#ساغر_پارت_153
_هوا خیلی گرمه.
لبخندش داشت شیطنت آمیز میشد و وسوسه انگیز که زنگ تلفن خورد.با همون سر و شکل بدون لباس پرید سمت تلفن ، بعد از اینکه شماره رو دید گوشی و پرت کرد سمتم و رو هوا گرفتم
_فکر کردم مهتاست ولی سهرابِ
قبل از اینکه گوشی و جواب بدم با دست به وضعیتش اشاره کردم و گفتم
_خانوم مملکت اسلامیِ ها.
زبونش و کامل بیرون آورد و گفت
_میدونم برادر ولی چهاردیواری اختیاری.
گفت و رفت سمت حموم ، تلفن و جواب دادم.
_جانم سهراب؟
_میبینم که نیشت بازه!
بیشتر خندیدم و ادامه داد
_گفتم این خواهرم تو رو چیز خور میکنه ، زیر و رو شدی. دیگه تو شرکت خجالت میکشم تو رو بعنوان دامادمون معرفی کنم.
_این خجالت و من باید بکشم که تو برادر زنمی.همه فکر میکنن همسر منم مثل برادرش فاقد اخلاقه.نمیدونند خواهرش ...
هنوز جمله امو کامل نکرده بودم که گفت
_خواهرم مایه ی سرشکستگی ِ منه. باعث مباهاتتم بود اگه ساغر شبیه من میشد.
_خداروشکر که ساغر جان به برادرش نرفته ،
بهم توپید و گفت
_برو جمع کن خودت و ...پیش مهتا بود؟
پا روی پا انداختم و به مبل تکیه دادم ، بهترین فرصت برای اذیت کردن سهراب بود
_آره...ولی نمیدونم چرا اینقدر بهم ریخته بود وقتی برگشت خونه.
کنجکاوانه پرسید
_برای چی؟ میپرسیدی ازش!
خیلی جدی گفتم
_پرسیدم ، خلی دقیق نگفت ولی متوجه شدم برای مهتا خانوم مشکلی پیش اومده ، خیلی بهم ریخته و ناراحته ،
_آخه چه مشکلی پیش اومده؟ مثل آدم ازش میپرسیدی
_تو که خواهره خودت و بهتر میشناسی.وقتی بغض داشته باشه یه کلام هم نمیتونه حرف بزنه.
_یعنی اینقدر ناراحته؟
تا خواستم پیاز داغ این نگرانی و بنا به مصلحت بیشتر کنم صدای آواز خوندن ساغر از حموم به گوشم رسید.بلند بلند شروع کرده بود به شعر خوندن و وسط هاش جیغم میکشید.نفهمیدم چجوری خودم و به سرفه انداختم و به اتاق پناه بردم.
_چی شدی؟
هم خنده ام گرفته بود هم از شدت سرفه های الکی گلوم میسوخت.
ساغر بی خیال ِ آواز خوندن نمیشد ، اینقدر بلند و جیغ داشت میخوند که برای یه لحظه نگران همسایه ها شدم.
@romangram_com