#ساغر_پارت_154

_الو عطا؟!
سرم و از پنجره ی اتاق بیرون بردم و با عجله گفتم
_سهراب فکر کنم لازمه خودت به مهتا خانوم زنگ بزنی.با این حال و روزی که ساغر داره منم دارم کم کم نگران میشم.فعلا خدافظ
گوشی و قطع کردم و بعد از چند دقیقه خندیدن به صدای زیبای ساغر خودم و بابت دروغی که گفتم شماتت کردم.درست همین دیروز بود که ساغر از ظهر دم گوشم خوند که باهم نقشه ای بکشیم و مجبور کنیم این دوتا رو تا باهم صحبت کنند.
خودش هم همین پیشنهاد و کرده بود و که به سهراب بگم مهتا خانوم دچار مشکل و ناراحتی شده.
پوفی کشیدم و از اتاق خارج شدم.صدای شیر آب قطع شده بود و ساغر هول پیچ بیرون حموم ایستاده بود.
_اون نقشه ای که دیروز کشیده بودی اجرا شد!
پایین موهاشو با حوله خشک میکرد که گفت
_کدوم؟ من خیلی نقشه تو سرم دارم
خندیدم و گفتم
_مهتا و سهراب.مجبور شدم دروغ بگم که حال مهتا خانوم زیاد رو به راه نیست اونم خیلی نگران شد.
رو دسته مبل نشستم . برای چند لحظه ای دست از خشک کردن موهاش کشید.چشم هاشو ریز کرد و پرسید
_امروز بیست و یکمه؟
سرم و به نشونه ی آره بالا و پایین کردم.
به سمتم اومد و در حالت کاملا غافلگیری گونه ام و محکم بـ ـوسید.
_الهی فدات بشم که همیشه دستت به خیره
تو اون وضعیت میخواست رو پای من که یکیش رو دسته مبل بود و یکیش آویزون بشینه.بازوهاشو گرفتم تا نگهش دارم
_چرا ؟
_امروز میشه گفت سالگرد عقدشونه.مهتا اینقدر دمغ و ناراحت بود رفتم خونش.وای عطا تو یه دونه ای
دوباره خودش و تو بغـ ـلم انداخت اما به خاطر عدم تعادلی که داشتم افتادم رو مبل و ساغر هم افتاد روی من.
_له شدی؟
سرشو روی سیـ ـنه ام گذاشته بود و میخندید.موهای خیسش و از روی لب هام کنار زدم
_نه عزیزم.
_میگم کاش امروز مهتا و سهراب و دعوت میکردیم خونمون.
حوله ی کوچیک ِ روی سرش و از زمین برداشتم
_تو که تو نقشه کشیدن مهارت خاصی داری عزیزم.تو این یه موردم خودت میکشیدی من اجرا میکردم.
_تو خسته نشی از بس اجرا میکنی.؟!
با خنده حوله رو روی سرش انداختم و گفتم
_خسته نیستم.
چونه اش و روی سیـ ـنه ام گذاشت و با اون چشم های درشت و زلش بهم خیره شد.
_الان اگه بچه داشتیم ...

@romangram_com