#ساغر_پارت_146
_خدا بهت صبر بده برادر...توام که روز به روز لاغر تر و بی حال تر از دیروز!
کم کم تو خونم مقدار آدرنالین افزایش پیدا میکرد که مامان مولود خودشو به حیاط رسید...
_عارف...باز این زن و شوهر و تو حیاط نگه داشتی ؟
با خنده سمت مامان مولود رفتم و بغـ ـلش کردم...
_مامان خدایی اینا چه گلی به سر تو زدن که بیشتر از من و یلدا دوسشون داری؟
دوباره داشت حرفای همیشگیشو شروع میکرد که مامان مولود یه پشت دستی به عارف نشون داد که من و عطا هر دو به خنده افتادیم.عارف هم به شوخی و از ترسش یلدا رو صدا زد تا به دادش برسه.
این خاله زنک بودن عارف حرصم و درمیاورد.یلدا از این اخلاقا اصلا نداشت و این عارف نه...عطا هم که به احترام برادر بزرگ بودن عارف هیچ چیزی بهش نمیگفت...این وسط من بودم که کیلو کیلو حرص میخوردم و گرم گرم وزن کم میکردم.
یلدا توی آشپزخونه مشغول شستن کاهوها بود ...
_خسته نباشی جاری جون
دست هاشو آب کشید ...
_سلام عزیزم...چقدر این شالت خوشگله دختر...خیلیم بهت میاد.ماچ منو بده
محکم همو ماچ کردیم ...امروز یه جور دیگه ای به نظر می اومد...اصلا همشون خیلی خوشحال و شاد بودن!
_برو چادرتو در بیار لباس راحتی بپوش بیا...بدو دختر خوب که خیلی کار دارم.
باشه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم.در حین گذشتن از پذیرایی چشمم به عطا و عارف افتاد که باهم گرم صحبت و خنده بودن و مامان مولود کنار سماور قدیمی اما جدیدش نشسته بود و به روی دو تا بچه اش میخندید...
چادر مشکیمو تا کردم و رو دسته ی صندلی انداختم.به احترام مامان مولود مدت هاست تصمیم گرفته بودم که هربار میام خونش چادر سر کنم.البته فضولی همسایه هاشم بی دلیل نبود...یه بار یکیشون با تعجب نگاهم کرد و گفت شما زن عطا هستین؟ خوب منظورشو فهمیدم..توقع داشت زن عطا با پوشیه بیاد تو خیابون.
روسریم و محکم تر بستم تا اگه شل شد از سرم نیفته...کم جلوی عارف دچار این سانحه نشده بودم و دوست نداشتم سوژه اش باشم.
تونیک قهوه ایمو تازه خریده بودم هم گشاد بود هم بهم می اومد.برای کمک کردن به یلدا به آشپزخونه برگشتم.خیلی زود موضوع مورد بحث و غیبت و پیدا کردیم و دور از چشم مامان مولود و عطا شروع کردیم به حرف زدن.
هربار هم که مامان مولود سراغمون و میگرفت خیلی زیرکانه بحث و معنویش میکردیم .
سینی چایی و یلدا برداشت و بشقاب شیرینی و من...
_عروسام خسته شدن...قربونتون برم یه دقیقه ام بشینید استراحت کنید
عارف سریع بلند شد و سینی چایی رو از یلدا گرفت.کنار عطا که نشستم رو به مامان مولود گفتم
_اختیار داری فدات شم..همه کاراو یلدا کرده بود..من یه سالاد درست کردم.
یلدا کنار مامان مولود نشست و گفت
_به خدا از صبح استرس داشتم.با اون ژله و سالادایی که تو درست میکنی من واقعا احساس ضعف میکنم.
همینجور داشتیم به هم تیکه های عاشقونه میفرستادیم که عارف قیافشو کج و معوج کرد
_دیگه کم کم دارم به جاری بودنتون شک میکنم.
عطا با خنده فنجون چاییشو برداشت ...یلدا و مامان مولودم که از شیرین زبونی عارف غرق خوشی بودن...
_خدایی مامان مولود قدیما مگه جاری ها گیس و گیش کشی نمیکردن؟؟ شما خودت با اون زن عموی بدبخت چند بار دعوا کردی؟
مامان مولود اروم پشت دستش زد و گفت
_پسر من کی گفتم با زن عموی خدا بیامرزت دعوا کردم..نگو بچه.این دوتام بس که خودشون خوبن باهم مشکلی ندارن...توام چاییتو بخور
جمله ی آخرش یه تهدید عجیبی به همراه داشت..طوری که عارف به دستور مادرش مجبور شد به چایی خوردن مشغول بشه و ما به خندیدن...
@romangram_com