#ساغر_پارت_131

نزدیک ماشین که رسیدیم سامان صدای آهنگ ماشینشو بلند کرد...یه آهنگ شاد قدیمی بود...باورم نمیشد اون وسط داره با عارف میر*ق*صه و میخونه...مهتا که خیلی زود از ذوقش دوربینش و درآورد و کنار یلدا واستاد به فیلم گرفتن...من و عطا هم کنار هم واستادیم و براشون دست زدیم...یکی دو نفر از فامیلای ماهم اومدن وسط...
بازار بزن و بر*ق*ص گرم بود که سامان اومد سمتم...درحین ر*ق*صیدن به مهتا اشاره کرد...وقتی بهش گفتم خودشه...با اخم الکی نگاهم کرد و گفت تو دعوتش کردی؟ منم سر تکون دادم...
خندید و به افتخار مهتا جلوی دوربینش ر*ق*صید...ولی سهراب مثل برج زهرمار درست رو به روی همه ی ما کنار حاج بابا واستاده بود...
ر*ق*صیدنشون که تموم شد راهی شدیم...مهتا با ماشینش کنار ماشین عروسمون می اومد...کلی براش دست تکون دادم...چند بارم دست های همو گرفتیم...صدای آهنگش خیلی بلند بود...یه جورایی با عارف و سامان کل انداخته بود...
چون خونه ی بابا اینا از خونه ی خودمون دور بود دیگه تا اونجا نرفتیم...یه راست رفتیم دم خونه امون...
مامان مولود...جلوی در خونه ام بهم یه قالی هدیه داد...جلوی پام انداخت تا داخل خونه بشم...پشت سر ماهم خانوم ها اومدن...اون وسط فقط به نرگس گفتم وایسه جلوی در اتاق خواب و حمومم که کسی داخل و نگاه نکنه...خیرسرشون با یلدا شب قبل اومده بودن و کلی با گل تزیین کرده بودن...دوست نداشتم چشم غریبه به تخـ ـت خوابم یا حموم بیفته...
اون وسط دقت بعضیا که در کابینت هامم باز میکردن داشت خفه ام میکرد...عطا از خونه بیرون رفت تا بره پیش حاج بابا و سهراب و بقیه...مهتا که داخل اومد..باز مامانم به من چپ چپ نگاه کرد...
_مادر این بچه کی؟
مهتا به دختر بچه ای که نصفه شب بستنی دستش گرفته بود و داشت تو خونه ی من خیلی شیک قدم میزد اشاره کرد...
اون وسط یه خانومی که نمیشناختم به مهتا گفت دختر منه...
مهتا هم با یه حالتی گفت
_لطف کنید مراقب باشید بستنیش رو زمین نریزه.خونه تازه عروسه!
یه طوری تازه عروس و گفت که منم به کف دستام نگاه کردم تا احیانا کثیف نباشه!!
سعی کردم به مهمون ها احترام بذارم..به هرحال منم دوست داشتم بیان و سلیقه ی منو ببینن...بعدم بابام اینهمه پول جهاز داده بود تا چشم بعضیا در بیاد!...
دعا دعا میکردم نرگس حریف فامیلامون بشه و کسی سمتش نره.ولی دیدم که یه لحظه جلوی در نیست...قلـ ـبم داشت می اومد تو دهنم وقتی یه خانوم دستگیره درو گرفت..خدا مامان مولود و رسوند...دیدم داره با خنده چیزی میگه و درو میبنده...از استرس احساس میکردم الانه که بیفتم روی زمین...مهتا بازوم و گرفت و گفت
_اون خانومه میدونه پایین مانتوش گلیِ؟
با وحشت به دو تا خانومی که روی مبل روشنم نشسته بودن نگاه کردم...فشاری تو بدنم نبود که بگم پایین افتاده بود!
مهتا سمتشون رفت و خیلی محترمانه پایین مانتوی خانومه رو تو دستش گرفت و گفت
_بیرون میتکوندین!
_بیرون میتکوندین!
خانومه بهش برخورد؟..باز بی خیال نشست ولی سر دو دقیقه از خونه رفت بیرون...خدا لعنتش کنه که فکر قلب منو نمیکرد..خدا لعنت کنه همه ی اینایی که به فکر تمیزی خونه من نیستند...
چند تا خانوم از فامیلای عطا اومدن خداحافظی...دیگه آخر شب بود و میشد روبـ ـوسی کرد..اون هام تا همینجا خیلی زحمت کشیده بودن..حواسمم بود که سرعقد خوب کادو دادن...بـ ـوسیدمشون و ازشون تشکر کردم..
از فامیلای خودمونم دو تا فضول باشی راهی شدن...به زور بهشون دست دادم...زنه آخر سر رو به مهتا گفت شما عروس سابق نیستید؟
مهتام با ابروهای بالا رفته اش گفت " بعله مهتا هستم..خوش اومدید"
وقتای به در اشاره کرد نرگس پقی زد زیر خنده و برای اینکه جلوی بقیه بد نشه شروع کرد به سرفه کردن....
مردم و زنده شدم تا اون خانومه بچه اشو برد و اون پسر بچه ی شیطون دل از مبل های من کند و رفت...مهمون ها رفتن و عطا اومد...
مامان مولود دوباره بغـ ـلم کرد...تبریک گفت...عطارو بغـ ـل کرد و باهاش حرف زد...مهتا صورتمو بـ ـوسید و دم گوشم گفت که بی خبر نذارمش...شماره خونه رو بهش دادم...کادوم و که توی یه جعبه بود بهم داد و عذرخواهی کرد...
به نرگس سپردم تا جلوی در باهاش بره..به هرحال باید برام خبر میاورد که سهراب با مهتا رو در رو شده یا نه...
مامان مونس موقع خداحافظی حرفی نزد...یعنی جلوی عطا که دستمو گرفته بود نتونست چیزی بگه...با همه دل شکوندنش...یه لحظه دلم براش تنگ شد...برای وقتایی که اذیتش میکردم..برای وقتایی که حرصش میدادم...
بغـ ـلش کردم و اونم پیـ ـشونیم و بـ ـوسید...هر دومون بغض کرده بودیم...مامان یه جوری نگام میکرد که دلم براش سوخت..کم مونده بود بگم غلط کردم که مهتا رو دعوت کردم...همه اینا بابت این دل بی صاحاب من بود که تکلیف خودش و مشخص نمیکنه....
ساعت یک و ربع بود که عطا در خونه رو بست و من به ساعت نگاه کردم...

@romangram_com