#ساغر_پارت_150
حالا که نظر من مهم شد ...حالا که عطا فهمید با حرف های قشنگش نمیتونه از ناراحتیم کم کنه...
بیشتر بهش تکیه دادم..صورتش و کنار صورتم گذاشت...گرمای صورتش...دست هاش...بدنش...بهم میفهموند که تونستم کارم و خوب انجام بدم.
_هرکاری بگم..قول میدی نه نگی؟
گردنم و بـ ـوسید و با صدای بمش گفت
_هرکاری...
صورتش و کنار صورتم گذاشت فاصله گرفتم برای بـ ـوسیدنش...گونه اش و بـ ـوسیدم اما عطشش بیشتر از این حرفا بود...بیشتر میخواست! بیشتر جلو رفتم و لب هاشو بـ ـوسیدم..برای بار اول و دوم کوتاه...بعد هر بـ ـوسه چند ثانیه مکث و نگاه جزو مناسک به شمار میرفت! اونهم برای عطا...
بـ ـوسه ی سوم..طولانی شد...برعکس همیشه اینبار با چشم های باز ...باید بهش زل میزدم...
وقتی ازش فاصله گرفتم برای یه لحظه دلم میخواست قید نقشه و حرف و بزنم و دل به دلش بدم...
اما به خودم تشر زدم..
نگاه گنگ عطا رو با بغض جواب دادم...همین باعث شد نگرانش کنه.
_ساغر...عزیزم...چیزی شده؟
سعی کردم صدام غمگین باشه و مرتعش...نگاهم و ازش گرفتم و سرم و به سیـ ـنه اش تکیه دادم.انگشت اشاره اش آروم روی لب هام حرکت میکردم که زمزمه کردم...
_نمیشه ماهم بچه بیاریم؟
نمیدونم یهو چی شد که انگار موشو آتیش زدن...به ثانیه نکشید که از موقعیتی که توش بودیم خودش و کنار کشید و بلند شد...حتی با بلند شدنش روی مبل افتادم اما اینقدر متعجب بودم که نتونستم سرش جیغ بکشم!!
_حرفشم نزن!
مثل گربه ای که روش آب ریخته باشن جلوم واستاده بود ...نفس نفس زدنش از شوک حرف من بود؟؟
به خودم اومدم و جیغ بنفشی کشیدم!!
_عطا...
صورتش قرمز شد و با تاکیید انگشت اشاره اشو جلوم تکون داد
_اینو تو گوشت فرو کن...تا سه سال دیگه حرف بچه رو نشنوم!
همینم مونده بود عطا تهدیدم کنه...یعنی همینم مونده بود تو خونه خودم تهدید بشم..
اینقدر غافلگیر شده بودم که تا وقتی تو اتاق رفت هم نتونستم جوابی بهش بدم.
برای مسلط شدن به اعصابم چند تا نفس عمیق کشیدم و قبل رفتن به اتاق خواب یه لیوان آب خنک خوردم...ساغر نبودم اگه عطا رو از حرفش برمیگردوندم..
روی تخـ ـت دراز کشیده بود.با روشن کردن چراغ اتاق ساعد دستش و روی چشم هاش گذاشت.چراغ و خاموش کردم و به سمت میز آرایشم رفتم.یه خرده عطر به گردنم زدم و موهام و باز کردم.
زیر لحاف که رفتم عطا فاصله گرفت و بهم پشت کرد...نمیتونست ازم دور بشه..حداقل امشب و بعد اون بـ ـوسه ها...کارم و یه جوری انجام داده بودم که بدهکار نگهش دارم!
با خنده ی ریزی سمتش رفتم و از پشت بغـ ـلش کردم.نیازش و حس کرده بود...راه فرارش و خودش بسته بود!
_قهر کردی باهام؟
دستم و زیر لباسش بردم ...خیلی زود با دست چپش جلوی حرکت دستم و گرفت
_ساغر خوابم میاد.
نوک انگشت های دستم و به شکمش زدم .فشار و روی دستم بیشتر کرد.
سرم و بلند کردم و لاله ی گوشش و بـ ـوس کردم..
@romangram_com