#ساغر_پارت_132
_عطا؟
با حوصله گره کرواتشو باز میکرد که سرشو بلند کرد و نگاهم کرد
_جانم؟
دلم میخواست بابت این همه اتفاق خوب که برام رقم زده بود ازش تشکر کنم.با اینکه به اندازه ی یه نفر بینمون فاصله بود روی مبل خودم و جابجا کردم و دراز کشیدم...سرم و که روی سیـ ـنه اش گذاشتم کرواتشو روی دسته مبل انداخت و دست آزادش و پشت کمـ ـرم نگه داشت...
_عطا بابت امشب دستت درد نکنه...خیلی خوب بود...خیلی
لبخند زد و پیـ ـشونیم و بـ ـوسید
_قابل شمارو نداشت..توام خسته نباشی...رو نکرده بودی که بلدی قشنگ بر*ق*صی
سرم و روی سیـ ـنه اش فشار دادم و با خنده ی تلخی که به خاطر رفتار مامان بود گفتم
_چه فایده...نصفه مهموناتون دیر اومدن ندیدن که من بلدم خوشگل بر*ق*صم
خندید و صورتشو کنار گونه ام گذاشت
_ساغر...تو با همه فرق داری...چیزایی برات مهمه و بااهمیت که شاید برای خیلی از دخترا نباشه.همین نکته سنجی هاته که منو عاشق خودش کرده
با وجود تمام اتفاق هایی که باعث دلخوریم شده بود یه نکته مهمه دیگه به ذهنم اومد که وقت بازگو کردنش بود
_نگفته بودی دخترعموی مجرد داری!
یکم فکر کرد و با لبخند گفت
_مهناز و میگی؟ اون همبازی بچگی هام بود...یعنی اون مدتی که...
همینکه نیم خیز شدم و با چشم غره نگاهش کردم زبونش بند اومد و با تعجب گفت
_چی شد؟
_میدونی چیه آقا عطا؟؟
_چیِ؟
انگشت دستمو روی صورتش کشیدم..درست جای خالی ریش صورتشو لمس کردم و گفتم
_همون بهتر شما با محاسن تو جمع خانوادگیتون حضور داشته باشی! دخترای فامیلتون داشتن از ذوق کراواتی شدن تو میمردن..فکر نکن حواسم نبود...
معلوم بود که خنده اش گرفته ولی میخواد خودشو کنترل کنه...اصلا بیخود گفته بودم ریش های صورتشو بزنه...همچین قیافه اش جذاب و بامزه شده بود که دخترای فامیلشون بیشتر از من نیش هاشون شل شد...
_ببینم اصلا کی گفت تو ریش هاتو بزنی؟
چشم هاشو آنی گرد کرد و گفت
_اینو که دیگه خودت گفتی
کامل نشستم و از روی کت مشتی به بازوش زدم
_من نگفته بودیم سفید کنی..مگه تو نمیدونی من ته ریش دوست دارم...این عارف خیرش به من نرسیده...
به خنده افتاد و من بیشتر حرص خوردم..میخواست باز منو بغـ ـل کنه که پسش زدم...ولی دست از خنده برنداشت
_همه اتون دست به دست هم دادی تا منو امشب اذیت کنید...تو امروز برای چی اینقدر خوشتیپ شده بودی؟ باید بگم که خانواده ی پدریت اصلا دین و ایمون ندارن وگرنه با اون رژ لب سرخشون نمی اومدن جلوی تو غش غش بخندن و تبریک بگن...
بالاخره تسلیمش شدم و بغـ ـلم کرد...گونه ام و دوبار بـ ـوس کرد و با خنده دم گوشم گفت
_به خدا دوست دارم...حرص چیو میخوری آخه؟
@romangram_com