#ساغر_پارت_144
_آقا عطا دستتون درد نکنه، پدیرایی فوق العاده بود، همیشه سفرتون پهن باشه
ادبیات مهتا از اون دسته ادبیات هایی بود که گاهی باید کلمات و اصطلاحات خاصی رو ازش بیرون میکشیدم و با خودم تمرین میکردم تا وقت های مناسب ازش استفاده کنم.
عطا بابت هدیه ای که بهش اطلاع داده بودم مهتا آورده، ازش تشکر کرد
همون موقع سهراب کتش و برداشت و گفت
_منم دیگه برم..فردا صبح زود و دوباره کار...
خم شد و گونه ام و ب*و*سید
_غذاتم بدک نبود ولی دستپخت عطا یه چیز دیگه است
با لب و لوچه ی آویزون نگاهش کردم و با خنده به شونه ی عطا زد
_فعلا
مهمون هارو بدرقه کردم و تا عطا در خونه رو بست ، دوییدم توی آشپزخونه و به کمک صندلی روی کابینت رفتم تا ببینم سهراب و مهتا جلوی در حرفی با هم میزنن یا نه...
برادر احمق و مغرور من...
یه جوری سمت ماشینش رفت و پاشو روی پدال گاز فشار داد که صدای کشیده شدن لاستیکش همزمان شد با فحشی که از من گرفت و نگاه پر حرص مهتا!
_رفتن؟
با ناراحتی پنجره رو بستم و اوهومی گفت
عطا بغلم کرد تا از روی کابینت پایین بیام.
_آره...
پاهام به کف زمین رسید و تازه فرصت کردم حال آقامو بپرسم
جایی نزدیک لبش و ب*و*سیدم
_کار امروز خوب بود؟
پیشونیش و پیشونیم چسبوند و با لبخند گفت
_اره خداروشکر...تو از کی مهمون داشتی
_نزدیک ظهر زنگ زد عصرم اومد.کاش سهراب و نمیاوردی
خندید و دستشو دو کمرم پیچید.
_ حتما خیری توش بوده.اتفاقا خوبه که این دو نفر بیشتر همو ببینن...وقتی هنوزم بحث برای دعوا و مشاجره دارن، میشه بهشون امید داشت.
اینطور عطا به دل و کمر و گردن من میپیچد فهمیدم که الان وقت مناسبی برای حل مشکل مهتا و سهراب نیست و بهتره به خودمون برسیم!
فصل دوم
ظهر عطا بهم زنگ زد و گفت که مامان مولود برای شام دعوتمون کرده.توی این شیش ماه به کمک مهتا خودم از پس آشپزی ها برمی اومدم ...کارهای خونه رو خودم انجام میدادم و سعی میکردم وقتی عطا میاد خونه کاری نداشته باشه و به کارهای شخصی خودش برسه.
تو همون یه هفته تمرینی که مهتا بهم داده بود متوجه شدم که حق با اون بود...با انجام دادن کارهای مربوط به خودم باعث شدم عطا بیشتر بهم توجه کنه و حتی بیشتر منو ببینه.
خوبیه انجام دادن کارهای خونه این بود که دیگه مثل اوایل از صبح پامو نمیذاشتم بیرون و از این خونه به اون خونه نمیشدم.دیگه واقعا برای روزای خودم برنامه ریزی داشتم.حتی یه وقتایی زمان هم کم میاوردم و دعا دعا میکردم تا شب تمام کارهامو انجام بدم.
در پس رقابت با نرگس و یلدا من برنده شدم...هر روز ژله های جدید و کیک های خوشمزه درست میکردم.برعکس اولین مهمونی که تو خونه ی خودم دادم و همه ی کارهاشو مامانم و عطا انجام دادن...مهمونی های بعدی رو تا سس روی سالاد هم به دستور آشپزی مهتا خودم میذاشتم...از لج سهراب و به تلافیه اون همه سختی که تو خونه حاج بابا بهم داد به همه اطلاع رسانی میکردم که معلم اصلیم مهتاس ...
اتفاقی که خوشایند سهراب نبود اما کم کم مامانم خوشش اومد...یکی دو ماه بعد بود که شماره ی مهتارو ازم گرفت...مطمئنم وقتی فهید مهتا بعد سهراب ازدواج نکرده و هنوزم دوسش داره یکم نرم تر شد...بعدم دیگه عمه ای درکار نبود تا مامان باهاش سرناسازگاری بذاره.
@romangram_com