#ساغر_پارت_127
موقع بله گفتن قرآن روی پام و برداشتم و بـ ـوسیدم...اینقدر محو عطا و این شب بودم که حواسم به کل از گرفتن زیر لفظی پرت شد و اگه یلدا مامان مولود و برای زیر لفظی دادن صدا نمیزد بله رو میگفتم..
زیر لفظیم یه النگو مثل همون سه تای قبلی بود که عطا بهم هدیه کرده بود...النگو رو که دستم کردن توی دلم به خدا گفتم یه کاری کن صدسال کنار عطا باشم بدون اینکه یه کدوممون کم بیاریم...
بعله رو با انرژی و شیطنت... بلند گفتم...
صدای خنده ی همه بلند شد و عاقد بابت داشتن همچین عروسی اظهار خوشحالی کرد و به عطا تبریک گفت...
موقع بله گفتن عطا به سمتش متمایل شدم...نگاهم کرد و با یه کوچولو تاخیر ..بعد اینکه از مادرش و برادرش و بزرگتر ها اجازه گرفت گفت بعله...
بعدم با خنده سرشو نزدیک صورتم آورد و گفت نوکرتم.
بعدم با خنده سرشو نزدیک صورتم آورد و گفت نوکرتم.
با تور تقریبا نازکی که روی سرم بود خوب میتونستم چهره ی مهمون ها رو ببینم...خداروشکر من از همه دخترا خوشگل تر بودم..از یلدا هم که خیلی سرتر...بنده خدا آرایشگره پشت چشماشو زیاد تیره کرده بود اونم چون فاصله چشم و ابروش باهم خیلی کمه زیاد چهره اش جالب به نظر نمی اومد...اما خب اصل صورتش قشنگی خودش و داشت و نباید منکر میشدم...
قرار شد کادو هارو اعلام کنند و بعدش مراسم عسل خوری و برداشتن تورم انجام بشه..چند تا نامحرم تو مهمونی بودن و نمیشد که اینکارو انجام داد...
اینقدر حواسم پرت لباس مهمونا و خودشون بود که متوجه نشدم عطا کی دستمو توی دستش گرفته بود...
مامان مولود از طرف خودش بهم یه پلاک و زنجیر طلا سفید داد...موقع دادن کادو عطا رو بـ ـوسید ولی به من گفت که به خاطر آرایشت بـ ـوست نمیکنم...
منم طوری که همه بشنون گفتم این چه حرفیِ اصلا مگه میشه من روی ماه شمارو نبـ ـوسم؟
از اون خنده های نمکی که عطاهم خوب ازش ارث برده روی لبش نشست و گونه ام و آروم بـ ـوسید...
مامانم و حاج بابا بهم یه نیم ست طلا دادن...سهراب از طرف خودش یه سکه کامل به عطا داد یه سکه ام به من...موقعی که خواستم ازش تشکر کنم یه لبخند خیلی مهربون رو لبش بود...خیلی مهربون!
سامان و نرگس برای من یه ساعت خریده بودن و برای عطا یه ربع سکه...
موقع کادوی عارف که رسید همه حواسم به حرکاتش بود..مدام داشت با سامان درگوشی حرف میزد و هر هر میخندید...
به هردومون یه ربع سکه دادن...با عطا روبـ ـوسی کرد یلدا بهم تبریک گفت...عارف از کنار عطار دور زد و اومد سمت من..سرشو به سمت شونه ام خم کرد گفت مبارک باشه ناقابل بود.منم تشکر کردم و گفتم بابت عطا و ماشینم ممنون.وقتی با خنده نگام کرد و گفت من هرکاری کردم برای داداشم کردم !! دلم میخواست با همین ناخن مصنوعی هام چشم هاشو از کاسه دربیارم ولی خیلی زود خودش متوجه عصبانیتم شد و دستشو رو سیـ ـنه اش گذاشت...با حالت مخلص و چاکری دوباره جلوم خم شد و گفت البته شما که اصل کاری هستی.من برای خوشحالی زن داداشم از جونم مایه میذارم.
با اینکه نمیشد به حرفش اطمینان کرد ولی بیشتر از اینم نمیشد جلوی غریبه ها با برادر شوهرم کل کل کنم...اگه حرفشم راست بود و واسه عطا این کاراها رو کرده بود بازم دمش گرم چون به اسم عطا میشه و به کام من!
بقیه کادوها بیشتر پول بود..خانواده ی عموم و خاله ام همینطور...از طرف خانواده ی عطا یه آقای پیری بهم سکه داد و به عطا یه انگشتر عقیق...فهمیدم که هرکسی هست واسه خانواده ی عطا خیلی محترمِ...
کادوها که اعلام شد غریبه ها رفتن اما فیلم بردار از سهراب و سامان خواست بمونن..عارف هم خیلی زودتر به هوای مهمون های خودشون رفت
این وسط سهراب سهراب گفتن های طناز رو اعصاب مامان مونس بود و من عاشق مدل حرف زدن طناز شده بودم..واسه عکس گرفتن اصلا اسم سامان و نمیاورد خودش بازوشو نگه میداشت با سر بهش اشاره میکرد کجا وایسه..مامانم هر دقیقه چادرشو میکشید جلوی لبش یه چیزی میگفت...
چند تا عکس انداختیم...خیلی دوست داشتم بابامم میموند سر عقد و میتونست دخترشو تو لباس عروس ببینه...ولی...
مامان مونس از قبل بهم گفته بود خوبیت نداره پدر دخترشو تو لباس عروس ببینه یا حتی برادر...به عطا که گفته بودم همون روز بهم گفت خیلی ها همین نظرو دارن ولی من مخالفتی ندارم...
دردم این بود که این وسط عطا مشکلی نداشت و همه با وجود من مشکل داشتند..
دردم این بود که این وسط عطا مشکلی نداشت و همه با وجود من مشکل داشتند..
سهراب و سامانم طنازو فیلم بردار نگه داشتند...ظرف عسل و یلدا برامون نگه داشت...انگشت کوچیکمو تو ظرف عسل چرخوندم و به عطا گفتم انگشتمو گاز بگیری کبودت کردم...
مامان مولود غش غش میخندید و مامانم ازش بابت حرف من عذرخواهی میکرد...همزمان باهم انگشت هامون و تو دهن هم کردیم..از حرص مامانمم که شده بود یه گاز محکم انگشت عطارو گرفتم و با عقب بردن سرم انگشتشو لای دندونم کشیدم...
فقط میخندید و یلدا بازوم و نیشگون میگرفت تا ولش کنم...
سامان بغـ ـلم کرد و با گوشیش همون موقع از هردومون عکس انداخت و دوتایی باهمم چند تا عکس گرفتیم..سهراب بیشتر با عطا حرف میزد و من همه حواسم به مهمون هام بود...
عطا برای ده دقیقه ای به قسمت زنونه اومد..به دستور فیلم بردار یه آهنگ خیلی شاد و ریتمیک برام پخش کردن ...نمیدونم چرا موقع ر*ق*صیدن جلوی عطا یه کم خجالت کشیدم...آخه واستاده بود و فقط برام دست میزد..شاید اگه خودش راضی میشد که باهام بر*ق*صه یا حداقل دستامو بگیره راحت تر بودم...
موقع ر*ق*صیدن نرگس و یلدا طبق سفارشاتم حسابی سنگ تموم گذاشتند و تا تونستند حنجرشون و پاره کردن و کل کشیدن...
@romangram_com