#ساغر_پارت_128
عطا که رفت کم کم مجلس و سعی کردم دست بگیرم!! نه با ر*ق*صیدن..بلکه با سرزدن به میز مهمون ها!!...
حتی پیش بعضی هاشون چند دقیقه ای رو میشستم و با اینکه شناختی نداشتم حرف میزدم..
همین کارم باعث شده بود که چند نفرشون به مامان مولود بابت این عروس دل نزدیک تبریگ بگن...منم تا میتونستم درحین خودداری باهاشون صمیمی برخورد میکردم ...
چند تا از جوون ها و دم بختارم بلند کردم تا بر*ق*صن..بیشترشون بهونه فیلم بردار و آوردن منم بهشون گفتم که عطا وقتی یکی مثل منو داره دیگه واسه پیدا کردن از ما بهترون نمیشینه پای فیلم عروسیش که...
من میگفتم و یلدا از ترس فک و فامیلش هر هر پشت بند حرفم میخندید و میگفت شوخی میکنه . نرگس هم تقریبا تو شکل و شمایل همین حرکات و تکرار میکرد.
مامان مولود که از کنار مامانم تکون نمیخورد..اگه میخواستن هم به میزها سر بزنن دوتایی باهم این ور و اون ور میرفتن...منم با چند تا آهنگ ر*ق*صیدم و به خاطر خستگی و ضعفی که داشتم خیلی زود وسط مجلس و به جوون تر ها سپردم...
بالاخره دخترای مجردم باید یه وقت واسه رونمایی از خودشون و هنرهاشون پیدا میکردن دیگه...وقتی عروس وسط مجلس باشه کسی که اطرافیانشو نگاه نمیکنه...من با این کارم به اون چند نفر فامیل خودمون و دو سه تا فامیل عطا اجازه رونمایی دادم...
همه چی داشت خوب پیش میرفت..تقریبا یک ساعت از عروسی گذشته بود و نزدیک های دو ساعت هنوز مونده بود که بعد از تموم شدن آهنگ بلندگو ها قطع شد...به نرگس سپردم تا پیگیری کنه تا اینکه مامان اومد پیشم...
بهم گفت به هوای مهمون های خودم و مامان مولود و خانواده اش دف زدن دعوت کرده...چشم های گرد شده ام و دید..حتی نرگس هم مثل خودم با تعجب به مامان نگاه میکرد..ولی در اونج بی خیالی رفت سمت خانومی که دف دستشو بود و به یکی از خدمتکارهای تالار گفت تا بلندگو و دستگاه صدای خانومه رو وصل کنه.
یه جوری وا رفتم که نرگس دستمو گرفت و سعی کرد با حرف زدنش حواسم و پرت کنه.
یلدا هم اومد پیشم و پرسید که اطلاع داشتم دف زن قرار بوده بیاد؟
کافی بود یه کلمه حرف بزنم تا بزنم زیر گریه ...نرگس از کنارم تکون نخورد....دستمو محکم گرفته بود و میگفت اشکال نداره...واسه فیلم عروسیت حسابی طناز جون فیلم گرفته...خودتم که ر*ق*صیدی...ماهام که هستیم تو فیلم...بقیه که پا نمیشدن بر*ق*صن...
نرگس میگفت و من با بغض به لبخند های مامانم و امثالش نگاه میکردم که بابت دف زن خوشحال بودن...همون اول موقع پخش اهنگم متوجه شدم که بعضی از فامیل های خودمون یا عطا باهاش مشکل دارن...
_ساغر...گریه نکنیا...
صدای مولودی خوندن خانومه و صدای دفش تو گوشم میپیچید.مامان مولودم کم استقبال نکرد...همون اول با چند تا از خانوم های تو سن و سال خودش و حتی جوون ترش رفتن سمت انتهایی سالن که خانومه نشسته بود...
خیلی سعی کردم بغضم باز نشه...
اما مثل چی رو مبل عروسیم وا رفتم و حتی یک کلمه ام با فیلم بردارم حرف نزدم.دف زنه که گفته بود ازش فیلم نگیرن...هم سن و سالای خودمم که دیگه با دف نمیر*ق*صیدن...وسط تالار کاملا خالی شده بود و فقط یه عده خانوم های مسن یا متفرقه رفتن سمت دف زنه.
ته گلوم به شدت خشک شده بود
یه جورایی حس میکردم بدنم داره لمس میشه و الانه که همین وسط بیهوش بشم.عکسام چند تا عکس از مهمونا گرفت ..قبلا هم بهم گفته بود که همون شب میتونه از مهمونا عکس بگیره و همون دقیقه ام چاپ کنه بده بهشون...از خدا خواسته با تموم شدن آهنگ و بزن بر*ق*ص اونم رفت پیِ پول جمع کردن خودش...
یلدا با دوربینش اومد ستمون...از نرگس خواست که عکس بندازه..وقتی کنارم نشست دستشو دور گردنم انداخت ...لبخند زورکی زدم و نرگس عکسو انداخت...شاید تنها کسی و اون لحظه کاملا متوجه حالم بود نرگس بود!
حتی از نگاه کردنش...یا رفتارش میفهمیدم...
یه خورده تنها موندم تا دیدم یه خانوم مانتویی و خیلی شیک وارد تالار شد...بق کرده نگاهش میکردم که ببینم سمت مامان مولود میره یا نه...ولی دیدم که داره میاد سمتم...
نزدیک تر که شد چهره اش یادم اومد...دختر قد بلند و مو بلوند دختر عمه ام بود...مهتا...زن داداش سابقم که یه هفته قبل عروسی بهش زنگ زدم و دعوتش کردم...فقط به یاد اون روزایی که تو خونه بیشتر از همه اهالی منو دوست داشت و بهم محبت میکرد...
_ساغر...؟؟ عزیز دلم؟
خوشحالی و بغضم و هردورو باهم بروز دادم....بغـ ـلش کردم...بوی خوب عطرش تو مشامم پیچید...سرم و روی شونه اش گذاشتم که با صدای قشنگش گفت
_چقدر خوشگل شدی عروس کوچولو...
_چقدر دیر اومدی...
از هم جدا شدیم...صورتمو بین دست هاش گرفت ..با دقت داشت نگام میکرد...منم نگاهش کردم...خوشگل تر از قبل شده بود اما یه کم شکسته تر...من هنوز روزایی که با گریه می اومد خونه امون و یادمه...روزایی که از ترس بابام و عمه حتی از ترس سهراب تو اتاق خوابم قایم میشد و صبح بدون اینکه کسی بفهمه میرفت...
هم خانواده ی خودش...هم پدر و مادر من...کم در حق مهتا نامردی نکرده بودن...
_ماه شدی...خیلی عوض شدی ساغر...وقتی اومدم داخل فکر کردم تالار و اشتباه اومدم...مامانتو دیدم و شناختم...وگرنه تو...
چشم هاش پر اشک شد...لب هاش لرزید...با اومدن نرگس یه نفس عمیق کشید ...باهم احوالپرسی کردن...مامانمو دیدم که داره از دور نگاهمون میکنه...حتما نرگسم فرستاده بود واسه خبرچینی...مهتا همون دختری بود که به خاطر سخت گیری های خانواده ی ما و خودش از هر دو باهم دل کند و رفت...رفت و فقط به من یه شماره موبایل داد که هرسال روز تولدش روشنش میکرد...هفته ی پیش تولد مهتا بود!
@romangram_com