#ساغر_پارت_145
اما این وسط یه اتفاقای دیگه ای هم افتاده بود...چون سهراب هربار که بحث مهتا وسط می اومد با یه زبون دیگه ای با یه ادبیات دیگه ای درباره اش حرف میزد .
منکه کاری به این کارا نداشتم...رفت و آمدم با مهتا بیشترم شد...به کسی نگفتم که پرستاری هی پیرمرد شصت ساله رو میکنه.پیرمردی که آلزایمر داشت و بچه هاش ایران زندگی نمیکردن...بارها بهش گفتم تو این مرده نمیترسه ..که شبی نصفه شبی بیاد سراغت؟ میخندید و میگفت در اتاقم که همش قفله بعدم این بنده خدا جون نداره دو تا پله رو بالا و پایین کنه.
فقط کافی بود به گوش سهراب و مامان مونس برسه که مهتا تو اون خونه پرستار یه نامحرمه!
برای شام میخواستم بورانی بذارم که با تلفن عطا بی خیالش شدم.بعد دوشی که گرفتم نشستم پای تلوزیون ...عطا بهم گفته بود که از سمت محل کارش میره خونه مامان مولود...
با صدای زنگ در از جلوی آینه ی اتاقم بلند شدم.
_آقا شما که کلید داری برای چی زنگ میزنی؟
در خونه رو که باز نگه داشته بودم که عطا کفش هاشو از پاش درآورد
_دوست دارم تو درو برام باز کنی.
لپم و ماچ کرد و منهم روی پنجه ی پام بلند شدم و بـ ـوسش کردم.
_تو که گفتی خودت میری ..پس چرا اومدی؟
در خونه رو بست و با خستگی گفت
_گفتم یه دوش بگیرم دوتایی بریم.
منتظر بودم کتش و دربیاره و بده دستم که برای چند لحظه ای خیره نگاهم کرد
_خوشگل شدی
چشم های شیطونم برق افتاد...پریدم بالا و دستام و دور گردنش حـ ـلقه کردم...محکم نگهم داشت تا نیفتم
_میگما ...خوبه امروز خونه مامانت دعوت بودیم ...وگرنه جنابعالی بازم دیر می اومدی خونه.
بلند خندید و صورتش و نزدیک آورد...
_غرِ منو به مامانم نزنیا...میدونی که پوست از کلم میکنه.
چشم هام بازم برق افتاد...از دفعه ی آخری که چغولی عطارو به مامانش کردم دیگه پیش نیومد غرشو بزنم.عطا طاقت اخم و ناراحتیه هرکسی و داشت جز مادرش
_پس زود اومدی خونه اتمام حجت کنی؟
خندید و خم شد ...تا پاهامو گذاشتم رو زمین صدای تلفن خونه بلند شد.
_فکر کنم مهتا خانومِ...بذار من جواب بدم.
جنابِ فتنه نقطه ضعفم و پیدا کرده بود.سریع سمت تلفن رفتم و با دست به حموم اشاره کردم.
_دیر برسیم به مامانت میگم تو لفت دادی...من حاضرم
دست هاشو به کمـ ـرش گذاشته بود و میخندید که جواب تلفن مهتارو دادم.
تا عطا دوش گرفت منهم حاضر شدم و باهم به سمت خونه مامان مولود رفتیم.سر راه یه گلدون خوشگل خریدیم.اونجا بود که فهمیدم جناب فتنه حقوق گرفته.خوب میفهمیدم که سهراب عطارو پر میکنه تا مقدار دقیق حقوقشو به من نگه...هربار که ازش میپرسیدم عطا یه عددی و میگفت یا بحث و عوض میکرد.سهرابم همینطور بود...هرچقدر آمار حقوق و اضافه کاری ِ سامان و داشتم این سهرابه در به در لام تا کام حرفی نمیزد.
عارف در حیاط و باز کرد...من و عطا سلام کردیم اما عارف بدون توجه به عطا تیکه کلام مامان مولود و واسم به کار برد...
_سلام خانوم کوچیک...روز به روز شاد تر از دیروز...!
نیش بازم و با حرص بستم و وارد خونه شدم
_تا کور شود هرآنکه نتواند دید!
عارف با خنده دستشو رو شونه ی عطا گذاشت و گفت
@romangram_com