#ساغر_پارت_141
_هرشب شام خودم میذارم
_آره جون عمت!
نیشم تا بناگوشم باز شد
_به مامان خودت داری فحش میدیا
لبخند زد و فنجون چایی و نزدیک لبش آورد
_میدونم
نخودی خندیدم و یه نخودچی توی دهنم گذاشتم...بعد از حرف زدن راجع به لباس و کیف و کفش بحث به خوده مهتا رسید...بهم گفت این مدت تنها زندگی میکرده...از سختی های تنهایی گفت...از بی وفایی برادر من...بهم گفت که خیلی خوشبختم!...چون میتونم همونطور که دوست دارم زندگی کنم...چون عطا دوسم داره و خوشحالیه من براش مهمه...حتی بهم گفت که قدر مادرشوهرمو بیشتر بدونم.
اینو باهاش خیلی موافقم بودم..مامان مولود خیلی مهربون و دلرحم بود...مثل مامان خودم برام عزیز شده بود توی همین مدت کوتاه!
_من نمیخوام تو زندگیت دخالت کنم.حرف های یه ساعت پیشمم به شوخی بگیر.شاید عطا تو رو با همینی که هستی دوست داشته باشه...که مطمئنا داره...منم این حرفارو از مادرم شنیدم.هرچند که من فرصت زندگی نداشتم.
بشقاب میوه رو جلوش گذاشتم و بدون ذره ای ناراحتی گفتم
_من حرفاتو قبول دارم ...خدا شاهده دارم سعی میکنم روزی یه وعده غذا بخورم.یعنی اگه روزی نهار بخورم شبش چیزی نمیخورم یا بیشتر روزا خونه مامان مونسم باشم نهار نمیخورم که شام با عطا چیزی بخورم.منتهی مشکل من بیشتر آشپزیه.حواسم شش دونگ سرش نیست هر دفعه یه گندی میزنم.
چشم غره ای بهم رفت و گفت
_این همه مدت خونه مامان مونست فقط میخوردی و میخوابیدی؟؟
با خنده سرمو بالا و پایین کردم
_دقیقا...
_برو کاغذ و خودکار بیار یا با گوشیت صدامو ضبط کن که چند مدل غذا رو بهت یاد بدم.هرشبم غذا درست کردی عکس میندازی برای من میفرستی...فهمیدی؟
با خوشحالی چشم هامو گرد کردم و موقع بلند شدم از روی مبل صورتشو بـ ـوسیدم
_فدای عروسمون بشم که به فکر خواهرشوهرشه!
از ذوق بودن مهتا رو پام بند نبودم.دوست داشتم هرچیزی که عطا برام خریده بود یا حتی تک تک لباس هامو بهش نشون بودم.همینکارم کردم وقتی برای خوردن نسکافه ی عصرونه به اتاقم رفتیم لباس هامو هدیه هایی که عطا برام خریده بود..کادوهای پا گشا رو بهش نشون دادم...مدل هایی که فکر میکرد بهم میاد و پیشنهاد داد...یکی دوتا مغازه ام بهم معرفی کرد.نصیحتم کرد که از عطا توی خونه کار نکشم.گفت از یه جایی به بعد عطا کم میاره و اون کم آوردنش با کم کاری نسبت به احساس تو خودش و نشون میده.همینکه کمتر فرصت پیدا میکنه باهات حرف بزنه یا باهات شوخی کنه...یا حتی شب بهت ابراز علاقه کنه به همین خاطره ...حرفش درست بود...خب عطا واقعا بعد ازدواج بیشتر از قبل به کارش چسبیده بود طوری که ما برای ماه عسل رفتن هم وقتی پیدا نکردیم و قرار شد موکولش کنیم به اخر سال...
میخواست نزدیکای ساعت هفت غروب از خونه ام بره ...حتی هدیه اش و که یه نیم سکه بهار آزادی بود بهم داد اما بیشتر به خاطر کادوی با ارزشش و هم صحبتیه خوبش دلم نمیخواست بره...اصرار کردم تا برای شام نگهش دارم...
اما با اومدن عطا و مهمونی که بعد دو ماه با خودش آورده بود پشیمون شدم که مهتا رو نگه داشتم!..
عطا بدون اینکه به من خبر بده سهراب و با خودش آورده بود...سهرابی که با دیدن مهتا تو بهت و خشم فرو رفت و همه رو غافلگیر کرد...
_تو رو خدا تعارف نکنید عطا جان میوه بذار برای سهراب!
نفسم در نمی اومد که...همین چند جمله رو به زور گفتم اما همینکه سهراب با اون چشم های از حدقه بیرون زدش بهم خیره شد سریع نگاهم و ازش دزدیدم
_بفرمایید
خوبه عطا بلند شد و دقیقا جلوی من و سهراب قرار گرفت وگرنه حتما از استرس بیهوش میشدم.
مهتا تشکر کرد و یه سیب از توی ظرف برداشت .به بهونه سر زدن به غذا چپیدم توی آشپزخونه...وقت دست به دعا شدن بود تا سهراب الم شنگه به پا نکنه...
_ساغر؟
عطا درست پشت سرم ایستاده بود و اونم با دلهره نگاهم میکرد...بعد از اومدنش با سهراب تنها گیرش نیاوردم...
_نمیری عطا..برای چی دست اینو گرفتی آوردی اینجا؟
بابت نیشگونی که ازش گرفته بودم خنده اش گرفت
@romangram_com