#ساغر_پارت_142

_حرص نخور...
کشیدمش سمت خودم تا احیانا سهراب و مهتا مارو نبینن...
_حرص نخورم؟ مگه تو میذاری؟ ببینم میتونی منو بکشی بری یه زن دیگه بگیری؟
چشم هاش از خنده ریز شدند...دستمو جلوی دهنش گرفتم تا صداش درنیاد
_اههه..میبینم خوشت اومده...خسته شدی از دست من ..مگه نه؟ میخوای یه زن بگیری آشپزیش بیست باشه کارای خونشم خودش بکنه...کور خوندی...بمیرمم روحم دست از سرت بر نمیداره!
دستشو دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد و خودش و نزدیک تر...دستم و از جلوی دهنش برداشتم و در حالی که نفس نفس میزدم بهش خیره شدم
_ساغر جان بیا فعلا بریم پیش مهمونا که یه وقت دعوا نشه بعدا درباره ی زنی که قراره بگیرم باهم حرف میزنیم!
چشم هام از تعجب به میزان دو برابر و نیم درشتر شد و عطا جلوی چشم های من با نیش باز سینی چای و برداشت و رفت!
همینم مونده بود مردی مثل عطا برای من دم دربیاره..باید قبول میکردم که نه چهره ی خاصی داشت و تیپ خاص...ولی الحق که اعتماد به نفس ستودنی نصیبش شده بود...
_ساغر جان بیا مهتا خانوم دارن تشریف میبرن...
فکر و ذهنم و جمع و جور کردم و به سمت پذیرایی قدم برداشتم
_کجا بره...شام نخورده که..
سهراب با صورت برافروخته اش نگاهم کرد ...توقع زیادی داشت اگه میذاشتم مهتا شام نخورده از خونم بره!
_جون عطا اگه بذارم بری.اینهمه زحمت کشیدی شام پختی...باید بمونی.
سهراب پا روی پا انداخت و زیر لب حرفی زد...هر سه باهم به سهراب نگاه میکردیم که رو به مهتا گفت
_اگه من حالتو بهم میزنم میتونم برم.
نگاه من و عطا به سمت مهتا چرخید...مهتا برای چند لحظه ای چشم هاشو بست و گفت
_نخیر...کار دارم باید برم خونه.
سهراب پوزخند ناجوری زد و گفت
_کارم میکنی؟ این موقع شب؟
_تو مشکلی داری با کار کردن من؟
_مشکل ؟ نه؟ برام جالبه یه شغلی داری که شیفتش شبه!
بازوی مهتا رو گرفتم تا آرومش کنم.سهراب موقع دعوا اصلا متوجه حرف زدنش نمیشد...اینو عطاهم فهمیده بود که تلاش میکرد تا با چشم و ابرو اومدن به سهراب بفهمونه که به بحث ادامه نده
_آقای محترم ...پرستار شدم! البته با میزان تحصیلاتم میتونستم تنها زندگی کنم و دنبال کار دوم نرم
خنده ی سهراب حرص منم درآورد چه برسه به مهتا
_پس میشه بفرمایید برای چی پرستار شدید؟ برای ثوابش که نیست احیانا؟
مهتا دست هاشو بغـ ـل کرد و سری به تاسف تکون داد
_نمیدونی من از تنها موندن میترسم؟!
نگاه مات سهراب و ناراحتی من بابت ناراحت شدن مهمونم شد نتیجه ی حرفی که مهتا با بغض به زبون آورد
عطا میونه ی بحث و گرفت و کنار سهراب نشست
_این بحث هارو برای یه امشب فراموش کنید..خانوما من و سهراب امروز نهار هم نخوردیم.میشه زودتر شام و آماده کنید؟

@romangram_com