#ساغر_پارت_138
_من منظورم مراسم عروسی بود
وقتی با تعجب به خنده هام نگاه کرد جلوشون و گرفتم
_مراسم دیشب فوق العاده بود...تو این دوره زمونه کدوم مردی برای زنش همچین مراسمی میگیره...عطا تو واقعا دیشب نمونه بودی...میدونم هرشب که نمیتونی برام جشن بگیری ولی قول بده هرسال همچین جشنی واسم بگیری...خب؟
آب دهنشو که پایین فرستاد یه خرده از گیجی دراومد...دلم نیومد بیشتر از این سر به سرش بذارم...اینبار وقتی زدم زیر خنده و تو اوج قهقهه زدنم بغـ ـلش کردم دستم و خوند...
_من منظورم آخر شب بود نه سر شب!
با خنده و نگاه طلبکاری روی زمین دراز کشید منهم کنارش دراز کشیدم...
دستمو کشید تا نزدیک تر برم...تو بغـ ـلش خودم و جمع کردم...هنوز ته مونده ای از خنده هامو داشتم که پیـ ـشونیم و بـ ـوسید.
_بدجنس...من جدی پرسیدم.
حالت چشم هاشو دوست داشتم...خیلی زیاد...
_آدم همیشه تو شوخی حرف هاشو میزنه..من با شوخی و خنده گفتم که
دوباره که خندیدم با دلخوری گونه ام و بـ ـوسید و گفت
_اذیتت که نکردم؟
الکی بهش اخم کردم...دستشو دراز کرد و زیر سرم گذاشت.محبت چشم هاش بد عادتم میکرد...فکرشم نمیکردم که عطا اینقدر بتونه جذبم کنه...از همه لحاظ...!!
_ نه...تو خیلی خوبی...هم مهربونی...هم به فکر منی...هم...
مکث کردم و لب هاشو بـ ـوسیدم..قبل از گفتن جمله ی آخرم به هوای تاثیر گذاری بیشتر لازم بود که ببـ ـوسمش...
_تو همه خوبیای دنیا رو یه جا داری
حرفم و جدی گفتم و از ته دل...اما عطا خیال کرد شوخی میکنم...بلند خندید و باز به اینکه دستش انداختم اعتراض کرد...
صبحونه اول عروسیمون و دوتایی باهم درست کردیم.املت خوشمزه و معجون!!
سهم معجون به طور کامل عادلانه ای بینمون تقسیم شد...من به اندازه قد و قواره ام لیوان برداشتم و عطا به اندازه قد و قواره خودش..مسلما سهم من بیشتر میشد ...
بعد از خوردن معجون خوشمزه ای که عطا زحمتش و کشید نوبت به املت رسید
گوجه فرنگی هارو با دقت کامل خرد کردم ...عطا سفیده و زرده ی تخم مرغ و با حوصله باهم مخلوط کرد...پنیر پیتزا رو که هنوز یه خرده سفت بود رنده کردم ..عطا پای گاز واستاد و ازم خواست چند تیکه نون توی ماکرو بذارم.
براش شعر میخوندم و اون هر از گاهی دست مشت شده اش و به عنوان میکروفن جلوی دهنم میگرفت.تیکه هایی از شعرو که یادم میرفت خودش میخوند و وقتی من ادامه رو میخوندم ساکت میشد و با لبخند عجیب غریبی نگاهم میکرد..
عطا یه دونه کار میکرد دوبار لپمو ماچ میکرد...از بس خندیده بودم و هربار لپ هامو ماچ کرده بود دچار عارضه ی لپی شده بودم .
_چرا ریز ریز لقمه میگیری؟
_لپ هام درد میکنه...
برام یه لقمه بزرگتر گرفت ...
_پاشدم برای نماز بیدارت کنم رنگ و روت خیلی بد بود..
چشم هامو گرد کردم و شکلکی درآوردم
_الان رنگم و دوست داری؟؟
نخودی خندید...لقمه ای تو دهنش گذاشت و با شیطنت بامزه ای گفت
_من همه چیِ تو رو دوست دارم
@romangram_com