#ساغر_پارت_137
تسبیحشو از جانماز برداشتم و شروع کردم به ذکر گفتن.البته اینکار تنها برای فرار از رویارویی با عطای جدید بود.
_چرا اینجا خـ ـوابیده بودی...
وقتی کنار جانمازم نشست و چادرم و از سرم برداشت یه لحظه سرخ شدم اما ترجیح دادم راحت تر برخورد کنم.به هرحال یه اتفاق کامل طبیعی بود!! حالا واقعا بود؟؟
تو چشم هاش که نگاه کردم خنده ام گرفت...یاد لحظه هایی افتادم که اوج نیازشو با چشم هاش بهم میفهموند و من چقدر نگاه کردن به اون چشم هارو دوست داشتم.
_به چی میخندی؟
لبخند روی لبش بود ...سرشو جلو آورد و گونه ام و بـ ـوسید.
_نگفتی چرا اینجا خوابیدی؟
_رفتم حموم بعدشم چایی و عسل خوردم ...بعدشم بیخواب شدم ولی تو خوب خوابیدیا
جانماز و جمع میکردم که گفت
_شرمنده.نباید زود میخوابیدم...تکرار نمیشه!
جانماز و روی میز گذاشتم و خیلی زود برگشتم پیشش...از پشت توی بغـ ـلش خزیدم...دست هاشو زیر سیـ ـنه ام قفل کرد و بـ ـوسه ای روی گردنم زد
_حالا خانومم حالش خوبه؟
دستمو روی دست هاش گذاشتم ...با کشیدن لب هاش به گردنم قلقلکم گرفت و ریز خندیدم.
_خوبم تو خوبی؟
با صدای وسوسه گری گفت
_عالی!
با خنده سرم و به سیـ ـنه اش تکیه دادم و با خیال راحت نفسم و بیرون فرستادم
_ساغر...یه چی ازت بپرسم..راستشو بهم میگی؟
لپم و باد کردم و چـ ـسبوندم به گونه ی استخونیش...
_بپرس راستشو نگم دروغم نمیگم!
با خنده منو بیشتر به خودش فشار داد...
_دیشب ...از من راضی بودی؟
لحن صداش و بالا و پایین کردنش تابلو بود منظورش از دیشب چیه...اما برای اذیت کردنش خودم و زدم به کوچه علی چپ!
_آره..خیلی زیاد...عالی بوده...اصن تو بهترین مردی هستی که تو دنیا پیدا میشه...
با هربار تعریف کردنم لبخندش پهن تر میشد و حتی ذوقش بیشتر...بازم ادامه دادم
_الان که فکرشو میکنم دلم میخواد هر شبمون مثل دیشبمون باشه
جمله ام که تموم شد حرکت دست هاش روی شکمم هم متوقف شد.لبخندی که داشت روی صورتش پهن میشد جمع شد!
_هر شب؟
جلوی تک خنده ام و گرفتم و با لحن شیطونی گفتم
_اهووم...
سرش و خم کرد و توی چشم هام نگاه کرد..منم زل زدم به چشم هاش...حس کردم حالت چشم هاش داره عوض میشه...سرم و جلوتر بردم و بدون پلک زدن خیلی کوتاه لب هاشو بـ ـوسیدم.چشم هاشو با مکثی طولانی باز کرد...سرم و عقب تر بردم و قبل از منفجر شدن از خنده دم گوشش زمزمه کردم...
@romangram_com