#ساغر_پارت_126

آروم آروم سرشو نزدیکم آورد..میدونستم داره خجالت میکشه...
برای همینم لحظه ی آخر...سرم و به جهتی که طناز و نرگس ایستاده بودن خم کردم و موقع بـ ـوسیدن عطا نذاشتم که اونا ببیند...عطاهم از فرصت ایجاد شده استفاده کرد و لب هامو دوست داشتنی تر از همیشه بـ ـوسید...
_عجب عروسی هستی تو...بیا پایین ببینم
عطا کمکم کردم تا پاهامو روی زمین بذارم...رد رژ لـ ـبم روی گونه اش بود...طناز براش دستمال آورد ..خواست خودش به صورت عطا بکشه که زودتر فکرشو خوندم و دستمال و از دستش گرفتم...چه معنی میداد دستش بخوره به پوست نرم و صاف شوهرم؟!
_حالا دسته گل و بده عروس خانوم...یه خورده اما باهم حرف بزنید...هرچی دوست دارید بگید...ساغر دوباره نپر تو بغش!
با خوشحالی باشه ای گفتم و منتظر موندم...با حرکت دست طناز حس مشهور ترین و خوشگلترین بازیگر دنیارو به خودم گرفتم...با ژست خاصی دسته گل و از عطا گرفتم و به نشونه تشکر کردم سرمو کج کردم و یه کوچولو زانوهامو خم کردم...طناز از ادا اوصول هام خیلی خوشش می اومد و هردفعه یه آفرین مشتی نثارم میکرد...
_خوب شدم عطا؟
با دستش چونه ام و بالا گرفت
_مثل فرشته ها شدی...ولی این مدلو رو نکرده بودی
با خنده به موهاش اشاره کردم...بدون ریش صورتش خیلی کم سن و سال تر از سی سال نشون میداد.
_توام رو نکرده بودی...رفتی آرایشگاه؟
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت
_عارف درست کرد...حالا بد نشدم؟
با شنیدن اسم عارف چشم هام گرد شد...
_دمش گرم...یلدارم امشب اون میخواد درست کنه؟
خندید و سرتکون داد
_فکر نمیکنم..رسوندیمش آرایشگاه
یه درصد اگه عارف میخواست هنرشو روی یلدا پیاده کنه که امشب هیچکس عروس کوچیکه رو تحویل نمیگرفت...هرچند باید قبول کنم که پس زمینه ی چهره ی عطا جدا از معصومیتی که داره یه قشنگی ام داره...عطا از یلدا قشنگتره...!!
_تو از من خوشگل تر شدی؟
بلند تر خندید و نرم گونه ام و بـ ـوسید
_تو خانوم ِ منی...قشنگ تر از تو مگه هست؟
یه خورده ته دلم نگران شدم...عطا امروز خیلی عوض شده بود...نکنه بگن دوماد از عروس سر تره؟...
سورپرایز غافلگیر کننده بعد از چهره ی منحصر به فرد عطا ماشین عروسمون بود...باورم نمیشد همون ماشینی که این مدت دوست داشتم و گرفته باشه..جیغ زدن هام عطا رو کشته بود و طناز و به خنده انداخته بود...دلم میخواست اون شب همه عالم و آدم یا خدایی نکرده کور میشدن یا چشمشون مارو نمیدید تا میتونستم وسط خیابون شوهرمو بغـ ـل کنم و بابت زحمت هاش با اشتیاق ببـ ـوسمش...اما حیف...مردم موقع دیدن این صحنه ها دوربین به دست میشدن..
وقتی گفت عارف برامون سفارش داده بوده حتی با طرح گلش ذوق و خوشحالیم بیشترم شد...همینکه فهمیده بود کارش اشتباه بوده..همینکه فهمیده بود من دلخور شدم و باید از دلم دربیاره...خودش به برد به حساب می اومد...
وقتی تو ماشین عروس نشستم یه نفس راحت کشیدم و یه لبخندی ته دلم نشست که به عمرم شیرینیشو حس نکرده بودم...بهتر از این نمیشد...همه چی بغیر از این لباس عروسی مسخره داشت طبق خواسته ها و آرزوهای من پیش میرفت و این برای من بزرگترین اتفاق دنیا بود...
عکس های آتلیه رو که انداختیم به سمت باغ رفتیم...عطا خسته نبود اما من دیگه اواخر ساعت موندنمون توی باغ احساس ضعف شدید میکردم...به قول طناز به خاطر بپر بپر کردنام بود و شیطنت هام...ولی عطا همه اش نگرانم بود و یه جوری اصرار داشت وانمود کنه رنگ و روم خوب نیست...
ولی من خوشحال ترین آدم روی زمین بودم که قرار بود اون روز هیچ چیز و هیچکس منو از خوشی و لذت بردن از لحظه هام نندازه...
سمت تالار که میرفتیم به عطا گفتم سر راه دم یه آبمیوه فروشی نگه داره تا شیر موز یا شیر پسته واسم بخره...نگه داشت و با دو تا فیلم بردارمون یه نوشیدنی درست و حسابی خوردیم...کلی ام سوژه مردم شدیم
جلوی تالار که رسدیم ساعت تازه پنج و ربع بود...تور لباسم و رو سرم کشیده بودم و برای محض احتیاط و درنیاوردن صدای بعضیا سرم و پایین انداخته بودم..
ولی هم متوجه سهراب شدم هم حاج بابا...
سر عقد بغیر از خانواده ی خودم و عارف عموهام و اقوام نزدیک دیگه ی عطا هم اومدن...مراسم عقدمون یه کم کند برگزار شد ولی من همه توجهم به صدای آروم عطا بود وقتی که آیه های قرآن و میخوند و من هم توی دلم همون آیه هارو تکرار میکردم...

@romangram_com