#ساغر_پارت_139

من نمیدونم تو این دید و بازدید بعد عروسی مردم چرا به همون دو چشم خودشون بسنده نمیکنند و برای دیدن دو تا چشم دیگه ایم قرض میگیرن؟
با اینکه از خیلی از فامیلای خودمون خوشم نمی اومد اما برای گرفتن کادو ام شده به خونشون رفتم.اما زهی خیال باطل...جز پتو و روبالشی و ساعت و اتو کادوی خاصی نصیبم نشد.
کادو هارو همونجا تو ماشین باز میکرد و به وقت دیدنش هزار جور بد و بیراه بار فامیل محترم میکردم.عطا میگفت بنده خداها شاید دست و بالشون و تنگه نمیتونستن کادوی بهتری بدن...میگفت برای همینم خداروشکر کن...خودتم استفاده نکنی میتونی نگه داری بعدا به کسی هدیه بدی.
ولی من اینجور حرفا تو کتم نمیرفت...خانواده ی مامانم وضع مالی خوبی داشتند...چطور برای سامان سکه و پول هدیه دادن به من که رسید و شدم دختر نوبت رسید به پتو و اتو؟!
تمام غرغر هامو سر مامانم زدم.ولی فایده ای نداشت...مخصوصا روزهایی که با عطا به دیدن مامان مونس میرفتیم.خانوم یه جوری پسرم پسرم به عطا میبست که منم جای سامان بودم از حسادت رگ گردنی میشدم.
شانش بزرگی که پیدا کرده بودم افزایش روز از افزون علاقه ی پدر و مادرم به عطا بود...جدا از این که عطا خودش هم خیلی دوست داشتنی و ماهه اما چون تو رفتار کردن همیشه یکم خشک به نظر میاد فکر نمیکردم اینقدر به دل پدر و مادرم بشینه.
بعد دو ماه و نیم دیگه خبری از مهمونی رفتنامون نبود...یعنی هرجایی رو که باید میرفتیم یا دعوت شده بودیم و با خانواده ها رفته بودیم.هر هفته پنجشنبه ها خونه ی مامان مولود میرفتیم و بعضی شبهام وقتی صحبت کردن من و یلدا طولانی میشد یه بالش میذاشتم زیر سر عطا و به عارف میسپردم تا برادر کوچیکترشو بخوابونه...
یه وقتایی از دست عطا شاکی میشم...وقتایی که به یه چی پیله میکنه...خوب من برعکس عطا که از جمع دوره...من عاشق مهمونی رفتن با آدم هاییم که کنارشون شادم و خوشحال...یلدا برام تو همون دسته آدم هاست...
همیشه ظهر پنجشنبه ها قبل اینکه از خونه راه بیفتیم دم گوشم هی میگه شب برمیگردیما ساغر...منکه میدونستم منظورش از برگشتن و خونه موندن جبران یه هفته صبح تا شب سرکار بودن و خسته بودنشه بعضی وقت ها اون روی لج کردم میفتاد رو داریه و شب به لطف مامان مولود خونش میموندیم و عطا رو ناکام میذاشتم
به هرحال خودم از خودم یاد گرفتم که تو زندگی همیشه نباید بذارم حرف حرف مردم باشه...یه وقتایی نظر منم مهمه...مخصوصا تو زمینه هایی که به خودم مربوط میشه...در طول هفته من بال بال میزنم عطا یا خوابش میاد یا کار داره یا خستس...خب پنجشنبه ها منم حق داشتم به تفریح برسم...
البته این روی من از سر بدجنسـ ـی خودنمایی میکنه...وگرنه منکه خودم و بهتر از هر کسی میشناسم...میل من به عطا اصلا کم نیست...ولی یه روزایی میفتم رو دوره اذیت کردنش ...خیلی مزه میده...
لباس های روی بند و یکی یکی برمیدارم و روی تخـ ـت میندازم.با شنیدن زنگ تلفن در بالکن سه متریمون و بستم و به سمت میز تلفن رفتم.
شماره نا آشنا بود اما جواب دادم.با شنیدن صدای مهتا گل از گلم شکفت
_سلام قربونت برم...کجایی تو؟
صدای پر خنده اش توی گوشم پیچید
_زن سعدی شدی یا زن عطا؟؟ تو چرا هیچوقت خونه نیستی؟
با خنده روی مبل نشستم و پاروی پا انداختم
_مهتا باورت نمیشه...فکر میکردم شوهر کنم دیگه حوصلم سر نمیره.حداقل یکی هست که باهاش هی حرف بزنم یا اینور و اونور برم.ولی خدا شاهده همش تو خونه تنهام...یا میرم پارک پیاده روی یا میرم مغازه ها یه نگاهی به جنساشون میندازم یا همش خونه ی مامان مونسم و نصیحت هاشو میشنوم.
_ ساغر...بشین تو خونه غذا درست کن واسه شوهرت...از من به تو نصیحت اگه میخوای تنها زن زندگی عطا باشی باید هم تو آشپزخونه هم تو اتاق خواب تک باشی!!
با شنیدن جمله ی آخر آب دهنم و با استرس پایین فرستادم
_وای لال شی مهتا.منکه تو این دو تا شیش میزنم.عطا از من تو مورد دومی بدتر!
صدای خنده اش بلندتر شد و با یه جیغ بهش خاتمه داد
_تو دیوونه ای ساغر...آشپزی و همسر داری و با یه سی دی آموزشی میتونی یاد بگیری...البته تمرینم لازمه ...مثلا هرشب باید مشق بنویسی!
فکر منحرف خودم باعث شد بزنم زیر خنده
_بابا عطا شبا میاد مثل روح میمونه.میره دوش میگیره نماز میخونه یه خرده شام.بعدم چنتا کارشو انجام میده ...آخر شبم یا پای میز کامپیوترش بیهوش میشه یا رو مبل یا جلوی تلوزیون.دست رو دلم نذار خواهر!
جمله ی آخرم و برای شوخی و خنده گفتم ولی مهتا خیلی جدی بهم گفت
_هنوز چند ماه از ازدواجتون نمیگذره ...اونوقت عطا شبا بدون تو میخوابه؟
برای اینکه از چشم مهتا نیفتم و بیشتر از این ضایع نشم گفتم
_نه هرشب...داریم رابطه
_غلط کردی...من تو رو میشناسم...الان در حسرت به سر میبری نه؟
اینبار خودم با خنده جیغ زدم و مهتا هم به سرخوشی من پیوست

@romangram_com