#ساغر_پارت_143
_ساغر جان با شمام
با تذکر عطا با عجله دست مهتا رو گرفتم و باهم به سمت آشپزخونه رفتیم.صورت مهتا سرخ شده بود و منتظر بودم هرلحظه منفجر بشه و بزنه زیر گریه.
چند دقیقه ای طول کشید تا غذارو بکشم توی ظرف...مهتاهم روی صندلی میز نهار خوری نشسته بود و غرق فکر بود ...میز چهار نفرمون و که چیدم به عطا گفتم تا بیان ..
کنار مهتا که نشستم دست راستشو که روی میز بود توی دستم گرفتم تا بهش دلگرمی بدم.عطا و سهراب باهم اومدن ...وقتی هر چهارنفرمون نشستیم عطا برای مهتا غذا کشید و بعد سهراب...
خدارو صد هزار بار شکر کردم که عطا با حرف هاش و بحث هایی که راه انداخت سهراب و به حرف گرفت و مهتا تونست مثل من چند لقمه غذا بخوره.
_ولی گرونی بیداد میکنه، من موندم اونایی که کار و بار درست و حسابی ندارن، چطور روزشونو شب میکنن
به ظاهر به حرف عطا گوش میدادم ولی یه چشمم به سهراب بود و یه چشمم به مهتا...
_عطا جان برای پشیمونی از ازدواج زودی نیست؟؟
از حرف سهراب ، عطا به خنده افتاد
_سهراب...!!
چشم و ابرویی برای پوزخند سهراب اومدم و به بشقاب سالاد ، که فکر کرده بود فقط برای اون گذاشتم و دم به دقیقه ازش برمیداشت و توی بشقابش میریخت،اشاره کردم و گفتم
_سالاد بذار جلوی مهتا جون،
سهراب خنده اش و جمع کرد و به زور ظرف سالاد و اندازه چند سانت تکون داد...
با حرص بهش اخم کردم و عطا ظرف و برداشت و سمت مهتا گرفت و در حالی که لبخند میزد نگاهم کرد و گفت
_خانوم،غذات عالی شده..هرچی میخورم سیر نمیشم
با خوشحالی دستمو روی قلبم گذاشتم
_نوش جونت عزیزدلم،
مهتا تک خنده ای زد و گفت
_آقا عطا ، میتونم قسم بخورم که شیرین تر از این دختر به عمرم ندیدم،خداروشکر که هیچ کدوم از خصلت های اخلاقیش به بقیه خانواده نرفته!
تعریف و ترور و مهتا باهم انجام داد...عطا که مونده بود چی بگه اما من قسمت تعریف و توی ذهنم بولد کردم
_مهتا ، تو همیشا منو بیشتر از بقیه دوست داشتی...
_آدمی که دوست داشتنیه رو همه دوست دارن!
با لبخند پیروزمندانه ای به نگاه پر تمسخر سهراب انداختم و پرسیدم
_داداشم شک داری؟
شونه ای بالا انداخت و گفت
_عادت کن با غذات نونم سر سفره بیاری...پنیرم بیار...غذات بی نمکه مزه نمیده!
عطا جای من بلند شد سبد نون و پنیر و آورد ولی قبلش نمک و جلوی سهراب گذاشت و گفت
_تو که غذارو مزه ام نمیکنی و نمک میریزی...اینم مثل غذاهای شرکت!
از جواب عطا خوشم اومد ولی ضدحالی که سهراب زد بیشتر روم تاثیر گذاشت.
بعد از خوردن شام ، ظرف هارو با مهتا جمع کردیم.
چون خونه ای که زندگی میکرد از ما دور بود، به همین خاطر زودتر بلند شد
@romangram_com