#ساغر_پارت_134
لب هاشو روی هم فشار میداد تا نخنده...
_حمومم که نمیریم!!
صورتش سرخ شد و برای فرار از اینکه من این سرخی و ببینم و باز به جونش غر بزنم بغـ ـلم کرد
_ساغر...
اداشو درآوردم و با التماس گفتم
_عطا...
صورتم و از روی سیـ ـنه اش عقب کشیدم و همینطور که آویزون گردنش بودم براش بـ ـوس فرستادم و گفتم
_بهتره غذاتو آماده کنی تا من از گرسنگی بیهوش نشدم
_چشم...بشمار سه آماده میکنم
بهش فرصت دادم تا بشمار سه رو برام بخش کنه...ده دقیقه ای طول کشید تا آرایشم و کامل پاک کنم ...با اینکه دوست داشتم چند روز و چند شب اول عروسیمو با همون آرایش جلوی عطا باشم ولی خب برای پوست شفاف و خوش رنگ صورتم مناسب نبود
خوردن تخم مرغ های درست شده توسط عطا یه لذتی داره که شاید برای بخشیدن این لذت به خودم و خودش ازش بخوام یه ماهه اول و کل آشپزی رو به عهده بگیره تا راه و بیراه منو با این مزه های خوشمزه خوشحال کنه...
یه ساعت از خونه اومدنمون میگذشت و من هنوز با لباس عروس این ور و اون ور میرفتم..دوتا بشقاب و لیوان و با عطا شستیم و بعد چند دقیقه حرف زدن درباره ی عروسی ظرف هارو خشک کردیم و دوباره ی توی کابینت چیدیم.
کم کم داشتیم به همون لحظه ای میرسیدیم که منو یه کوچولو میترسوند...یه کوچولو که نه...ولی خب...باید به این فکر میکردم که طرفم عطاست و عطا مرد مهربونیِ ...کف دست هام عرق کرده بود و دوست نداشتم مثل دخترای تازه به دوران رسیده یا بچه یا هرچی خجالت بکشم...به هرحال اینم اصل زندگی بود و نمیشد کنارش گذاشت...وقتی آدم ازدواج میکنه باید حساب اینم داشته باشه که از این به بعد شب و روزش و باید کنار مردی بگذرونه که نیاز داره..
وااای...حرفای این مشاوره به درد عمه اش میخوره من دارم از ترس سکته میکنم...
_عطا...معلوم هست تو اتاق چیکار میکنی؟
صدای خنده اش دراومد
_دارم برات لباس انتخاب میکنم...
وای یا خدا...این حرفه من وجدی گرفت...غلط کردم...واقعا توقع داره من با این خستگی امشب باهاش باشم؟؟ ساغر خودتم که بدت نمی اومد همین شب عروسی یه کاری کنی...کی من؟؟ نه!!...اتفاقا اگه به من باشه به هوای پاتخـ ـتی و نگاه مسخره ی مهمونا که دوست دارن ببینن باز باز راه میری یا درد داری نمیخوام امشب هیچ کاری کنیم...
وااای ولی عطا گ*ن*ا*ه داره...از شنبه ام که مرخصی نگرفته باید بره سرکار...ما همین یه امشب و داریم و یه فردا شب...خب میذاریم واسه فردا شب...اینجوری خیلی بهتره...آره...
وقتی عطا لباس های خودش و خودم و پشت در حموم گذاشت از ترسم سرجام خشکم زد و روی مبل ولو شدم...
خاک تو سرت ساغر که مثل بچه ها وحشت کردی...خیرسرت شوهرته...تا دیروز که به نقطه حساس نرسیده بود همه چی خوب و خوش بود...چی شد حالا؟؟ ...
خفه شو من نفسم بالا نمیاد...
_بریم دوش بگیریم؟
با استرس کف دست هامو بهم مالیدم و سرم و پایین انداختم...جلوی عطا خیلی بد میشد اگه باهاش نمیرفتم...مگه نه؟
_ساغر عزیزم..میخوای اول برو تو دوش بگیر ...
خدا خیرت بده که از نگاهم میفهمی چی تو دلمه...
با خوشحالی از روی مبل بلند شدم و بدون اینکه به چشم هاش نگاه کنم و خدایی نکرده بفهمم این حرفو از ته دلش نزده در حموم و بستم!
نفسمو با خیال راحت بیرون فرستادم...اما با دیدن جاشمعی های کوچیکی که توی حموم چیده شده بود و گل های سرخی که توی وان و حتی روی زمین ریخته شده بود با لب و لوچه ی آویزون به خودم توی آینه نگاه کردم...آه از ته دل کشیدم اما چه فایده داشت...
ای ساغر بدجنس...پسر مردم سی و چند ساله خودش و سالم و پاک نگه داشته واسه همچین شبی...اونوقت توی بدجنس...
همه گل هارو از کف حموم جمع کردم و توی وان ریختم...لباسم و به سختی از تنم درآوردم و پشت در انداختم ...زیر دوش که واستادم دوباره با خودم کلنجار رفتم...حیف من نبود که امشب عروس نشم؟ نه واقعا؟؟..این همه خرج اپیلاسیون و لوسیون و کوفت و زهرمار کردم واسه چی..واسه کی؟ واسه خودم...
خب منکه نمیگم اصلا نه...حداقل امشب نه...اصلا شب اول اسمشم استرس زاست...از شب دوم باشه چه اشکالی داره؟؟
@romangram_com