#ساغر_پارت_133
خودمم نمیدونستم چه مرگمه...اولش ازش تشکر کردم بابت زحمتی که کشیده بود بعدش با بیخودی
گیر دادن به کاری که خودم ازش خواسته بودم سرش دعوا کردم...
ولی الحق که نگذریم این عطا خان کم کم شگردش رو شد و خوب نشون داد که بلده وقتایی که دلم آشوبه آرومم کنه...درست مثل همین چند لحظه پیش که لب هامو بـ ـوسید و برام حرف های عاشقانه زد...درست مثل همین الان که کمکم میکنه تا از شر این سنجاق و تاج و تور موهام خلاص بشم و بتونم با خیال راحت سرمو روی بالش بذارم...
_ساغر چقدر سنجاق توی سرت بود.
به مشت دستش نگاه کردم...
_وای عطا خدا خیرت بده از شرشون خلاص شدم.حالا بپر برو دو تا دونه لباس بیار من بپوشم بخوابیم.آفرین
سنجاق هارو روی میز میریخت که با خنده گفت...
_یعنی نمیخوای دوش بگیری؟ موهاتو تو اینه نگاه کردی؟
_راست میگیا...
_پاشو برو دوش بگیر تا من دوتا تخم مرغ بزنم که دوتایی بخوریم.هووم؟
دامن لباس عروسم و که پف پفی بود بغـ ـل کردم و با ذوق گفتم
_موافقم..فقط دوتارو بکن چهار تا که من گشنمه
صورتم و بـ ـوسید و گفت
_دستمال آرایشتو برات بیارم؟
دستور دادم
_آره بیار...
جلوی در اتاق که رسید با بدجنسـ ـی تمام صداش زدم...
_عطا...
لوندی لحن صدام به خنده اش انداخت...
_جونم؟
دست به کمـ ـر جلوش ایستادم و گفتم
_لباسی و که دوست داری امشب واست بپوشم و بذار پشت در حموم...
سرخ شدنش منو به خنده انداخت...حقش بود..تا اون باشه وقتی که من عصبانیم شوخیش نگیره و وقتایی که من شوخی میکنم سرخ و سفید نشه
در حموم و که باز کردم با دیدن گل کاری های نرگس و یلدا آهم در اومد...
_عطا بیا..
جعبه دستمال آرایشم دستش بود که اومد و کنارم ایستاد..به داخل حموم که اشاره کردم لبخند زد اما من نالیدم
_خب من الان برم دوش بگیرم که این داغون میشن.
با خنده دستشو روی شونه ام انداخت و گفت
_من میگم اول آرایشتو پاک کن تا صورتت سرحال بشه بعدم غذامون و میخوریم ...
دستمو به سختی دور گردنش انداختم و با شیطنت گفتم
_بعدم که میخوابیم!!
@romangram_com