#ساغر_پارت_136

زیر چشمی نگاهش میکردم که موهاشو جلوی آینه شونه کرد و به خودش عطر زد...
چند لحظه بعد پایین رفتن تخـ ـتو حس کردم و خزیدنش زیر لحاف رو...
با صدای خوابالوده ای گفتم
_عطا اومدی؟
لحاف و به خرخرم چـ ـسبونده بودم که برگشتم سمتش...به سمتم نیم خیز شد و موهامو از روی صورتم کنار زد
_خوابت برده بود...؟
دستمو دور کمـ ـرش انداختم و خودم رو بهش مماس کردم...
_خواب و بیدار بودم...
گونه ام و بـ ـوسید و لحافو تا نزدیک های سرم بالا کشید...چشم هامو که باز کردم صورتش درست مقابل صورتم بود...
لبخند زد و لب هامو بـ ـوسید...
با خنده کنار گوشش لب زدم...
_لباسی و که دوست داشتی پوشیدم!
***
با دردی که زیر دلم احساس میکردم چشم هامو باز کردم...به شکمم دست کشیدم و سعی کردم نیم خیز بشم...عطا عمیق خـ ـوابیده بود ...لحافو روش کشیدم و از تخـ ـت پایین اومدم...به دوش آب داغ احتیاج داشتم تا شاید از این خشکی در بیام.
نباید بعد حموم عملیات انتحاری و شروع میکردم...کرم از خود درختی که من باشم بود...هنوز کامل بدنم خشک نشده بود که همون یه تیکه لباسم از تنم درآورد ...سرما نخورم این وسط شانس آوردم...
آب داغ و باز کردم و تا پر شدن وان گل هارو از روی کف حموم جمع کردم و توی سطل انداختم...از جلوی آینه حموم که رد شدم برای لحظه ای مکث کردم..موهام کاملا بهم ریخته بود و توی هم گره خرده بود...کشتی گرفتن سر شب که یادم اومد زدم زیر خنده و به سرخی گونه هام دست کشیدم...
ته ضایع بازیم وقتی بود که بغضم گرفت و عطا فهمید دارم گریه میکنم...واقعا یعنی نمیدونه که این یه واکنش طبیعی به درده؟؟ یه جوری به غلط کردن افتاده بود و عذرخواهی میکرد که بدتر اشکم دراومد.مرد یه جاهایی بد نیست که حرف حرفه خودش باشه علی الخصوص توی رختخواب!!
البته من از مردای دیگه و زن های دیگه نمیدونم فقط میدونم که عطا دیشب نباید بعد گریه کردن من اونم اندازه دو قطره اشک پشیمون میشد...حالا مگه من روم میشد بهش بگم به کارت ادامه بده!!
یاد ناز و عشوه هام افتادم و بلندتر خندیدم...
چقدر دلم برای عطا سوخت...بازیچه دست منه یه الف بچه شده بود...واقعا که من باید خداروشکر کنم همچین مردی و سر راهم قرار داده...
نگاهم به وان حموم افتاد.تا نیمه پر شده بود و برای نیم ساعت استراحت کافی بود...با خوشحالی خودم و توی وان پایین کشیدم و سرمو به سرامیک پشتم تکیه دادم.
لحظه لحظه دیشب و که به یادم میاوردم هم خجالت زده میشدم و هم خوشحال...بیشتر برام جالب بود و بامزه!
هیچوقت خودم و تو اون موقعیت تصور نمیکردم...باید به خودم آفرین میگفتم!...هیچ خوشم نمیاد تو این یکی مورد فکر کنم که دختر همسایه یا همکار عطا از من بهتر باشه...هرچند بازم دیشب یه خرده ترسیدم ...با اینکه عطا خیلی مهربون بود و خیلی آروم ولی هرکاری کردم حریف این ترس و دلهره نشدم...
هرچی بود امشب گذشت و به قول رمانا منم از دنیای دخترونه ام خدافظی کردم...قراره از صبح بشم خانوم یه خونه که مردش عاشقانه همسرشو دوست داره..قراره از صبح بشم خانوم یه خونه که فقط باید توش آرامش و محبت باشه...
پلک هام سنگینی میکرد اما نباید میخوابیدم...بهتر بود بعد دوش گرفتن لباس میپوشیدم و پهلوم و گرم نگه میداشتم..بعلاوه یه فکری به حال قار و قور شکمم میکردم .
بعد از دوش گرفتم و پوشیدن لباس و خوردن چای و عسل لحاف ضخیمی و از توی کمد بیرون کشیدم و بی سر و صدا برگشتم تو پذیرایی ..روی مبل دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد
صبح عطا برای نماز بیدارم کرد...ولی خیلی بیخودی خجالت میکشیدم تو چشم هاش نگاه کنم..تا تونستم خودم و به خواب زدم اما پشتکار عجیبی داشت تو بیدار کردنم و مدام بالاسرم این جمله رو تکرار میکرد که " اولین نماز بعد ازدواجمونه" ...
من از اون پشتکارم توی بیدار نشدن بیشتر بود...اینقدر خودم و به خواب زدم تا پایین مبل خوابش برد.وقتی مطمئن شدم بلند شدم و وضو گرفتم...رکعت آخر نمازم و میخوندم که صدای خنده اشو شنیدم.
_قبول باشه...
چادرم و تقریبا تا نزدیک چشم هام کشیده بودم و نمیدیدمش
_قبول حق !!

@romangram_com