#ساغر_پارت_135

هیچ اشکالی نداره ولی این یلدا و نرگس احمق یه جوری اتاق خواب و حموم و درست کردن که آدم دلش نمیاد امشب کاری نکنه...
به موهام یه دور شامپو زدم تا از شر بوی تافت خلاص بشم...از کف موهام به بدنم هم کشیدم ..آب کشی که تموم شد دوش حموم و بستم و دوباره جلوی آینه ایستادم...
فوقش عطا می اومد و یه دوش ساده ای میگرفتیم بعدم که حالا...اصن شاید خودشم امشب خسته باشه...اصلا خانوم مشاوره میگفت بعضی از مردا شب عروسیشون به خاطر خستگی و استرس هیچ حالتی بهشون دست نمیده...ایشالا که عطا از همون دست مردها باشه...
قوطی کبریت و از روی جا حوله ای و لیفمون برداشت و شمع هارو روشن کردم..کنار حموم و بیشتر قسمتی که مطمئن بودم خشک باقی میمونه چیدم...از گل های توی وان برداشتم و روی زمین ریختم...یادم افتاد اون دوتا مشنگ مدل قلب درست کرده بودن...زانوهای برهـ ـنه امو کف حموم گذاشتم و شکل قلب چیدم...
دوباره اون شیطنت سراغم اومده بود...با خنده موزیانه ای جلوی آینه ایستادم و موهام و مرتب کردم...با اینکه موهام به فرق سرم چسبیده بود بازم بامزه بودم و به هرحال لوند!
در حموم و نیمه باز گذاشتم..خواستم عطارو صدا بزنم که یه آن گفتم نکنه فکر کنه من هولم...واسه من زشت نباشه که منت شوهرمو بکشم؟؟
درو بستم و به قطره های آبی که روی بدنم سر میخورد نگاه کردم...
بیچاره اون عطا بود که میخواست باهام بیاد حموم ...من بودم که یه جوری وانمود کردم تا نیاد...پس الان این منم که باید بهش اجازه بدم تا بیاد تو حموم و باهم دوش بگیریم...پس اول عطا بود که میخواست نه من...هان؟؟
وای ساغر بمیری داری چی میگی؟...این چرت و پرتا چی آخه...آدم مگه با شوهرش تعارف داره؟ بعدم عطا سر به زیره این تویی که باید کمکش کنی تا حرف دلشو بزنه و خواستشو بگه!
ببین یه شبه چقدر بزرگ شدم...خدایا شکرت ...وقتایی که خودم و با دخترایی همسن خودم قیاس میکنم به همین نتیجه میرسم که بیشتر از سنم میفهمم...درست مثل کاری که الان میخوام بکنم...
نفس عمیقی کشیدم ..اما تا خواستم درو باز کنم به ذهنم رسید که کاش یه بهونه داشتم تا به اون بهونه میکشیدم تو حموم...
درو باز کردم و به محض دیدن عطا یه متر پریدم رو هوا و پشت در قایم شدم...عطا بلند بلند خندید ...روی مبل دراز کشیده بود...باید به محض خروجم از حموم جای اون مبلو عوض میکردم تا دیگه جلوی حموم نباشه...!
_چرا میترسی خانوم؟
سرمو از در بیرون بردم و گفتم
_نترسیدم...حواسم نبود یهو دیدمت...
نیم خیز شد و گفت
_حوله بیارم برات؟
یه خرده نگاهش کردم..بلند شد و نزدیک در که اومد خم شد و از روی زمین حوله مو برداشت...
هرکاری کردم نتونستم بهش بگم که بیاد...نشد..واقعا نشد...
حوله رو از دستش گرفتم و سریع تنم کردم...دگمه های پیرهنشو باز میکرد که از حموم بیرون اومدم و سمت اتاق رفتم.
با ناله ی تمام روی تخـ ـت نشستم و محکم به سر خودم کوبیدم..خاک بر سرت ساغر...توام از اون دخترای خجالتی بی عرضه ای که حتی نمیتونه نیازشو به شوهرش بگه...مرده شورتو نبرن...
چشمم افتاد به لباس های روی تخـ ـت...الهی فداش بشم که برام لباس انتخاب کرده...خوش سلیقه ام هست..سفید دوست داره بچه ام!
لباس خواب سفیدم و با لبـ ـاس زیـ ـرش روی تخـ ـت گذاشته بود..این شاخه گلو از کجا آوردی پسر؟
گل سرخ و بو کردم...این عطا امشب من و تمام و کمال میخواست!
موهامو خشک کردم و خیلی زود با سشوار بهش حالت دادم...از لوسیونم استفاده کردم و لباسم و پوشیدم...اندام پرم حسابی توی لباس خودنمایی میکرد...پشت لباسم تا وسط های کمـ ـرم باز بود مدل هفتی داشت...بند های نازک لباسم بین موهام گم شده بود ..لباس کاملا به تنم نشسته بود و برجستگی هامو نشون میداد...صورتم گل انداخته بود و دوست نداشتم خجالتی به نظر بیام...
..خجالتی بودن علی الخصوص توی این یه مورد دست و پای آدم و میبست
مثلا همین عطای بیچاره..اگه خجالتی نبود تا الان یه حرکتی میکرد و یک ساعت و نیممون به بطلالت نمیگذشت...
از عطرم پایین گوشم و روی نبض دست هام زدم...جون به جونم کنند بچه مامان مونسم و خجالت جزوی از ذاتمه...موهامو روی سیـ ـنه ام ریختم و از دو طرف پخش کردم...با دست هی پایین لباسم و میکشیدم و بدتر بالای لباسم می اومد پایین...دلم میخواست یه فصل خودم و بزنم...
روی تخـ ـت دراز کشیدم و لحافو روی خودم انداختم...تا اومدن عطا میتونستم چند دقیقه ای و پلک روی هم بذارم...
صدای باز شدن در حموم و شنیدم...عطا تمام لباس هاشو پشت در گذاشته بود و میدونستم توی اتاق نمیاد...کف دستم پر گلبرگ های یاس بود...چند بار عمیق بوشون کردم ...
طول کشید تا عطا بیاد...در اتاق و بی سر و صدا میخواست باز کنه ..فکر کرده بود خوابم برده...حوله اشو روی صندلی گذاشت و یادم افتاد فردا حتما بهش بگم حوله ی خیسشو روی بند بالکن بندازه نه روی صندلی...

@romangram_com