#ساغر_پارت_151
دستی که باهاش دستم و نگه داشته بود رها کرد و با حرص گوشش و خاروند.خندیدم و لپش و آروم بـ ـوسیدم..
_الهی قربونت برم من...حالا با نظرم مخالفی چرا برنامه امشب و کنسل میکنی؟
صاف روی تخـ ـت خوابیدم و جلوی خنده ام و گرفتم.توانایی من در به دام انداختن عطا ستودنی بود!
به سمتم برگشت و نیم خیز شد..به چشم هام که نگاه کرد با همون لحن ناراحت و غمگین دو دقیقه پیشم گفتم
_عطا...
این ناز و کرشمه باعث شد خیلی زود به خواسته ام برسم و عطا دست از مقاومت برداره.همراهیش کردم و اجازه دادم کار و جلو ببره.مرحله ی دوم نقشه ام همین بود که در صورت اینکه با زبون خوش راضی نشد تو اتاق خواب رضایتش و بگیرم.فکر زیرکانه ی من همه ی امیدم برای بچه دار شدن بود.
خیلی به دلم صابون زدم که مثل همیشه حواسش جمع نباشه اما...
عطا...
به این سادگی ها دم به تله نمیداد!
توی این یه هفته به شناخت جدیدی از عطا رسیدم ، وقتی نخواد کاری و رو انجام بده زمین و زمان رو هم که واسطه کنی نمیتونی مجبورش کنی.
باورش سخت بود ولی شگردها و نقشه های مختلفم با شکست مواجه شد ، توقعی که از خودم داشتم بیخود بود ، عطا با زبونش منو خر میکرد و بعضی وقت ها از تصمیمم منصرفم میکرد.
ولی این حساسیت من بی دلیل نبود ، مامان مولود از وقتی یلدا حامله شده بود به جای هر روز زنگ زدن دیگه یه روز درمیون بهم زنگ میزد و به جای هر روز نیم ساعت حرف زدن صحبت هامون به چند دقیقه رسیده بود.
با مهتا درباره ی تصمیمم حرف زدم ، به جز چند تا مشت و کتک و بد و بیراه و خر و الاغ راهکار دیگه ای نشونم نداد .
منم حق داشتم تو زندگیم نظر بدم.دوست داشته باشم همسرم به نظرم احترام بذارم.
همین پنجشنبه ای که گذشت عطا دفتر قسط و بدهی هاشو برام باز کرد. با نمودار و رسم شکل و توضیح ِ جامع و کامل بهم نشون داد که به خاطر خرج مراسم عروسی و ریخت و پاش های گوناگونش ما تا سه سال اول زندگیمون باید قسط پرداخت کنیم و ما بقیه پس اندازمون و نون بخریم بخوریم که نمیریم.
میگن تجربه به آدم کمک میکنه ، منکه قبل عطا تجربه زندگی با کسی و نداشتم تا بدونم شرط ضمن عقد باید تعداد بچه ها و سال تولیدشون و ذکر کنم!!
دور و اطرافیان ما هم که از اون دسته خانوم هایی هستن که میگن خدا یکی شوهرم یکی...یعنی شوهراشون و در حد خدا میپرستند و ولشون کنی سالی صد روز واسه سلامتیشون روزه ام میگیرند.
طبق کلافگی تمام این روزها برای فرار از فکر و خیال به پاساژگردی پناه بردم.
با اون اعداد و ارقامی ام که عطا برام رو کرد دیگه دلم نمی اومد یه پیژامه قرمز واسه خودم بخرم بلکه دلم باز بشه.
"عطا"
کیسه های خرید و پشت در گذاشتم ،کلید خونه رو از جیب کتم بیرون کشیدم.حتما خونه نبود که در و باز نمیکرد .
به محض وارد شدن کیسه هارو روی کابینت گذاشتم و از تلفن خونه شماره اش و گرفتم ، "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد"
با نگرانی به ساعت روی میز نگاه کردم ، همیشه قبل از اومدن ِ من می اومد خونه.حالا هرجا که قرار بود بره ، ولی اینبار با اینکه نیم ساعت دیرم اومدم هنوز خونه نیست!
روی مبل که نشستم شماره ی خونه ی مامان مولود و گرفتم ، یلدا گوشی و برداشت و سراغ ساغر و گرفت.بعد از تماسم با یلدا شماره ی سهراب و گرفتم ،
_از مامان مونس میپرسی صبح بهش زنگ زده یا نه؟
_ای بابا ، عطا خداروشکر کن خونه نیست .هرجا باشه میاد
سهراب بی خیال تر از این حرفا بود .
_همیشه قبل از من خودش و میرسوند خونه!
بلند شروع کرد به خندیدن
_مسخره ، پاشو برو یه دوش بگیر بشین جلوی تلوزیون فیلم ببین اونم دیگه پیداش میشه ، خیالت راحت خواهر من بادجون ِ بمِ.
یه نگاهم به آیفون خونه بود و یه نگاهم به ساعت روی میز ،
@romangram_com