#ساغر_پارت_152
_میرم تا پارک نزدیک خونه شاید اونجا باشه.فعلا
سهراب سرخوشانه خندید اما قبل از اینکه تلفن و قطع کنم گفت
_به مهتا زنگ بزن.لابد پیش اونه.
فکر خوبی بود ، بدون اینکه دیگه حرفی با سهراب بزنم تلفن و قطع کردم و شماره مهتا خانوم و گرفتم .چند تا بوق خورد تا جواب داد ، وقتی گفت ساغر نیم ساعت پیش اومده سمت خونه و تا یک ربع یا بیست دقیقه ی دیگه میرسه خوشحال شدم.
خیلی سریع یه دوش کوتاه گرفتم و لباس هام و عوض کردم. میوه رو که خیس کردم و یه پارچ شربت آبلیمو درست کردم.
از ظهر یه لیوان و یه بشقاب کثیف توی سینک بود که اونارم آب کشیدم.
تدارک شام هم دیده بود ، خورشت بامیه اش تقریبا جا افتاده بود و مزه ی خوبی میداد ، فقط کمی بهش نمک اضافه کردم.
صدای چرخوندن کلید و شنیدم ، نزدیک در که شدم دستم و دراز کردم و قبل از ساغر درو باز کردم.
_سلام
با صورت سرخ شده و چشم های ناراحت جواب داد
_کی اومدی؟
گره ی روسریشو باز کرد و از کنارم رد شد ، یه راست تا حموم رفت و پشت سرش در و بست
_کی اومدی عطا؟
جوابشو ندادم و روی مبل نشستم.باید حس عذاب وجدانش و تحریک میکردم.دخترِ بدی شده!
_عطا نمیشنوی؟
کنترل تلوزیون برداشت و روشن کردم.صدای تلوزیون و بالا بردم تا صدای غر غر کردن هاش به گوشم نرسه.
ولی اینبار جیغ زد و گفت
_عطا!!
تا خواستم جلوی خنده ام و بگیرم و جدی جوابش و بدم سرشو از لای در حموم بیرون آورد .
_بذار بیام بیرون ، به خدمتت میرسم پرو
لبخندم و جمع کردم و نگاهم ازش گرفتم.
_گشنمه ، تو هنوز برنجم نذاشتی؟
حتم داشتم از شدت عصبانیت داره پوست لبشو میکنه یا ناخن هاشو به در فشار میده.
_امروز شام نداریم برو خونه مامان جونت غذا بخور
نیمه ی بیشتر بدنش از در بیرون اومده بود ، اگه بیشتر نگاهش میکردم وسوسه میشدم.کنترل تلوزیون و دست گرفتم و دگمه ی خاموش و زدم
_باشه.
نیم خیز شدم اما قبل از اینکه کامل از روی مبل بلند بشم جیغ بنفشی کشید
_برو ببین چه بلایی سرت میارم
دیگه نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم.روی مبل نشستم و با خنده گفتم
_خانومم چرا اینقدر عصبانیه؟
انگار که خودش هم منتظر همین عکس العمل بود.لبخند زد و گفت
@romangram_com