#ساغر_پارت_155

نذاشتم جمله اش و تموم کنه و خیلی سریع گفتم
_نمیذاشت من تو رو اینجوری بغـ ـل کنم.
و خیلی زود لب هاشو بـ ـوسیدم.شاکی بود اما میخندید...با اینکه بعد نشون دادن اون همه قسط و بدهی دست از خواسته اش کشیده بود اما خیلی زود تا چشمش به منه بدبخت می افتاد هوایی میشد.
بعد از خوردن شام به تایپ پایان نامه ها مشغول شدم.نشسته بود کنارم و هرجایی رو که به خاطر با عجله تایپ کردن اشتباه مینوشتم بهم تذکر میداد.
چیزی که توی این مدت دستم اومده بود این بود که ساغر و نباید بذارم زیاد تو خونه تنها بمونه یا اینطور به فکر فرو بره.هربار ساکت میشد و صدایی ازش در نمی اومد میدیدم نشسته به یه نقطه ای خیره شده.اوایل فکر میکردم ناراحته یا خوشحال نیست اما خیلی زود فهمیدم هروقت دچار این حالت میشه داره برای من و زندگیش نقشه های شوم میکشه.البته نباید بی انصاف باشم.حرف هاش درمورد مهتا و سهراب کاملا درسته.
منکه مدام با سهراب هستم میفهمم که هنوز به مهتا فکر میکنه و براش زندگی اون دختر با اهمیته.سوال پرسیدن هاش...کنجکاوی هاش.نمیتونست بی دلیل باشه .
نیم ساعتی نگذشته بود که ساغر شروع به خمیازه کشیدن کرد.دوست نداشتم اینقدر زود بخوابه ، برای همین سر صحبت و باهاش باز کردم.
_امروز مامانم بهت زنگ زد؟
_نخیرم.ماشالا اینقدر سرشون به عروس بزرگ گرمه که مارو یادش رفته.
موضوع خوبی رو برای پروندن خواب از سرش انتخاب کرده بودم.
_میدونی همه اینا تقصیر کیه؟
با چشم های خواب آلود اما هوشیار نگاهم کرد
_اون سهراب ِ گور به گوری!!
منهم میخواستم همین و بگم که خودش با حرص دونه های انگور و توی دهنم میچپوند.
_اگه اون سهرابِ گور به گوری تویی که دو سال همکارش بودی و همون اوایل آورده بود خونه ی ما.تو من و زودتر میدید دیگه نه من یه سال واسه کنکور درس میخوندم نه تو دوسال بی ساغر میموندی.بعدم با با این تقریبا نه ماه میشد نزدیکای سه سال ...دیگه ما قسط و قرضمون تموم شده بود میتونستیم بچه دار شیم.
با تموم شدن جمله ی آخرش ضربه ای به میز زد و با ناراحتی از روی تخـ ـت بلند شد.
_اینقدر نخند وقتی من عصبانیم.
سعی کردم بی صدا بخندم.
_دختر عموی مامانت اون روز که خونتون بودم منو دید...فکر میکنی به یلدا چی گفته بود؟؟
قید تایپ کردن و زدم و صندلی و به سمت تخـ ـت برگردوندم.لبه تخـ ـت نشسته بود و کاسه ی چه کنم چه کنم دست گرفته بود!
_چی گفت؟
_به یلدا گفته بوده این زن عطا چون چاقه نمیتونه حامله بشه؟!
جدی جدی صداش داشت ناراحت میشد...یه جوری غصه دار.
_یلدام گفته بود خودشون نمیخوان بچه دار بشن.ولی باز زنه گفته بوده که من یه دکتر خوب سراغ دارم.
به حرف های خاله زنکی خندیدم اما ساغر بیشتر عصبانی شد.
_عطا به خدا مجبورت میکنم شب رو مبل بخوابیا.
_خب عزیزم.اونا قدیمین...قدیمیا سر یه سال یا خانومه فارغ میشد یا حامله.خود یلدا و عارف چند سال از ازدواجشون میگذره تازه دارن صاحب بچه میشن.
با لب های آویزون و صورت درهم گفت
_یلدا مشکل داشته حامله نمیشده.چه ربطی داره؟
_راست میگی.خب ...
خواستم یه مثل دیگه براش بزنم که روی تخـ ـت دراز کشید و گفت

@romangram_com