام.صبح توام بخیر
جلوی ورودی آشپزخونه با موهای کاملا بهم ریخته و صورت نشسته ایستاده بود...با یه چشم باز و یه چشم بسته به دیوار تکیه داد و رون پاشو محکم خاروند
_چرا بیداری؟
منظره ی خنده داری که با گیر کردن نصفه پیرهن تو شلوارش بوجود اومده بود و نمیخواستم از دست بدم.بند لبـ ـاس زیـ ـرش روی سرشونه اش افتاده بود که انگشت اشاره اشو روی چشمش فشار داد
_هنوز خوابم میاد
_نکن کور میشی
آروم خندید و زیر گاز و کم کردم.نزدیکش که شدم هر دو چشمشو باز کرد و صاف ایستاد
_املت داریم؟
بی انصافی بود اگه صورت بانمکش و نمیبـ ـوسیدم. خم شدم تا گونه اش و ببـ ـوسم که خودش زودتر لب هاشو به گونه ام رسوند.
_دست گلت درد نکنه پس زیاد درست کن گشنمه
قبل از اینکه بره بازوشو گرفتم و بغـ ـلش کردم.نفس آسوده ای کشید .
_نهار بریم بیرون؟
همونطور که تو بغـ ـلم بود گفت
_نهار میخوام سامان و نرگس و سهراب و مهتارو دعوت کنم
باز نقشه کشیده بود...
_پس بگو میخوای قیام کنی!
با خنده خودش و ازم جدا کرد و گفت
_دقیقا...
وقتی از آشپزخونه بیرون ممیرفت نگاهش کردم...یه دل سیر...ساغر و با تمام شیطنت ها و سادگیش میپرستم.
املت که حاضر شد یه میز دو نفره ی خودمونی رو آماده کردم.بعد از صبحانه ساغر برای اجرای مرحله ی دوم از نقشه اش شستن ظرف هارو به من محول کرد و خودش پای تلفن نشست.سامان بدون هماهنگی با خانومش که هنوز خواب بود دعوت رو قبول کرد اما راضی کردن سهراب افتاد با من.

@romangram_com