#ساغر_پارت_157
به بهونه ی کار و کفگیری که ساغر بالای سرم به دست گرفته بود و سایر ترفند های لازم سهراب هم دعوتمون و قبول کرد.
تنها مهمونی که بدون تلفن و با یه پیامک اعلام آمادگی کرد مهتا خانوم بود ،
بنا به شیطنت همسر محترم و برای آماده کردن ِ یه مهمونی خوب و مجلل هر کدوم مشغول به درست کردن یک نوع غذا شدیم.خورشت دو شب پیش رو هم که توی فریزر گذاشته بود و بیرون آورد تا با سه نوع غذا دستپخت خیلی خوبشو به رخ بکشه.
خوبیِ اشپزی کردن کنار ساغر این بود که من و از آروم و به قولی با حوصله انجام دادن کارها بیرون میکشید.ساغر سرعت عجیبی تو درست کردن غذا و سالاد داشت که خودش یک نوع امتیاز به حساب می اومد.
تقریبا از وقتی که بیدار شده بودیم تا یک ساعت قبل از اومدن مهمون ها روپا بودیم و سعی میکردیم توی کارها بهم کمک کنیم.
"ساغر"
سامان و نرگس خیلی زود اومدن.از اونجایی که حوصله دونه دونه پذیرایی از مهمونارو نداشتم بهشون گفتم برای یه ساعتی جلوی خودشون و بگیرن تا بقیه مهمون ها برسن و اونجوری یکدفعه از مهمونا پذیرایی میکردم.
چیدن میوه ها افتاد گردن نرگس...باید حتما یه دوش میگرفتم...عطا و سامان هم خیلی زود خودشون کنار کشیدن و مشغول تماشای فیلم سیـ ـنمایی شدند.
خیلی کوتاه دوش گرفتم و سریع لباس هام و عوض کردم.بوی غذا حسابی تو خونه پیچیده بود و سامان که فقط میخواست منو حرص بده مدام به عطا نگاه میکردم و میگفت خسته نباشی.قسم و آیه خوردن های منم بی فایده بود چون سامان تنها کسی توی خانواده بود که نمیخواست قبول کنه منهم یاد گرفتم آشپزی و خونه داری و...
ظرف میوه رو روی میز گذاشتم و کنارش به تعداد مهمون ها بشقاب و چاقو چنگال ، شربت آب پرتقال و انداختم گردن عطا که اونجوری با خسته نباشید گفتن های سامان نیششو باز نکنه.
نرگس از دعوای اخیر سامان و حاج بابا برام گفت ، من به کل از ماجراها بی خبر بودم و با شنیدن حرف های نرگس فهمیدم که باز رابطه ی سامان و حاج بابا بهم ریخته است.خداروشکر یکی پیدا شد و من و از خونه بیرون برد وگرنه منم مثل نرگس باید هزار جور فکر و خیال میکردم که قراره چه اتفاقی بیفته و چی بشه.سهرابم که به قول نرگس بود و نبودش توی جمع هیچ فرقی نمیکنه.
اونقدرم که حلال زادست که به محض غیبت من و نرگس سر و کله اش پیدا شد.با تیپ کاملا ساده و حتی میشه گفت تو خونه ای
_چیز دیگه نبود بپوشی ؟
روی مبل کنار سامان لم داد و چپ چپ نگاهم کرد
_مهمونی رسمی نیومدم که کت شلوار بپوشم
سامان پاچه شلوار سهراب و کمی کشید و با خنده گفت
_از سر کوچه ی ما خریدی؟
سهراب همون نگاه و حواله ی سامان کرد که نرگس با خنده ی از ته دلی گفت
_راست میگه.منم برای سامان از اینا خریدم .
_سه تاش سه هزار تومنِ!
با حرف سامان همگی زدیم زیر خنده البته به جز سهراب که میخواست ثابت کنه شلوارش اصلا به بدی تعریف و تمجید های من و سامان نیست.
عطا بشقاب میوه رو جلوی مهمون ها میگذاشت که به ساعت نگاهی انداختم.مهتا دیر کرده بود.
برای هر کدوم از مهمون ها که خودشون به نوعی صاحب خونه به حساب می اومدند شربت ریختم و تعارف کردم.سهراب حالت عادیش بداخلاق و بدعنق بود چه برسه به الانش که مثل میرغضب ها نشسته بود.
_عطا جان اون تلفن و به من میدی؟
دستم و دراز کرده بودم تا تلفن از عطا بگیرم که زنگ در خورد.با خوشحالی بلند شدم و جواب دادم...مهتا بود.
_مهمون دیگه ای هم داشتی؟
به سامان چشمکی زدم و گفتم
_مهمون اختصاصی داریم.
سامان کنجکاوانه به در نگاه میکرد ...درست پشت سر سهراب بودم که به حرکت سامان و اون گردن درازی مسخرش خندیدم.
_سلام...ببخشید دیر شد
با مهتا روبـ ـوسی کردم و خوشامد گفتم.بلافاصله عطا جلو اومد و احوالپرسی کرد.
@romangram_com