#ساغر_پارت_147
هنوز چند دقیقه ای از خوش و بش کردنمون نمیگذشت که عارف بادی به قبقبش انداخت و گفت
_حالا وقتشه که خبر این دور همیو اعلام کنم!
بشقاب شیرینی و عطا سمتم گرفت...یکی برداشتم و به چهره ی خندون عارف و یلدا نگاه کردم...
عطا گفت
_خیر باشه داداش...
عارف قیافه ی بامزه ای درآورد و مثل پسربچه های خجالتی یه نیم نگاهی به یلدا انداخت و یه نیم نگاه به عطا...بعدم سرشو تا حد ممکن پایین آورد
_روم نمیشه بگم.
رو تنها چیزی بود که عارف مقادیر زیادی ازش داشت...!
عطا رو به مامان مولود کرد و گفت...
_زیارتیه؟..
مامان مولود آروم روی قلبش زد و با ذوق فراوون گفت
_پسرم داره بابا میشه
*
ساعت دوازده شب بود که با عطا از خونه مامان مولود بیرون زدیم.کنارش راه میرفتم و به صورت پر لبخندش نگاه میکردم...چه خوب بود که میتونست این ساعت از شب لبخند بزنه!
_خوشحالی!!
به نیم رخ صورتم نگاه کرد و دست هاشو تو جیب شلوار جینش فرو برد
_چرا نباشم؟؟ دارم عمو میشم...
وسوسه ی فکری که درست چند ساعت پیش توی ذهنم جرقه زد رو به زبونم آوردم
_داری عمو میشی و اینقدر خوشحالی؟؟...بابا بشی چه حسی داری؟
غرق رویای عمو شدن خودش به سر میبرد که گفت
_واسه اونکه میمیرم.برسه اون روز...یه جفت دو قلو از خدا میخوام..یه پسر یه دختر...دو تا بسمونه! مگه نه؟
هیچ جوره نمیتونستم نیش بازش و تحمل کنم.شب به شب بعد خوردن شام و آخر شب دوش گرفتنش مثل معتادا چرت میزد ولی حالا درست یک ساعت و نیم از وقت خواب همایونیشون گذشته بود و همچنان شاد و مسرور به سر میبرد.
هرکاری کردم نتونستم جلوی خودم و بگیرم...
_خوبه خونه فامیلات بودیم و گرنه شب جمعمون با سرشب خوابیدن تو به باد میرفت!
گرمی انگشت هاشو دور بازوم حس کردم ولی قدم هامو تند تر کردم تا باهاش برخوردی نداشته باشم...
_اسم تو رو باید بذاریم خاله غرغرو...
حتی لبخند محوشم خونم و به جوش میاورد...
_فعلا که این خاله غرغرو از چشم مامانت افتاده!
سریع مسیر نگاهش تغییر کرد.
_اصلا اینطور نیست ساغر.
ولی اینطور بود...یه حسی بهم میگفت مامان مولود یلدارو بیشتر از من دوست داره...حتی زن عطا بودن هم نمیتونست به اندازه اون بچه ی تو راهی تو دل مامان مولود تاثیر بذاره
@romangram_com