#ساغر_پارت_149
_ساغر جان!
اینکه صدای مردونه اش و تا کمترین حد ممکن پایین میاورد بعضی وقت ها منو تا حد کوبیدن سرم به دیوار جلو میبرد!!
باز سعی کردم با نفس عمیق و بیرون فرستادنش به فرم ناله دلش و چنگ بندازم.
سینی چایی و برداشتم و بدون نگاه کردن بهش از آشپزخونه خارج شدم.با اینکه لباس خوابم دو سه وجب بیشتر پارچه نبرده بود ولی از شدت گرما دوست داشتم همینم در بیارم.
روی مبل که نشستم عطا با تاخیر اومد.وقتایی که اینجوری اذیتش میکردم یه خرده...یه خرده کم البته...دچار عذاب وجدان میشدم!
کنارم که نشست کنترل تلوزیون و برداشتم.اما قبل از اینکه روشنش کنم.دستشو جلو آورد و کنترل و از دستم گرفت
_میخوام نیگام کنی...!
لیوان چاییمو برداشتم و به مبل تکیه دادم...با ناراحتی سرم و پایین انداختم
پایین لباسم و روی زانوم کشیدم.بهتر بود برای این نقشه لباس پوشیده تری میپوشیدم.هرچند من هفت روزه هفته شیش روزش از همینا میپوشم .گرمایی بودن این معایبم داره دیگه
_ساغر..نگاهم کن..خواهش میکنم!
نباید به صدای غم آلود عطا و چشم های ناراحتش اهمیتی میدادم...نگاهم و به یقه ی لباسش کشوندم و سریع پشیمون شدم!
اصن خوبیه این لباسا به همینه دیگه...آدم توش عرق نمیکنه...واسه منی که دائم پای گاز به آشپزیم همچین لباسی خوبه...
_خانومِ خوشگلم...ناراحتیت بهمم میریزه.
اصلا بهتره به مهتا بگم یکی دو تا دیگه از اینا برام بخره..منتهی پولش و خودم میدم.بنده خدا شاید پول نداشته باشه!
_ساغر خانوم.دارم با شما صحبت میکنم.نگاهم کن
بی توجه به فاصله ای که از بینمون برداشت خم شدم و تیکه ای شکلات برداشتم.قلپ اولی که از چایی خوردم همزمان شد با بـ ـوسه ی عطا به روی گونه ام..
لعنت به من که توی این گرما هـ ـوس چایی کردم...میمردی ساغر آب پرتقال میخوردی؟
_بهم میگی حواسم بهت نبوده...اما دیدم که خانومم دو سه قاشق بیشتر برنج نخورد.برعکس همیشه ام که عاشق خورشت قیمه هستی به اونم لب نزدی...میگی چی شده ؟
آخیش...جونم مرگ شده حواسش بهم بوده...والا بعد اون نیش بازه خانواده اش و حتی خودش دلم نیومد به غذاها لب بزنم...اصلا غذایی به چشمم نیومد...بخوام راستشو بگم یادم نیست سر سفره چه غذاهایی بود.
نفس های گرم عطا وقتی به گردنم میخورد تمرکزم و برای اجرای نقشه بهم میریخت!
لیوان چایی رو توی سینی گذاشتم...وقتی کمـ ـرم و صاف کردم تا بشینم دست عطا از پشتم رد شد..میخواست بغـ ـلم کنه و باید کمی مقابله میکردم..
_میرم بخوابم..
نیم خیز شدم اما مچ دستمو گرفت و آروم کشید...تو بغـ ـلش که جا خوش کردم زانوهام و خم کردم و کف پاهام و روی مبل گذاشتم...سرش رو شونه ام بود وقتی گفت
_چرا با اذیت کردن من خوشحال میشی؟
نفسم و بیرون فرستادم و توی دلم خبیثانه خندیدم.
_تو یا من؟
پیـ ـشونیش و روی شونه ام گذاشت و هر دو دستم و توی دستاش گرفت
_تو...تو...تو...تو...تو...
بند لباسم روی بازوم آویزون شده بود و به اندازه کافی و به صورت کاملا اتفاقی یقه ی لباسم پایین رفته بود...پرو پاچه ی بیرون افتاده ام و دیگه نمیتونستم جمع کنم.
_چیکار کنم منو ببخشی؟
حالا شد!!
@romangram_com