#ساغر_پارت_148
_بهت ثابت میشه که هست
خودش و بهم نزدیک کرد...حـ ـلقه دستشم سفت تر شد...از عطا این رفتار اونم تو خیابون بعید بود
_خانوم خوشگلم...مامان مولود به لطف خدا داره صاحب اولین نوه اش میشه.باید قبول کنی که ذوق و شوقش طبیعیه.مادرا همه آرزوشون اینه که بچه هاشون فرزند دار بشن.
از این مدل حرف زدن و راهنمایی کردن و ارشاد کردن خوشم نمی اومد...از خونمون فرار کردم که گوشم یه سری حرفای تکراری و احمقانه رو نشنوه!
_عطا...چی میگی؟ قرار نیست نو که اومد به بازار کهنه بشه دل آزار! تغییر رفتار خودت و ببین.از وقتی عارف گفت داره بابا میشه تو دیگه یه کلامم بامن حرف نزدی...حتی سر شام چسبیده بودی به عارف و داشتی به کشیدن نقشه های بابا شدن کمکش میکردی.یلدام که فقط بلد بود الکی خودش و سرخ و سفید کنه تا تو دل مامان مولود بیشتر خودش و جا کنه.
دل مامان مولود بیشتر خودش و جا کنه.
از عصبانیت گر گرفته بودم...عطا دستشو نـ ـوازش وار روی بازوم کشید.
_ساغر جان...داری حسادت میکنی خانومم...اینطور نیست!
با شنیدن کلمه "حسادت" خونم به جوش اومد.دستشو پس زدم و با حرص و در حالی که قدم هامو تند تر میکردم گفتم
_تو و عارف و یلدا اینقدر غرق خوشی هاتون بودین که نفهمیدین مامان مولود سه بار سینی چایی و شیرینی و با همون مچ داغونش برد و آورد!!
همین جمله پر مفهوم و پر نکته برای توفکر بردن عطا و نابود کردن خوشی بیخودیش کافی بود!
تا نزدیکای خونه حرفی بینمون رد و بدل نشد..فقط ازم خواست رفتار مامان مولود و حتی اگه باعث ناراحتیم شده ندید بگیرم و ببخشم...بعد هشت ماه..شوهرم و میشناختم.جدا از اینکه دوست نداره از کسی چیزی به دل بگیرم...دغدغه گفتن این حرفش فقط برای این بود که خیالش و راحت کنم...! بهش گفتم که سعی میکنم بیشتر روزای هفته یه سر خونه مامان مولود برم تا اگه یلدا نمیتونه آشپزی کنه و ظرفی بشوره من براشون انجام بدم.
خب منم مثل عطا دوست نداشتم درد های مامان مولود شروع بشه...
قبل از اینکه لباس هامو عوض کنم دوش گرفتم.لباس خواب جدیدم و که مهتا خریده بود پوشیدم و به آشپزخونه رفتم.روی کابینت کنار سماور نشستم و منتظر جوش اومدن آب شدم.
فکر بدی نبود اگه ماهم بچه دار میشدیم!! خب منم تو خونه حوصلم سر میره...اهل بیرون رفتنم که اصلا نیستم.صبح تا شب تو خونه ام...عطاهم که تا میاد یه شام میخوره و بیهوش میشه...بودن بچه میتونه حال و هوای جفتمون و عوض کنه ...
با حـ ـلقه شدن دست هاش عطا به دور شکمم از وسوسه ی شیطانیم بیرون اومدم.
_دل خانومم چایی میخواد؟
سرشو لا به لای موهام فرو برد و فشار انگشت هاش به شکمم بیشتر شد...
ناز و ادایی به صدام دادم و با دلخوری و بدون اهمیت دادن به حرکاتش گفتم
_خانومت دلش خیلی چیزا میخواد!
صدای خنده اش...جایی نزدیک لاله ی گوشم ...پوست تنم و مور مور کرد...چند دقیقه ی دیگه به همین عمیق نفس کشیدنش و تکون دادن آروم انگشت هاش ادامه میداد...منو دیوونه میکرد!
برای اجرای نقشه ام شده برخلاف میل باطنیم دستشو کنار زدم و از روی کابینت پایین اومدم.
لیوان چایی رو توی سینی میذاشتم که به چشم های خمـ ـارش نگاه کردم.بالغ بر نود درصد خمـ ـاریش ناشی از خواب آلودگی بود ...! به خودم و ساغر بودنم شک میکردم اگه این درصد و نمیکشیدم زیر پنجاه!!
_خانومم دلش چی میخواد؟
نفسم و با ناله بیرون فرستادم.نزدیکش شدم و درحالی که تکیه گاه سرم سیـ ـنه اش بود لیوان و زیر شیر سماور گرفتم.
_هیچی...همینکه تو رو دارم به همه چی می ارزه.
دوباره دست های لعنتیشو دور کمـ ـرم و اینبار کمی بالاتر حـ ـلقه کرد.بیشتر خودم و بهش مماس کردم...با بستن شیر سماورلیوان و توی سینی گذاشتم .
روی شونه ام...درست کنار بند لباسم و بـ ـوسید...اما لب هاشو از روی شونه ام برنداشت.وقت پس افتادن نبود...باید کر میشدم و صدای نفس هاشو نمیشنیدم...تا تنور داغ بود باید میچـ ـسبوندم!!!
_دلخوریت ناراحتم میکنه ساغر
لیوان دوم هم توی سینی گذاشتم..در حالی هنوز سرم و به سیـ ـنه اش تکیه داده بودم کمی به جلو متمایل شدم.سایه ی کم نورش روی سرم افتاده بود که چونه ام و بالا بردم و قبل از اینکه حرفی بزنم عطا خم شد و لب هامو بـ ـوسید.
مانع نشدم اما همراهیشم نکردم...بد نبود بعضی وقت ها دست تنها کار و جلو میبرد!
@romangram_com